جهان ماورایی / شعر

جهان ماورایی / شعر

نویسنده : Sanaz.Sh

مرا در بر بگیر ای مِه

که گمگشته‌تر از پیشم

درین رویای وهم آلود

رهایم کن تو از خویشم

چو ابری ساکت و آرام

رهاتـــر پرگــشودم باز

دلم در سینه می‌لرزید

ز شوق مبهم پرواز

مرا در بر بگیر ای کوه

صلابت را به من آموز

در آن طوفان و ویرانی

درین آرامش مرموز

خیالم قد گشود آرام

چو کوهی تا سر خورشید

دلم هفت آسمان‌ها را

چو هفتاد آینه می‌دید

مرا دریاب ای جنگل

طراوت را نشانم ده

چو مرغان پریشان حال

امان و آشیانم ده

به چشم خویش می‌بینم

جهانی ماورایی را

میان غربت قلبم

خیال آشنایی را

طلوع مهر می‌خندد

به تاریکی شب‌هایم

چه خوشبختم درین لحظه

حقیقت یافت رویایم

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
aban_y
aban_y
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
قشنگ بود، از این شعرا خیلی دوست دارم :)
e_radmehri
e_radmehri
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
خیلی زیبا و دلنشین بود...و صمیمی نوشته شده بود...رستگار باشید !!
Mehrenaz
Mehrenaz
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
زیبا و دلنشین بود، ممنون (:
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
قشنگ بود..من.ن:)
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
*ممنون:)
B_kasmaei
B_kasmaei
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
بسیار زیبا بود.درود بر شما
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
خیلی به دلم نشست... :-))
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
سلام...بسیار خوب و روان...احسنت...خوشمان آمد...
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٦
٠
٠
سلام: شعر زیبائی بود. سپاسگزارم. زنده باشید.
Sanaz.Sh
Sanaz.Sh
٩٣/١٢/١٨
٠
٠
سلام دوستان عزیز. مرسی از همگی. لطف دارید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨