صحن... / داستانک

صحن... / داستانک

نویسنده : s_hezaveh

«آصف... آصف داداش... آصف وایسا»

آصف داشت می‌دوید و گریه می‌کرد؛ دنبالش بودم. هر کسی توی صحن بود نگاه‌مان می‌کرد. آن‌هایی که پای نماز بودند، زیر چشمی. آصف لنگ می‌زد و شلنگ می‌انداخت. از وسط نماز یکی می‌دوید، پا روی مُهر نماز یکی می‌گذاشت. گفتم: «آصف! آصف وایسا! آصف بابا اونجاس!» دستش را گرفتم و با خودم کشیدم. بابا تازه وضو گرفته بود. ما دو تا را که دید، حال آصف را که دید، گفت یا امام رضا و یکهو نشست. آصف دوید توی بغل بابا...

«بابا مگه خوا... خواب ندیدی امام رِ... امام رضا مگه... نگفت زهرا خو... خو... خوب میشه... دوروغ گف... تی؟»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
حقیقتش داستان قبلی شما را بهتر از این داستان دیدم. در این داستانک موضوع خوبی انتخاب شده، اما جای کار بیشتری داشت و شاید اگر روتوش نهایی رو هم زده بودید بهتر میشد. امیدوارم دلگیر نشده باشید. مانا و پایدار باشید!
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون آقای هاشمی.. راستش من مبتدی م و منظورتونو از روتوش نهایی نفهمیدم..
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
منظورم این بود که وقتی داستانتون رو و یا نوشتتون رو به پایان رسوندید، خودتون رو جای مخاطب بذارید و یک نگاهی به نوشته بندازید، قطعا متوجه حذف و اضافه هایی در نوشتتون خواهید شد، آنها را اعمال کرده و نوشته را لا اقل از دیدگاه مخاطب درون ببندید. قلمتان تیز بران باد!
Cold
Cold
٩٣/١١/٣٠
١
٠
حالمو خراب کرد..بنظر من گنگ بودن ماجرا و ناگهانی شروع شدن و ناگهانی تموم شدنش تاثیر خودشو گذاشته...اینکار به خواننده اجازه میده ماجراهای قبلو خودش حدس بزنه و یا حتی بعدش رو...در عین سادگی و کوتاهی خیلی خوب بود :)...ممنون!
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
موافقم :)
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
خوشحالم که خوشتون اومده.. ممنون..
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
داستانک قبلی شما به مراتب قوی تر از این بود.. اینجا شروع و میانه بسیار خوبی داشتید اما در پایان بندی، خودتون هم محوِ هیجانِ قهرمان داستان شدید و فراموشتون شد که مخاطب اینجا منتظره تا اون "ضربه آخر" شما رو بخونه. مخاطب رو وسطِ سجاده ها و مُهرها "رها" کردید. منتظر اثرِ بعدی شما هستیم. کاملا چهارچوب ها رو میشناسید و تسلط خوبی بر این حوزه دارید. فقط در بازنویسی های آخر کمی از متن "فاصله" بگیرید و از بالا بهش نگاه کنید... اون وقت "حفره هاش" رو خواهید دید. یا حق.
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون آقای شمشیری.. ولی من فکر میکنم که تمومش کردم.. خانواده ای که شفای دخترشون رو نگرفتن..
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠١
١
٠
می تونه معنای مرگ نده و اینطور برداشت بشه که هنوز داره دست و پنجه نرم میکنه باهاش... درونِ ذهن شما همه چیز سرِ جاشه، می فهمم. اما برای انتقالش به روی کاغذ باید "سرراست" باشه اگر قراره پایانش بسته بشه. من این رو بیشتر یک "پایانِ باز" ی میدونم که آگاهانه نیست و مخاطب هنوز در پاراگراف میانی سیر میکنه.
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
اگه اشتباه نکرده باشم.منظور اقای شمشیری اینه که پایان داستانو بذارین به عهده مخاطب .
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام: سپاسگزارم.السلام علیک یا معین الضعفا
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام.. ممنون از شما..
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام: قربان شما
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
آخخخخ خیلی قشنگ بود. خییییلییی
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
واقعا ممنون.. لطف دارید..
ali_y
ali_y
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام . نتیجه گیری نهایی بنده از این داستان : اعتقاد به شفا دادن مریضها توسط امام رضا ( علیه السلام) یک سراب پوچه !!!!!؟؟؟؟؟ ( نعوذ بالله )
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
فقط یه داستان کوتاه بود. استدلالی نداشت که نتیجه ای ازش گرفته بشه.
Vania
Vania
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
نکته هارو بقیه گفتن//فقط اینکه انشاالله همه مریضا شفا پیداکنن.//ممنون از شما..قلمتون پایدار
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
ممنون...
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
بعضي وقتا شفا گرفتن ميتونه درد نكشيدن باشه/ تشكر زيبا بود
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
ممنون..
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠