و این آینده مبهم

و این آینده مبهم

نویسنده : ali_sh

تا چشم روی هم می‌گذارم، می‌بینم که صبح شده و آفتابِ ضعیفی از پشتِ ابرهای زمستانی کمی اتاق را روشن کرده است. باید تکانی بخورم و لباس بپوشم و راه بیفتم به سمت مدرسه. نگاهی به ساعت می‌اندازم. خوب است، هنوز پانزده دقیقه وقت دارم! کمی سرم درد می‌کند، این سمت راستم نزدیکی‌های شقیقه. لباس‌هایم را سریع می‌پوشم و بی‌توجه به تذکرهای همیشگی مادرم «آروم برو علی! باز تو مدرسه جروبحث نکنی با کسی... » چَشمی زیر لب می‌گویم، سرم را پایین می‌اندازم و فورا سوار موتورم می‌شوم و به طرف مدرسه حرکت می‌کنم. وای خدای من، امروز چه روزی ست دیگر، این سر دردِ لعنتی ولم نمی‌کند! این صدای گوش خراش اگزوز موتورم هم که بیشتر از همیشه روی اعصابم است.

وارد کلاس می‌شوم. عربی دوست نداشتنی! معلم می‌آید و مثل همیشه سراغِ میزِ منِ ردیفِ اولی... و برگه‌های خیس و زیر باران مانده کتابم را ورق می‌زند. چند لحظه‌ای به همین منوال می‌گذرد، قبل از این‌که بچه‌ها همهمه را زیاد کنند، سرش را بالا می‌برد و از همان مکث‌های همیشگی و ... بعد از این‌که با زبانش لبِ پایینش را تر می‌کند، روی منبر می‌رود و از آینده مبهم ما می‌گوید.

از ما دهه هفتادی‌های سوخته‌ی سوخته که هیچی از آینده‌مان معلوم نیست. با شنیدن این حرف‌ها سردردم شدیدتر می‌شود. کلماتش برایم نامفهوم است. صدایش را با طنین می‌شنوم. «شماماماما بایدیدید خودتون‌تون‌تون به فکر خودتون‌تون‌تون باشیدشید شید...» گوش‌هایم تحمل سنگینی دسته‌های عینک را ندارند، بَرَش می‌دارم. سرم را روی میز می‌گذارم و به فکر فرو می‌روم. واقعا چه در انتظار من است؟ آینده چه می‌شود؟ کجاست؟ کی می‌رسد؟ اگر من، لیسانس که هیچ؛ فوق لیسانسم را هم گرفتم، چه می‌شود؟ آینده‌ام یا بی‌کاریست یا شرکت خصوصیِ بدون بیمه و حقوق اندک و آینده‌ای متزلزل؛ و یا شغل آزاد و بازار سنتی که یک روز خوب است و روز دیگر فاجعه!

بین دو راهی مرگ و زندگی گیر کرده‌ام. از یک نطقِ ساده معلمم حسابی گیج شده‌ام! او مثل همیشه نصیحتش را می‌کند اما ظاهرا امروزش برایم موثر افتاده! تلنگر خوردم یا بهتر است بگویم وحشت کردم. راستش سی.پی.یو (cpu) ام بدجوری گریپاژ کرده و مدام ارور می‌دهد. ناخودآگاه یاد او می‌افتم. به خودم می‌گویم علی! وقتی ندانی کسی را که به اندازه دنیا دوستش داری، می‌توانی خوشبخت کنی یا نه، وقتی که ندانی می‌توانی زحمات مادرت را جبران کنی یا نه، وقتی که حتی ندانی خودت چند سال زنده‌ای یا اصلا شاید یک روز از گرسنگی بمیری یا تصادف یا بیماری یا... دیگر این زندگی چه ارزشی دارد؟ عینکم را دوباره می‌زنم اما همچنان همه جا را تیره و گنگ می‌بینم.

زنگ می‌خورد و رشته افکارم پاره می‌شود. از جایم بلند می‌شوم و کیفم را برمی‌دارم. سنگینی‌اش مرا به یک طرف خم می‌کند. زشت‌تر از همیشه شده است با این رنگ‌های مزخرف‌اش؛ با این بندِ بد شکلش. راه برگشت به خانه را در پیش می‌گیرم. سردردم هنوز خوب نشده است. چه می‌خواهد این سردرد لعنتی از جان من. عینکم هم برای خوب دیدن پیر شده است. به خانه می‌رسم و هنوز در فکر آینده‌ام. مادرم سرِ سجاده‌اش، سجده می‌کند و برایم خوشبختی آرزو می‌کند مدام.. . وارد اتاقم می‌شوم، باز علی می‌ماند و ... تنهایی‌اش.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
متنت واقعا تاثیر گذار از آب در اومده...نکنه خیلی خوبش اینه که تکراری جلو نمیره و خسته کننده نمیشه...من که لذت بردم :)...واسه آینده هم زیاد جوش نزن...نهایتش اینه که تنها میمونیم دیگه :)...
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
خوشحالم ک خوشت اومده . تنها موندن مهم نیست. بتونم گلیممو از بکشم بیرون مهمه. بتونم جواب زحمات خودمو لااقل بدم مهمه.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
واقعا اوضاع مبهم و نگران کننده ایه! به نظر من،شما اون کار و یا رشته ای رو که بیشتر از همه دوست دارید، انجام بدید.*** یه نظر شخصی هم راجع به متن: اگه توی متن معادل فارسی سی. پی.یو رو می نوشتید (واجد پردازش مرکزی) و بعد داخل پرانتز (cpu) رو می آوردید بهتر می شد. در ادامه ش هم (ارور) رو (خطا) می نوشتید.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
بله چشم ممنون ک گفتید حتما در متن های بعدیم لحاظ میکنم:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
بنظر من "واحدپردازش مرکزی" کمی سنگین میشد. سی پی یو کاملا جا افتاده توی فارسی. کلمه شناور و موزونی هم هست.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
منظور این بود که یه واژه ی یکم رسمی تر انتخاب می کردن. چون به نظر من تشبیه ذهن به سی.پی.یو یه حالت طنز ایجاد می کنه و برای این نوشته ی جدی و تلخ، زیاد مناسب نیست.
samira_k
samira_k
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
نوشته ت خیلیییی خوب بود...اورین نگران اینده هم نباش پسرخاله خدا خیلی بزرگه
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
اره تو بزرگی خدا ک شکی نیس. ما بنده هیلی کوچیکیم ک هر خطایی ازمون سر میزنه...
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
به به سمیرا خانوم....خوش امدید ..
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
مرد که غصه نمیخوره! تازه هنوز اول راهی... سرت رو بالا بگیر و صاحب اسمت رو صدا کن. بگو یا علی!
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
چرا اقای شمشیری مرد غصه میخوره. به نظر من دروغه ک گریه و غصه مال خانوماست. وقتی جلوی بچت سرافکنده بشی دیگه... ممنون ک خوندید / ما یل علی میگیم امید ب خدا...
رفیعه
رفیعه
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
دقیقن مثه من.منم چن وختی بود همین فکرو خیالا نمیذاش حسابی درس بوخونم.اما بعد ب خودم گفدم چ فایده داره ب چیزی فک کنی ک نمیدونی چی میشه!!*ب همین الان فک کنید و با تمام تلاشتون واس اینده برنامه ریزی کنید.امیدوارم اینده ی خوبی در انتظارتون باشه:)*
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
من که هر روزم پر ازین فکرو خیالاست... ممنون ک خوندید ... همین طور برای شما اینده خوبی رو ارزومندم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
تا چی برات ارزش باشه..اگه پول و این که تو چشم بقیه خوب به نظر بیای و این حرفا برات ارزش باشه بله آینده ی نگران کننده ایه ولی اگه بخوای رضایت خودت که آخرش منتهی به رضایت خدا میشه و نهایتا خانوادتو جلب کنی مطمئن باش اونقدرا هم نگران کننده نیست :)..البته شما که پسری یکم قضیه برات سخت تره..اره..ولی مطمئن باش اگه تو همین رشته ای که الان هستی خوب تلاش کنی و دانشگاه که رفتی مثلا به عنوان کارآمور با حقوق کم یا بدون حقوق جایی کار کنی حین درس خوندن اینطوری سابقه ی کار برات به وجود میاد و بعد دانشگاه راحت تر میتونی کار بهتری پیدا کنی..خواهش میکنم به غرهای مردم گوش نده و تلاش خودتو کن..ته تهش اینه که آخرش میگی حداقل تلاشمو کردم و پیش خودم و خدام شرمنده نیستم ..غیر اینه؟پس تلاش کردن بهتره نکردنه..راجع به مرگ هم میتونی از همین الان شروع به جبران برای مادرت کنی؟چرا که نه؟منم تازه چندوقته که شروع کردم این کارو..البته نمیشه گفت موفق بودم ولی همین که شروع کردم خوبه :) ..نازه مرگ هم مسئله ی خاصی نیس..کی گفته اگه بمیریم فقط زجر و تباهی منتظر ماست؟به حرف بعضیا گوش نده..خودت دنبال حقیقت بگرد..خودت ببین حقیقت چیه..این زندگی یه هدیه اس..قدرشو بدون و سعی کن ازش خوب استفاده کنی و زیبایی ها رو پیدا کنی و به بقیه هم نشون بدی..فقط یه مشکلی که اگه باشه این وسط برای این چیزا تنبلیه که اگه بذاریش کنار حل میشه همه چی..خودم همه ی مشکلم تنبلیه آخه برا همین :| :))
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
میتونم بگم هر دو گزینه . ینی هم اینه برای پوله وهم... / الان اگه پول ندتشته باشی جایگاه خوبی هم بین مردم نداری . اگه جایگاه خوب نداشته باشی هیچوقت اجتماعی بار نمیای و تبدیل به افسردگی مزمن میشه. دیگه الان مثل قدیم نیست که بچه ها به کم هم راضی باشن همسر ادم با بی پولی تو بسازه. الان کلی فرق کرده. // سابقه کار هم تا دلتون بخواد مرتبط با رشتم دارم . تنبلی هم درو برم نیس چون الانشم خودم دارم خرج خودمو در میارم... نگرانی من فقط ایندس یه کلمه ساده که عمقش رو بخوای بری خودش یه دنیاس....ممنون که خوندید:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
جایگاه خوب میون اکثر مردم یعنی خودت نبودن..یعنی شیک و باکلاس بودن..یعنی خوشگل و پولدار بودن..شما دوس دارین رو این چیزا قضاوتتون کنن تا خود واقعیتون؟به نظرتون اگه دو نفر خود واقعیتونو بشناسن و تحسین کنن بهتره یا اینکه فقط به خاطر این چیزا تحسینتون کنن؟من افسردگی و اجتماعی نبودنو تجربه کردم چون همش به دلایلی تو خونه بودم ولی الان دارم با عقاید خودم که توش پول جای زیادی نداره میرم جلو و از شر افسردگی خلاص شدم و دارم کمک میکنم به خودم که اجتماعی هم بشم..راستی فک نکنید همون اکثر مردم هم که گفتم بدن..من دقت کردم حتی همچین آدمایی هم به خوشرویی و خلاصه چیزهای خوب واکنش خوب نشون میدن..پس مطمئن باشید اگه خودتون هم باشید بازم کسانی پیدا میشن که بخوانتون :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
ببینید اینا به نظر من شعاره که پول مهم نیست و... // برعکس پول خیلی هم مهمه بودنش خوشبختی نمیاره درست ولی نبودش بدبختیو میاره. // اگه بخوایم روراست باشیم باید قبول کنیم که من یه پسرم و توقعاتی که از من میره خیلی خیلی خیلی بالاتر از شمایی که دخترید هستش . // شما نهایتا ازدواجخواهید کرد چ کار با درامد خوب داشته باشید چه نه مهم نیس همسرتون مجبورا و قانونا و شرعا باید خرج شما و خونه زندگیشو بده قبول دارید دیگه؟؟
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
بعله اگه کسی بگه پول اصلا مهم نیست شعاره چون بالاخره ادم لباس تنشو غذاشو باید با پول بخره که نیس؟حتی اگه تو خیابون بخوابه.من هم نگفتم پول مهم نیست..گفتم جای زیادی نداره برام تو زندگیم..و اول هم گفتم که واسه شما سخت تره ..نگفتم؟مطمئنا منم قرار نیس اگه روزی ازدواج کردم همش زیر سایه ی شوهرم باشم..حتی اگه شرعا و قانونی باشه من بازم از اینکه نمیتونم یه خودکارمو همین الان با دل راحت بدم به کسی اعصابم خرد میشه..همین الانم از اینکه پدرم خرجمو میده عاصیم..که حتی وقتی بهش میگم فلان چیزو برام بخر میره یه چیز اشتباه میخره و منم چون از پول خودش نیس و چون با ذوق اومده بهم گفتم به جای مثلا یه دفتر نقاشی دوتا برات خریدم بزنم تو ذوقش و بگم اشتباه گرفتی..هم به خاطر مهربونیش هم به خاطر اینکه پولشو اون داده..حتی من خیلی از خواسته های معمولیمو تو نطفه خفه کردم چون احساس شرم میکنم که یه نفر دیگه پولشو بده پس فکر نکنید از سر شیکم سیری دارم حرف میزنم..ولی موضوع اینه که ما پول رو در حد معقول بخوایم یا برای چیز دیگه..منظور من اینه که اگه یه زندگی متوسط بخواید که خواسته های معقولتونو براورده کنه و دنبال تجملات نباشید با این سابقه ای که گفتید دارید و تلاشی که میکنید مطمئن باشید بش میرسید..شاید حتی بیشتر..
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
خواسته و زندگی کعکول و کعقول رو میشه ترجمه کنید؟ والا باور کنید تو این دوره زمونه زندگی معمول و معقول ینی حقوق ماهانه بالا 2 تا 3 ملیون تومن / الان اگه کسی معلم شه یه پراید نمتونه با حقوش بخره / تو ی شهری مثل مشهد بخوای زندگی کنی تو منطقه ای که بتونی کمی ارامش و امنیت داشته باشی باید حداقل ماهی 900 کرایه خونه بدی خو حالا یه کارمند که ماهی 1500 حقووق میگیره چطور باید هم اجاره بده هم پول تاکسی هم ... تازه ماشینم نداره که بره مسافرکشی باهاش و شبیه این داستان های تراژدی که الان به واقعیتی تلخ بدل شده . هیچکس از سر شیکم سیری حرفی نمیزنه . من همه چیز رو با کمش هم راضیم ولی خب بشرطی که با اون کمبشه نیازهای معمولی روزانه رو برطرف کرد :))
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
والا معقول از نظر من ینی سه دست لباس خونگی و سه دست لباس بیرونی و مثلا دو تا کفش داشتن و تا اینا خراب نشدن لباس جدید و کفش جدید نخریدن..یا مثلا همیشه غذاهای پرخرج نخوردن..یعنی مثلا این لازمه که ادم همیشه غذاهای خارجگی بخوره؟والا من که یه بارم نخوردم و همین غذاهای معمولی رو خوردم و الانم سالمم و هیچ کمبود ویتامین یا پروتئینی جز ویتامین D البته ندارم.. و دیگه الباقیشم خودتون حساب کنید دیگه...امنیت انقد اونجا بده یعنی؟نمیدونم شما امنیت و اینا براتون چجوره ولی واسه ما که تو یه محله قدیمی زندگی میکنیم که اتفاقا سطح فرهنگش مردمش پایینه و معتاد و اینام زیاد داریم تا حالا اتفاق خاصی پیش نیومده جز آلودگی صوتی هایی که بعضی وقتا ایجاد میکنن..خونمونم حتی با اینکه خیلی قدیمیه هنوز بر فرق سرمون نریخته.. تاکسی ؟ حتما تاکسی میخواد مگه؟اتوبوس یا مترو نداره شهر به اون بزرگی ؟والا بوشهر ما هم اتوبوس داره دیگه..عجیبه :-/میگم شما مگه الان هفده سالتون نیست؟میدونید چقد وقت دارید؟وقتی تلاش میکنید دیگه غمتون چیه؟شما بذارید ده سال دیگه هم اگه هنوز تو همین جایگاهی که الان هستید مونده بودید بعد غصه بخورید..مگه همین اقای شمشیری خودمون نیست که منبع درآمدش فقط نوشتنه؟و مشهد هم هست؟و انقدر هم قبولش دارید؟حداقل وقتی الان اقای شمشیری رو به عنوان یه نمونه ی بارز میبینید پس انقد جلو جلو غصه نخورید و به جای اون سعی کنید تلاشتونو بکنید و که البته دارید میکنید هم.. معلمون دیروز داشت تعریف میکرد که دوتا دخترو از خانواده های مختلف میشناخته که به دلایلی خانوادشون انداختنشون بیرون از خونه..بله..در همین حد..یکیشون تو خیابونا سرگردون بوده تا به اتاقک یه سری افغان کارگر ساختمون رسیده و اونام در اضای انجام دادن کار خونه راهش دادن اونجا و اونم حالا داره درسشو تو شبانه میخونه تا بالاخره دیپلم بگیره و یه جا به عنوان فروشنده یا منشی ای چیزی قبول شه و کم کم از اینا جدا شه و اون یکیشم تو خونه ی یه زنی کارهای خونه رو انجام میده و ماهی 50 تومن ناقابل بش میده و از مراجعه کردن به اینو اون صدقه میگیره تا پول شهریه ی دانشگاهشو جمع کنه و داره دانشگاه میره تا یه کاری پیدا کنه راحت و زندگیشو بهتر کنه.. حتی یه پسر هم دورادور میشناسم که مامان باباش تو 17 سالگی فوت شدن و یه خواهر یه ساله براش به یادگار گذاشتن و از اون موقع اون پسر هم درس خونده و هم کار کرده و خواهرشم با خودش سر کار میبرده حتی چون کسی رو نداشته اون موقع و الان 28 سالشه و به جایی رسیده که وضعش حتی از معقول هم خیلی بهتر شده و خوبه..درسشم خونده کنار اون و الان هم مدله و هم تو شرکت کار میکنه و هم گویا تدریس هم میکنه تو اموزشگاه تو کرج..البته انگار رفتن کیش جدیدا.. خب چی فکر میکنید؟ خواهش میکنم حالا که سایه ی خانواده بالاسرتونه و غیره لطفا به تلاشتون ادامه بدید و از حالا غمگین نباشید برای این موضوع..خواهش میکنم..
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
سه دست ؟ اوه چه خبره؟ من یه دست لباس برام کافیه ... دو جفت کفش؟ هه لازمم نمیشه سعی میکنم همون یه جفت رو سالم نگه دارم . غذای خارجی؟ هه چی میگید... / شما با وجود یه عده معتاد تو محلتون امنیت دارید ؟ خب خوبه والا راستش شما خیلی دیگه شجاع هستید آفرین ایول .../ منظور از تاکس در این جا تمامی وسایل نقلیه عمومی اعم از مترو اتوبوس های شرکت واحد با اون صدا و دود مزخرفشون و...پول که نباشه همونم نمیشه سوار شد.../ درسته من خیلی آقای شمشیری رو قبول دارم ولی یه سوال شما از کجا میدونید که در آمد ایشون فقط از نویسندگیه؟ به نظر من درامد نویسندگی فقط به درد دانشجویی میخوره که بتونی با پول نویسندگیش توی جیبشو خالی نگه نداره و کتاب هاشو بخره همینو بس.../ میگید وقت دارید هنوز؟ نه خانوم اگه فکر میکنید وقت هست کاملا د اشتباهید ... روز اول دبستانتون یادتون میاد؟ الان چی ؟ یه نگاه به خودتون بهندازید...قدتون؟وزنتون؟سنتون؟فهم و شعورو درکتون؟ اینا همه تو چ مدت گذشت هان؟ درسته تو یه چشم بر هم زدن ... پس آینده هم همین کنار ماست همین نزدیکیا به یه چشم بهم زدن میرسه... از الان باید به فکر آینده بود ... بعدشم من نا امید نیستم که شما اینطور مثال هایی برای من زدید خودم به چشمام زیاد ازین موارد رو دیدم .../ من امیدم رو که از دست ندارم لااقل خدارو که دارم. ی خونواده خوب کنارم دارم . این شعر مال خودمه ( من امید دارم به زندگی . زندگی که میبازه رنگ روی من * من امید دارم به زندگی . زندگی که میسازه جست و جویی درون من) من فقط نگرانم اما با درصد بیشتر...// من فقط میخوام از الان راه خودمو پیدا کنم / نمیدونم شایدم ی جور تضاهر و خودنمایی باشه . مهم نیس هرچی که هست آیندم باید خوب باشه و برای این اینده خوب هم من تلاش مبکنم :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٣٠
١
٠
خانوم فوفانو حرفهای قشنگی زدند علی جان... چند بار کامنت هاشون رو بخون.... مخصوصا این جمله ها: میگم شما مگه الان هفده سالتون نیست؟میدونید چقد وقت دارید؟وقتی تلاش میکنید دیگه غمتون چیه؟شما بذارید ده سال دیگه هم اگه هنوز تو همین جایگاهی که الان هستید مونده بودید بعد غصه بخورید.... / دقیقا درست میگن.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
والا من میخواستم بگم یه دست ولی ترسیدم بگید یه دست چیه برای همین اینجوری گفتم که متعادل تر باشه..غذای خارجی هم برای همین گفتم چون من شناخت رو شما نداشتم که با توجه به اون صحبت کنم ..گفتم شاید آدم زیاده خواهی باشید برای همین..شرمنده ..ولی اگه شما اینجوری هستید که چه بهتر..فبها.ببینید..اشتباه نکنید..من اصلا نمیخواستم بگم شجاعم یا خودمو به رخ شما بکشم..اتفاقا من خیلی هم ترسوام چون بابام نذاشت رو پای خودم بایستم..ولی منظور این بود که تا حالا نشنیدم معتادا کسی رو اذیت کنن..شما رو به خدا انقدر بدبین نباشید..آدم حقوقش 50 تومنم باشه دیگه اتوبوس مگه چقدر پولش میشه که نتونه بده؟ببینید ..من میدونستم اینجور میشه..که نمیتونم منظورمو خوب برسونم..برای همینم همیشه از بحث کردن فرار میکنم ولی ایندفعه نتونستم چون دیدم درد شما همون دردیه که من کشیدم..گفتم شده انقدر توضیح میدم تا منظور اصلیمو متوجه شه این آقا..خدا رفتگان خانم قاسمی رو بیامرزه که کار منو راحت کرد..کل منظور منو تو دو جمله گقت و کار منو راحت کرد..دقیقا همینی که ایشون گفتنو من میخواستم به شما بگم با حرفام که گویا موفق نشدم..راجع به اقای شمشیری هم چون تو پروفایلشون نوشتن اینو گفتم..مگر اینکه شوخی کرده باشن..که بعید میدونم..قیاس مع الفارغ میکنید چرا؟این که ما فکر میکنیم زمان زود گذشته به خاطر احساساتیه که داریم و به خاطرات وابسته ایم نه اینکه زمان واقعا تو یه چشم به هم زدن بگذره..چطور اون موقع که سختی دارید میگید زمان دیر میگذره بعد الان میگید زود میگذره؟زمان همون زمانه..این فقط احساسات ماس که باعث میشه بگیم زود میگذره یا دیر..من نمیگم فکر آینده نباشیم..من همچین حرفی زدم؟من فقط میگم انقد بدبین نباشید..بدبینی و استرس و ترس زیاد افسردگی میاره خب..من خودم اینو تجربه کردم که دارم میگم..همین چند وقت پیش و برای همین موضوع و برای موضوعات دیگه هم بود حتی..در این حد که حتی زد به بدنم استرس زیاد و بدن درد و سندرم روده ی تحریک پذیر و درد معده و اینا گرفتم..الان ولی که دارم متعادل تر فکر میکنم بهتر شدم..خیلی بهتر..میدونید؟من فکر نمیکنم این کارتون تظاهر و خودنمایی باشه..من بیشتر فکر میکنم شما اعتماد به نفستون پایینه و خودتونو دست پایین میگیرین و همینطور حرفای ناامیدانه ی بعضیا روتون تاثیر گذاشته..مثل خود بنده..مثلا همش میگفتم خنگم..کودنم..مخم نمیکشه برای کنکور بخونم ولی همین دیروز که رفتم نمره های اول دبستان تا همین الانمو چک کردم و با وضعیت درس خوندنم تطبیق دادم و به کارهایی که میکردم دقت کردم بعد دیدم نه اتفاقا اینجور که فکر میکردم نیس..فقط بی دقتی و کم درس خوندن بوده که باعث این چیزا شده..خب جمله ی آخرتون ازش بوهای خوب میومد..ببینید همین که شما یهو تصمیم گرفتی حرف دلتونو اینجا بنویسی..همین که این همه آدم بهت امید مضاعف دادن یعنی خدا حواسش به شما هست و از طریق ما داره کمکتون میکنه..امیدوارم بعد همه ی این حرف ها استرس و نگرانیتون کمتر شه و بیشتر رو تلاش کردنتون فوکوس کنید :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٣٠
١
٠
اتفاقا خیلیم خوب گفتید... مممنونم که این همه وقت گذاشتیدو راهنمایی کردید واقعا ممنون :)) خدا خیلی بزرگه تا الان هوامونو داشته خودش تا بعد هم هوامونو خواهد داشت:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ضمنا خانوم فوفانو "رکورد طولانی ترین کامنت جیم" رو شکستند فکر کنم! یه زمانی دست من بود یادش بخیر! ده پونزده خط تحلیل میکردم یک مطلب رو! هی جوونی کجایی که یادت بخیر!
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
اول در مورد نوشته منهاي موضوع :خيلي خوب بود ، مطلبت به هم پيوسته و گاهي با شوخي همراه بود و اگر درست فهميده باشم سردرد و سرگيجه صبحت رو به خوبي با سرگيجه اي كه از حرف معلمت گرفتي تلفيق كردي كه جالب بود ، فقط دوتا چيز :(( این سمت راستم نزدیکی‌های شقیقه )) آيا هدف خاصي از اين جمله داشتي كه من متوجه نشدم ؟؟ توي جمله (راستش سی.پی.یو (cpu) ام بدجوری گریپاژ کرده) كاش از يكي از دو استعاره و تشبيه گريپاژ يا سي پي يو استفاده مي كردي ، چون كه وقتي اومدي مغزت رو به سي پي يو تشبيه كردي ، بيان گريپاژ درست نيست ، چرا كه گريپاژ كردن فقط براي موتور هست ! مثلا مي تونستي بگي هنگ كرده بود . در مورد موضوع هم حرف بسيار است ولي مجال نيست !
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
راستش من این مطلبو در تصحیح نهاییش بعضی جاهاشو درست کردم مثل همین گریپاژ که نوشته بودم ارور ولی خب اشتباهی اون فایل اولی رو فرستادم :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
من فکر میکنم با توجه به اینکه نویسنده از "ذهنی پریشان" حرف میزنه؛ بکار بردنِ گریپاژ برای "هر نوع خراب کاری" درست باشه. چون رسما میخواد بگه قهرمان داستان قاط زده دیگه! پس لزومی به رعایتِ اصطلاحاتِ فنی دقیق نیست. اگر ذهن آشفته رو نداشت بله خب حق با شما بود و هر حوزه ای واژه های منحصر بخودش رو داره.
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
به نظرم یه جورایی نچسب بود ! آخه وقتی به سی پی یو تشبیه شده ، بهتر بود همون ارور به کار می رفت ، ولی اگه از سی پی یو حرفی نمی زد و می گفت مخم گریپاژ کرده بود جالب تر بود
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
من تا حالا همه ی متناتونو نخوندم ولی همونایی هم ک خوندم ب جرئت میتونم بگم بینشون این از همه بهتر بود..مررسی)غصه ی اینده رو هم نخورید خدا بزرگه..در ضمن بگم تلقین نقش بسزایی داره:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتید :)) آره خودمم اینو خیلی دوس دارم . / درسته خدا بزرگه بشرط که ما بنده ها هم کمی بزرگ شیم:((
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
تلقین نیست یه واقعیته یه واقعیت محض که هیچ راه چاره ای هم نزاشته ...
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
اره اما خودتون تلقین نکنید..تا وقتی بگین واقعیته واقعا واستون واقعیت میشه...:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
مثل اینکه شما خیلی به تلقین و اینجور چیزا اعتقاد داریناااا / به نظرم بهتره که از الان که اول زندگیتونه به این چیزا پابند نباشید :))
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ب اینجور چیزا اعتقاد ندارم ولی ب تلقین خیییلی زیاد اعتقاد دارم:)و علم تلقینو ثابت کرده....:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
علمم پیشرفت کرده هاااا خخخخ
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
در مورد موضوع خيلي مختصر و مفيد : قبلنا مي گفتن دهه شصتي ها نسل سوخته ن ، ولي الان همه متوجه شدن كه دهه هفتادي ها نسل جزغاله شده هستن ! زمان اونا هرچقدر هم جمعيت زياد بود ، ولي كار بود . اونايي كه دانشگاه قبول مي شدن چون از فيلتر قوي اي رد شده بودن مطمئن بودن كه آينده اي روشن دارن ولي الان همه به راحتي دانشجو مي شن و 4 سالي كه مي تونستنبه يادگيري شغل و حرفه بپردازن ، صرف واحد پاس كردن شب امتحاني مي كنن . مني كه دانشجوي ترم 8 هستم ، الان به عينه مشاهده مي كنم كه كار نيست ، مگه اينكه خودمون بسازيمش، همه چيز به خودمون بستگي داره
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
آره درسته یه آدمایی میرن دانشگاه ک... بگذریم . ی جورایی تمام کارها توسط متولدین دهه 60 و همینطور اوایل 70 اشباع شده .... واقعا هیچ کاری هم از دست ما بر نمیاد . این که میگی خودمون بسازیمش چطور خب؟ من خیلی به این موضوع فکر کردم که واقعا بی نتیجه و خسته تر از قبل برگشتم سر خونه اول :((
s_sali
s_sali
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
علی جان اول تبریک میگم. عالی نوشته بودی برادر. من هم متولد سال هفتاد هستم و دهه هفتادی محسوب میشم. چند نکته رو هم مد نظر قرار بده. نه آینده ی دهه پنجاهیها مشخص بوده. نه دهه شصتیا، نه ما و نه هیچ دهه یا انسان دیگه ایی. این خود ما هستیم که آینده رو مشخص میکنیم. داداش وقتی با معدل خوب لیسانس یه رشته ی خوب رو بگیری کار هست. اگه رشته ی مورد علاقه ت واسه لیسانش کار نیست دکتراش رو بگیر بشو استاد دانشگاه. اگه میخوای کار آزاد انجام بدی بازم برای آدم کاری کار زیاده. اگه میگی سرمایه اولیه کافی نداری اینو بدون خیلیا نداشتن. اگه میگی وقت خیلی زیادی واسه کار نداری به من ایمیل بزن چندتا کار خوب بهت معرفی کنم. میدونم حرف مطلبت چیزای دیگه ایی هم بود اما اینارو گفتم که ناامید نباش دیدم خدا چنان کمک میکنه که آدم باورش نمیشه. نماز رو بخون و بدون همون دعای مادر بزرگوارت کوه رو جا به جا میکنه. فقط امیدوار باش و از این سن و این روزای قشنگت بیشتر استفاده کن. بخدا نمیخواستم کامنتم جنبه ی پند داشته باشه فقط به اشتراک گذاشتن تجربه ی شخصی بود و بدونی همیشه میتونی رو من حساب کنی. برو دنبال غریزه ت به همه جا میرسی.عالی بود. موفق باشی
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
ممنونم ازت :)) خیلی راحت حرف از ادامه تحصیل در مقاطع دکترا و... میزنی اگر ادم ندونه فک میکنه که در جریان سختی و پر هزینه بودن درس و دانشگاه نیستی . درسته کار هست خیلی زیادم هست ولی پارتی و... نیست قبول کن اینو // من خودم بارها به چشم خودم دیدم افرادی استخدام میشن که اصلا لیاقتش رو ندارند و در عوض افرادی بی کار میمونند که... نمیدونم چی بگم بخدا . / راستش من هیچوقت به دنبال کار آزاد نبوده و نیستم فقط به عنوان یه شغل دوم بهش نگاه میکنم :)) آدرس وب:))
s_sali
s_sali
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
اگه دنبال کار آزاد هم نباشی برای ادامه تحصیل در مقاطع بالا باید یه کاره پاره وقت انجام بدی دیگه... اینجا که نمیشه ایمیل داد اما از دوستان سایت میتونی بگیری علی جان
h-looshi
h-looshi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
,الی نوشته بودید ممنونم
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
خواهش میکنم / ممنون که وقت گذاشتید
neyosha
neyosha
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
خيلي خوب نوشته بوديد :))) .. اينده.. واقعا چيز مبهميه.. چي بشه خدا ميدونه :) ان شاالله كه خير ميشه:) تشكرات:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
ان شاءالله :)) ممنون که خوندید
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
عالی بود ..موفق باشید
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
ممنونم :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
میشناسید شما دختر خاله مارو؟؟
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
سمیرا دختر خاله شماست! عجب! اره ما دورانی باهم داشتیم !! خخخخ
f_etemadi
f_etemadi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
درسته که برای آینده باید نگران بود و بخاطر رسیدن به اهداف تلاش کرد اما یک قسمتیش رو هم باید سپرد به خدا :) نگرانی بی حد هم باعث جلوگیری ازپیشرفت میشه فتوکل علی الله :)خدارحمت کنه پدرتون رو و خداحفظ کنه مادرتون رو ،دعای اونا بی تاثیر نخواهدبود سعی کنید خوشحالشون کنید ان شالله ک آینده ای مطابق میل داشته باشید :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
ممنون از شما خانوم اعتمادی // درسته خدا همیشه کمک کرده به من . این خود منم که بیشتر روم سیاست :)) همین طور آینده شمام خوب باشه:) ممنون که وقت گذاشتید :))
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٩
١
٠
سلام: امیدوارم که نومیدی ازوجودتان فراری شود و دلتان لبریز امید و شادابی و سلامتی شود. ممنون
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنون از شما. همین طور :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام سلامت باشید
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٢٩
١
٠
فقط میتونم بگه پله پله برو جلو علی آقا! ذهنتو شرطی نکن برای پیشگویی آینده که بلاهایی سرت میاره اون سرش ناپیدا! بذار اون که میخواد واست پیش بیاد خودش بیاد سرراهت بدون نگرانی! تو هم تلاشتو بکن و نتیجه رو بسپار به خدا. تنهات نمیذاره که!
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سعی در همین کار دارم :) خدا هیچوقت منو تنها نذاشته .ممنون که خوندید
yekta_b
yekta_b
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
کسی این چیزا رو به من نگفت ، نگفت آینده ی یه دهه هفتادی قرار چی بشه ، من همشو ، بالا و پایینشو ، ذره ذره ـشو لمس کردم ... لمس میکنم ...
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خوبه خب ... موفق باشید...
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خیلی خوب بود علی اقا ان شالله که اینده خوبی منتظرتونه :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنون از شما:)) ان شاءالله :)) همین طور برای شما و خونوادتون :))
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
متن شما بسیار تاثیرگذار بود و از خوندن کلمه به کلمه اش لذت بردم. قلمتان بران!
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سپاسگذارم از شما آقای هاشمی خوشحالم که لذت بردید :))
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خواهش می کنم علی آقا، همیشه شاد و سلامت باشی!
Vania
Vania
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
اینکه نگران آینده باشین و بخاطرش تلاش کنید خیلی خوبه.نشون میده سرنوشتتون رو میخواید به دست خودتون بگیرید و براتون مهمه..اما خب اینکه انقدر باناامیدی به اطارف و مسائل فکر کنید به جای انگیزه برای تلاش انرژی منفی میده بهتون..این مشکلات و سردرگمی ها برای هرکسی بوده و خواهد بود.چه دهه شصتی، چه هفتادی یا هر دهه ی دیگه ای حالا برای هرکی یه جور بوده. به جای این نگرانی ها تلاشتون رو بکنید تا جایی که میتونید وباقیش رو هم بسپرید به خدا و توکل کنید. حداقلش اینه که وقتی تلاشتون رو کردید شمنده خودتون نیستید حسرت نمی خورین که کاش بیشتر تلاش می کردم..و اینکه خیلی از مادرتون بخواین براتون دعا کنن..دعاشون حتما می گیره.///پاینده باشید و آیندتون روشن روشن با کیفیت فول اچ دی.// نوشته ی خوبی هم بود..قلمتون پرجوهر
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
خیلی خیلی ممنون که وقت گذاشتیدو خوندید. با توکل به خداونند همه چی حل میشه انشاا... من تلاشمو میکنم ب امید خدا ک نتیجه میگیرم :)
elnazi
elnazi
٩٤/٠٧/٠٣
٠
٠
مث اینکه من دیر رسیدم...حقیقتش صبح خوندم مطلبتونونظرمم گذاشتم ولی ارسال نشد!اهل نصیحت کردن نیستم؛جسارتم نباشه،فقدخواستم بگم همه حرفاتون حرف دل منه..منم همین مشکلاتودارم..ببینیدعلی آقا؛همه حرفای شمامتین،ولی بااین حرفتون که میگین الان دوره ای نیس که همسرت بابی پولیت بسازه،موافق نیستم..چون بیشترازنوددرصدخانوما،وقتی ازدواج میکنن درواقع همه سعیشونومیکنن که باهمه مشکلات کناربیان...مطمئن باشین همسرشماوقتی ببینه شماهمه سعی خودتونومیکنین،اونم کمکتون میکنه حالااین کمک کردن حتمانبایدکارکردن باشه،همین که کمتر خرج کنه و....بنظرمن این سوالاکه تومراسم خاستگاری پرسیده میشه که آقادومادچیکاره ان و...فورمالیته اس وفقدواس محکم کاریه قبل ازدواجه....مگه غیراینه که هیچ پدرومادری بدبچشونونمیخوان؟ مطلب شما وحرفای خانوم فوفانو؛اشکمودرآورد امروز....موفق باشین....
ali_sh
ali_sh
٩٤/٠٧/٢٥
٠
٠
حرفاتونو قبول دارم از زمان عراق این مطلبمم خیلی وقته ک گذشته و به طبع اون طرز دید منم ب کلی عوض شده. به هرحال خیلی خیلی ممنونم که وقت با ارزشتون رو صرف خوندن مطلب بنده کردید.سپاسگزارم
غزاله خانوم
غزاله خانوم
٩٤/١٠/١٠
٠
٠
:( چقد غمناک... اینده مبهم نیست.. چون اصلا نیست.. اینده ساختنیه .. باید ساخت و خوب ساخت با عشق ساخت هدفمند ساخت متوجهین که چی میگم!!:( اینده مبهم نیس‌..
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨