سرباز / داستان کوتاه - قسمت آخر

سرباز / داستان کوتاه - قسمت آخر

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

امید با تکبر گفت: «مثل بازنده‌ها رفتار نکن!» آرمان به چشمان امید، خیره نگاه کرد و بعد از چند لحظه مکث، لبخند تحقیرآمیزی به امید زد. سپس، قلعه‌اش را با انگشتانش گرفت و از امید پرسید: «می‌دونی توی مهره‌ها، من کدوم مهره رو از همه بیشتر دوست دارم؟!» امید گفت: «مگه مهره‌ای با ارزش تر از وزیر هم هست؟ ولی این طور که تو نشون دادی، لابد می‌خوای بگی قلعه!» آرمان گفت: «اولین چیزی که یه شطرنج باز حرفه‌ای یاد می‌گیره اینه که برای تموم مهره‌هاش به یک اندازه ارزش قائل باشه و سعی کنه که هیچ کدومشون رو بی‌خودی از دست نده! چه وزیر باشه و چه قلعه! در ضمن، بر خلاف تو و چیزی که گفتی، من عاشق سربازم.» و بعد قلعه را برای رفع کیش، بین وزیر امید و شاهِ خودش قرار داد. با این کار فیلی که پشت سر قلعه آرمان بود، بی‌دفاع شد و امید با وزیرش، آن فیل را زد.

آرمان ادامه داد: «وزیر برای من نماد غروره؛ یه غرور سرکش که اگه نتونی سرکوبش کنی و افسارش رو تو دستات بگیری، بازی‌ات رو بهم می‌ریزه!» بعد با اسبش به شاهِ امید کیش داد. امید، شاهش را به خانه کناری‌اش، انتقال داد. آرمان ادامه داد: «سرباز با شرف‌ترین مهره تو شطرنجه. همیشه رو در رو می‌جنگه. تنها مهره‌ای که از پشت سر حمله نمی‌کنه!» امید از شنیدن این حرف، یکه خورد و احساس حقارت کرد، اما اصلا به روی خودش نیاورد. آرمان گفت: «یه سرباز تنها مهره‌ایه که به عقب برنمی‌گرده! همیشه سر قولش هست و هرگز پشیمون نمیشه. اگه هم اشتباه رفته باشه، به خاطر اشتباهش جونش رو میده؛ ولی هیچ وقت زیر قولش نمی‌زنه!» و با سربازش، به شاه امید کیش داد. امید با فیلش، سربازِ آرمان را زد و با نیشخند، گفت: «اینم از با ارزش‌ترین مهره‌ات!» آرمان گفت: « و در آخر...؛ یه سرباز فدارکارترین مهره است، اگه انتخاب بین سرباز و مهره دیگه‌ای باشه، همیشه این سربازه که فدا میشه! واسه این چیزاست که فقط مهره سرباز، لیاقت وزیر شدن رو داره!» و با فیل سیاهش به شاه امید کیش داد.

در آن لحظه، شاه امید، در قسمت انتهایی صفحه قرار داشت. از پنج خانه دورِ شاه، یک خانه را اسبِ آرمان کیش می‌داد؛ سه خانه توسط مهره‌های خود امید، اشغال شده و خانه آخر هم توسط فیلِ آرمان، کیش داده شده بود. تنها کاری که امید می‌توانست انجام دهد این بود که وزیرش را بین فیلِ آرمان و شاهِ خودش قرار دهد؛ اما در حرکت بعدی، آرمان می‌توانست وزیر را هم با فیلش بزند و بازی را ببرد.

اضطراب و نگرانی، تمام وجود امید را فراگرفت. هاج و واج مانده بود. هر چه دنبال چاره‌ای گشت، راهی نیافت. به ناچار، وزیرش را برای رفع کیش بین شاه و فیل قرار داد. آرمان دستش را به طرف فیل برد. امید سریع گفت: «ولی یه سرباز هیچ وقت از کاری که کرده پشیمون نمیشه و زیر قولش نمی زنه!» آرمان سرش را به نشانه تایید تکان داد و گفت: «درست میگی! یه سرباز سر اشتباهش جونش رو میده، ولی زیر قولش نمی‌زنه!»

با شنیدن این حرف، گل از گل امید شکفت. پیش خودش گفت: «یه سرباز ساده‌ترین و بی‌سیاست‌ترین مهره هم هست. یادت رفت اینو بگی! حرکت بعدی فیلت رو هم می‌زنم!» امید در همین فکرها بود که آرمان با فیلش، وزیر را زد! امید با تحیر، به آرمان نگاه کرد. آرمان که لبخند پیروزمندانه‌ای به لب داشت، گفت: «من بهت قول دادم که ماتت نکنم؛ ولی هیچ وقت قول ندادم که اگه مهره‌هام رو تهدید کردی، ازشون دفاعی نکنم! امید، تو به وزیرت باختی! وزیرت اونجا نبود، من بهانه‌ای برای مات کردنت پیدا نمی‌کردم! بازی ما می‌تونست مساوی تموم بشه، اگه وزیر تو، بین ما قرار نمی‌گرفت!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
یکم دیالوگ اخرو اجازه هس عوض کنم و توش کل داستانو خلاصه کنم؟ البته عوضش که کردم همینطوری اجازه گرفتم که گرفته باشم ولی :دی "«من تو دوستی باهات به خودم قول دادم که با این که مهارتام از تو بیشتره جوری بات راه بیام که احساستو جریحه دار نکنم؛ ولی هیچ وقت قول ندادم که اگه به مهارتا و قابلیتام حسودی کردی ، از خودم دفاع نکنم! امید، تو به " غرورت" باختی! اگه غرورتو مثل یه دیوار بین ما نمی کشیدی، من دلم نمیومد تو این بازی احساساتتو جریحه دار کنم و از تو ببرم! ولی خودت نخواستی. دوستی ما می‌تونست موندگار باشه، اگه "غرور" تو، بین ما قرار نمی‌گرفت! » این جریان سرباز و وزیر و تقابلشون عالی بود. عجب مخی دارید شما! من که از این همه حرکت گیج شدم شما چه جوری نوشتیدشون! اصلا همیشه داستاناتون مرتب و منظمه، همیشه میفهمید میخواید چی بگید و با چه نمادایی بگید و چه کار کنید. حتی اگه داستان پیچشش زیاد شه بازم همه جزییات مرتب و منظم در عین ناباوری سر جای خودش هستن و به بهترین نحو ممکن تموم میشن. ذهن مرتبم آرزوست...
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
فکر کنم اونوقت اگه اینجوری که تو نشوتی می نوشتن یه جورایی محکوم به مستقیم گویی می شدند و اینطوری که غیر مستقیم گفتن از لحاظ زیبایی ادبی و آرایه ای بهتر و قشنگ تر باشه البته خلاصه نویسی و نتیجه گیری تو هم کامل بود :) واقعا ذهن مرتبی داشتن خیلی لازمه من یا کلا هیچ ایده ای ندارم یا همم ایده ها یه جوری به مغزم حمله میکنن که نمی تونم همشون رو مرتب و منظم پشت سر هم تو یه داستان بیارم :)) (آرزو بر جوانان عیب نیست :)) )
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
البته انشاالله ذهنت مرتب تر میشه ایده هات که عالیه فوفانو جانم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
خب اره منم نگفتم باید اینجوری مینوشتن که. همینجور غیر مستقیم و با نماد نوشتن هس که قشنگه و باعث کشش داستان شده. صرفا برا دل خودم نوشتم اونو :) حالا من برعکس تو با اینکه قبلا ایده به ذهنم نمیومد ولی الان همیشه ایده جلوم میبینم. بدبختی مشوشی ذهنمه فقط... چون همیشه ی خدا در همه -__- داخل پرانتزت خخخ
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
تو تاپیک ایشون چت راه انداختیما :دی ذهن تو هم هم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
خانم فاطمه :: همونطور که خانم فنایی هم گفتند، اونطوری خیلی مستقیم گویی می‌شد. با توجه به اینکه آرمان قبلش راجع به وزیر توضیج میده، اینجا فقط اشاره به "وزیر" کافیه. از طرف دیگه. تو تیکه‌ی آخر، جمله باید نیشدار و کوبنده باشه. که اگه بتونیم جلمه هر چه جمع و جورتر بنویسیم، زهرش بیشتر خواهد بود. *** مرسی و ممنون ازین همه لطفی که دارید. خود بازی شطرنج، خیلی به ساماندهی ذهن کمک می‌کنه. یه سری معماهایی هم داره که از طریقی کاملا منطقی، حل میشند. برای تقویت ذهن و بالا بردنِ قدرت نتیجه‌گیری و استدلال منطقی واقعا عالی اند.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
منم بعضی وقتا دچار نبود ایده میشم. ولی بعضی وقتا یه دفعه چند تا ایده با هم میان. این یه چیز طبیعیه.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
چقدر خوب بود :) غرور وزیر همه ی مهره ها رو سوزوند اعتماد بیش از حد به وزیر باعث باخت امید شد، از حرکت آرمان هم خیلی خوشم اومد این که خودش رو نباخت و برای همه مهره ها ارزش و احترام قائل بود :) یه جورایی نگاه امی یه نگاه خداوندانه بود عادلانه، حکیمانه و مکارانه :) از این قسمت خیلی خوشم اومد. همونطور که فوفانو گفت دهن مرتب و قلم مرتبی دارید امیدوارم روزی اسمتون رو روی یه کتاب باارزش ببینم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
خیلی ممنون و تشکر برای آرزوی خوبتون. منم همین آرزو رو برای شما دارم.
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
داستان قشنگ و اموزنده ای بود.. :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
تشکر از همراهی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
در عین سادگی خوش خوان بود اگه یکم به سر و شکل داستان و جمله بندی هاتون دقت کنین داستان خیلی خوبی خواهد شد موفق باشید...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
تشکر. کلا من اعتقاد شدیدی به "سهل و ممتنع" گویی دارم. و اصلا از پیچیده نویسی خوشم نمیاد! *** کدوم جمله بندیها مشکل دارند؟!
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
میدونین داستان نویسی یکم با یادداشت نویسی متفاوته دیالوگ های داستان باید تاثیر گذار باشه عمیق باشه و بتونه خواننده رو یکم به فکر ببره سعی کنید حجم صحبت ها رو کم کنید و جمله های تکراری و کم تاثیر رو حذف کنید بیشتر به زیبایی نوشته فکر کنید تا داستان تون از سهل بودن در بیاد و بتونه سهل و ممتنع بشه:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
به نظر شما این دیالوگ‌ها :« سرباز با شرف‌ترین مهره تو شطرنجه. همیشه رو در رو می‌جنگه. تنها مهره‌ای که از پشت سر حمله نمی‌کنه!» + :« یه سرباز تنها مهره‌ایه که به عقب برنمی‌گرده! همیشه سر قولش هست و هرگز پشیمون نمیشه. اگه هم اشتباه رفته باشه، به خاطر اشتباهش جونش رو میده؛ ولی هیچ وقت زیر قولش نمی‌زنه!» + :«من بهت قول دادم که ماتت نکنم؛ ولی هیچ وقت قول ندادم که اگه مهره‌هام رو تهدید کردی، ازشون دفاعی نکنم!» + «بازی ما می‌تونست مساوی تموم بشه، اگه وزیر تو، بین ما قرار نمی‌گرفت!» تاثیرگذار نیستند؟!!! *** من گفتم که به "سهل و ممتنع" نویسی علاقه دارم، اشاره‌ی مستقیمی به داستان خودم نکردم! ولی حالا به نظر شما، اگه نوشتنِ اینطور داستانی یه کارِ "سهله" پس چرا اکثر نویسنده‌های دیگه، فقط و فقط مکررات رو تکرار می‌کنند؟! چرا هیچ کدوم حرف تازه‌ای تو داستانهاشون ندارند؟! چه توی فضای مجازی و چه حقیقی! متفاوت‌ترینشون، فقط ساختارشکنی می‌کنه که قصه‌ی تازه‌ای رو گفته باشه وگرنه بازم داره یه محتوای بسیار تکراری رو بازگو می‌کنه! محتواهایی که معنا و مفهوم چندان خاصی هم ندارند!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
پس میشه نتیجه گرفت که نگاه آرمانی شما به کلیت زندگی یه نگاه منسوب به "صداقت" و "وفاداری" هست که با توجه به این دو خصیصه میشه روی سکوی موفقیت ایستاد!؟ آره؟ جالبه. :) داستانتونم زیبا بود. میشد منطق روایت رو کمی دستکاری کنید و یه خرده متفاوت ترش کنید (البته این نظر شخصی منه) // موفق باشید. :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
نه! اتفاقا بیشتر وقتا اگه صادق و وفادار باشی ضرر می‌کنی و به جایی نمی‌رسی! مخصوصا توی این دوره! بیشتر منظورم این بود که یک انسان آرمانی، همیشه و همیشه پای اعتقاداتش وایمیسه و خلافِ اونا عمل نمی‌‌کنه، حتی اگه این وفاداری به ضررش تموم بشه. به قولِ آیت الله بهجت :« ما زندگی می کنیم تا قیمت پیدا کنیم ، نه این که به هر قیمتی زندگی کنیم!» *** منظور از منطق روایت، همین موضوع بود که توضیح دادم و یا خطِ سیر داستان (بردن بازی توسط آرمان) ؟** تشکر از همراهی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
:) تفسیرتون از صداقت و عوارض گاها تلخش کاملا درسته. منم با شما موافقم. // منظورم نوع روایتی هست که منطقا برای داستانتون انتخاب کردید. اگه من بجای شما بودم کمی دستکاری می کردم داستان رو و شاید با یه زاویه نوشتاری متفاوت می نوشتمش. البته زاویه انتخابی شما هم خیلی خوبه :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
این داستان، بداهه ترین داستان من بود. وقتی خواستم این داستان رو بنویسم، می‌خواستم مطلب جدیدی رو برای وبلاگم بذارم. تنها ایده ای هم که داشتم این بود که « آدم دلش می‌خواد با بعضیا راه بیاد، ولی خودشون سبب شکست خوردنشون میشن!» فقط همین یه جمله که توی جمله‌ی آخر آرمان قرار گرفت :« وزیرت اونجا نبود، من بهانه‌ای برای مات کردنت پیدا نمی‌کردم! بازی ما می‌تونست مساوی تموم بشه، اگه وزیر تو، بین ما قرار نمی‌گرفت!» بعد نماد شطرنج و بعد مقایسه و سرباز و وزیر و خلاصه‌ شد همین داستان حالِ حاضر. شاید اگه یکم دستکاریش هم می‌کردم، می‌شد زاویه‌ی روایت رو عوض کنم. البته که برای هر کاری که یه انسان انجام میده، مطمئنا یه "بهتر" هم هست.
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
خیلی جالب بود... نمادهای خیلی خوبی رو انتخاب کرده بودید. ممنون از شما :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
تشکر و ممنون از حضورتون.
faranak_b
faranak_b
٩٤/٠١/٣٠
١
٠
عکس انتخاب شده برای مطلبتون هم خیلی خوبه! خیلی به داستان میخوره! :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣٠
٠
٠
عکس رو خودم انتخاب کردم. البته به طور اتفاقی هم پیداش کردم زمانی که دنبالِ یه عکس مناسب برای داستان «او؛ بعد از آن روز» بودم.
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
جالب بود :) تا حالا از این منظر به صفحه شطرنج و مهره هاش فکر نکرده بودم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
ممنون. شطرنج ظرافت‌های خیلی زیادی داره و بازی جالبیه.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
٢
١
کلیت کار قشگ بود جناب علوی. برای این فرم انتقال مفهوم، بازی شطرنج بستر مناسبی بود که بتونید با فراغ بال دیالوگ بذارید اما میتونستید یه غربالی هم در حرفهای کاراکترها داشته باشید و به جای استفاده صرف از دیالوگ، به سمتِ توصیفِ بیشتر فضا برید. این داستان میتونه یک فیلم خوب از کار دربیاد اما در حوزه داستان نویسی صرفا آیتم "ساختار" رو تمام و کمال در خودش داره. کاش کمی توصیفی تر پیش می رفتید. پتانسیل بالایی در ایده شما وجود داشت که با هر حرکتِ ریزِ شخصیتها؛ می تونستیدحرف مهمی رو بگید که البته گفتید اما با ابزارِ "دیالوگ". کلام بد نیست، اما وقتی که "ناچار باشیم" و یا "ساختار"مون از ابتدا بطلبه. فضای داستان شما بشدت بصری بود و فکر میکنم خیلی فرصتها رو از دست دادید و در حقیقت قربانیِ "انتقال پیامِ کلامی" کردید. درسته که مخاطب خاص و آگاه هرداستان رو "فقط یک داستان" می بینه و میخونه و ربطش نمیده به شخصیتِ حقیقیِ نویسنده؛ اما بخاطر همون انحرافاتِ محتوایی و ساختاری که عرض کردم این داستان شما به نحوی داره عمل میکنه که آقای مهراد علوی اومدن حرفی رو بزنن. این بد نیست؛ اما در وهله اول باید هر متن، ورایِ مولفش دیده و خونده و تحلیل و برداشت بشه. دقیقا بخاطرِ "کلام محوری" و "لاغر بودنِ توصیفات بصریِ محیطی" این اشکال بوجود میاد. صراحت کلام من رو بذارید به این حساب که اعتقاد دارم شما گامهای خیلی خیلی کوچکی با "نویسنده حرفه ای" شدن فاصله دارید... خیلی کم و بشدت مشتاقم هر چه زودتر شما رو در قله ببینم. وبلاگ نویسی "زمین تا آسمون" با "داستان نویسی" متفاوته. وبلاگ رو بذارید برای دغدغه های شخصی و استراحتهای ذهنی و سوپاپ تخلیه روحی روانی. و داستان نویسی رو از طریق کتابهای آموزشی مرتبطش بطور جدی پیگیری کنید... من قاطعانه یقین دارم که بزودی شاهکارهای ادبی زیادی رو از شما خواهم خوند... مشتاقم برای خوندنِ نوشته های بعدی و بعدی و بعدیِ شما... :-)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
اصلاحیه: قشنگ
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
تشکر. راجع به اینطور نوشتن این داستان (یعنی نپرداختن به جزییات بیشتر) :: پرداختن به جزییات بیشتر توی این داستان، می شد حرکت مرحله به مرحله مهره‌ها و این‌که دقیقا توضیح بدم که توی هر مرحله، هر مهره توی چه خونه‌ای قرار داره. که نوشتن این حرکات خیلی وقت‌ می‌گرفت. ولی در ازای وقت‌گیر بودنش، هیچ‌چیزی رو به داستان اضافه نمی‌کرد! این جزییات، می‌تونست فقط برای شطرنج‌بازای نیمه حرفه‌ای به بالا، جذاب باشه و طبیعتا فقط این دسته از خواننده‌ها، به این حرکات خوب توجه می‌کردند. جدای از اونا، برای بقیه (که اکثریت رو هم تشکیل می‌دند)، بیشتر کسل کننده می‌شد تا جذاب! توی نوشتن داستانام، همیشه به میزان ظرفیت مخاطب توجه می‌کنم. دوره‌ی رمان و داستانهای بلند، گذشته. مخاطب امروزی، حوصله‌ی چندانی برای خوندن جزییات نداره! *** «انحرافاتِ محتوایی و ساختاری» رو دقیقا ندونستم که منظورتون چیه؟! از نظر خودم که این داستان از لحاظ محتوا خیلی یه تیکه و بی‌وقفه، پیش رفته.*** خودِ منم علاقه‌ی زیادی به «مرگِ مولف» دارم و کلا همه‌ی نوشته‌ها رو طبقِ همین نظریه می‌خوندم و می‌خونم. (حتی قبل از این‌که این نظریه رو خونده باشم.)*** اگه وبلاگ‌نویسی رو بذارم کنار، داستان نویسی رو کنار گذاشتم! من دقیقا برای سرگرمی و گفتن عقاید شخصی و باورهام می‌نویسم و جز این هیچ هدف دیگه‌ای ندارم. (البته به شدت به این نکته هم اعتقاد دارم که هر نوشته‌ای باید یه پیام نسبتا جدید و کمتر تکرار شده برای مخاطب داشته باشه. وگرنه وقت مخاطب توسط نویسنده، تلف شده! به همین خاطر، هر چیزی رو هم نمی‌نویسم!) اگه به شکل داستان می‌نویسم‌شون به این خاطرِ که ماندگارتر بشن. *** تشکر از همراهی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
ممنونم از سعه صدر و توجه شما. منظورم از جزئیات و توصیفات؛ جزئیات بازی شطرنج نبود اتفاقا! چون دقیقا بهمون دلیلی که فرمودید برای مخاطب کسل کننده میشد، بلکه منظورم توصیفات "حال و هوای" کاراکترهاست. الان هم داشتید اما میتونستید بیشتر داشته باشید. نوشتن تا یه جایی سرگرم کننده است و مادامیکه جنبه ی حرفه ایش بر اینترتینمنت ش غلبه کنه یعنی اینکه شما طبعا ناچارید قواعد حرفه ای رو بیاموزید و بکار بگیرید. دلیل تمایز وبلاگ نویسی با "نوشتن برای نوشتن" هم همینه. در وبلاگ نویسی شما ملزم هستید به تزئینات و آراستگی محیط وبلاگ، استفاده از استیکرها و نشانها و رنگ بندی ها و پاراگراف بندی های سرگرم کننده و جاذب... اما در داستان نویسی حرفه ای به محض اینکه حتی یک "بولد" بی دلیل داشته باشید یا ویرگول نابجا، صدای مخاطب در میاد! وگرنه من هم سالهاست چهار وبلاگ همزمان دارم و دو وبلاگ کارگاهی در حوزه های سینما و ادبیات! پس من هم یک وبلاگ نویس هستم و علاقمند بهش. قصدم صرفا این بود که عرض کنم احتیاط کنید که "زیورآلات و تزئینات" وبلاگ نویسی در داستان نویسی حرفه ای بشدت مخرب هستند. // شخصیت پردازی های شما در این داستان بیش از حد معمول( و توانِ ذهنی مخاطب) با هم چلنج دارند و فیس تو فیس درگیر هستند. اگر در هر پاراگراف در حد یک جمله با توصیفاتی فرامتنی یا حاشیه ای فضای تنفسی به مخاطب می دادید شاید به نوعی این اشکال رفع میشد. این نظر شخصی بنده در حوزه تحلیل و آنالیزِ فنی داستان شماست. حق شماست که نپذیرید و به شیوه خودتون ادامه بدید. شیوه اشتباهی هم نیست اما "زمان بر" تر از میان بر هایی هستش که من عرض کردم... یقین بدونید دوستتون دارم و حامی قاطعی برای قلم شما هستم وگرنه هرگز وارد جزئیات نمیشدم.. اطمینان دارم سالهای نه چندان دور از شما داستانها و کتابهای بی نظیری خواهم خوند... موفق باشید :-9
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
درسته. وبلاگ نویسی یکم تفاوت داره با مثلا نوشتن کتاب. ولی خب تفاوت‌های بین این دو، همون قواعد ویراستاری هستند. که اونم خیلی راحت توسط یه ویراستار می‌تونه برطرف بشه.همونطور که خیلی از کتاب‌ها، ویراستار هم دارند. (البته من تا جایی که قواعد رو بلد هستم، چه توی اینجا و چه توی وبلاگم، رعایت‌شون می‌کنم. برام فرقی نداره.) جز اینا، میشه قواعد فنی و اصولی داستان نویسی که کسی جز نویسنده، حق دست بردن به اون رو نداره؛ چون در غیرِ این صورت اون نوشته، دیگه متعلق به نویسنده‌ی اصلی نیست. پس توی این مورد، وبلاگ‌نویسی با همون کتاب‌نویسی برابری می‌کنه. *** خب این پیچیدگی‌ها، دقیقا مربوط میشه به بازی شطرنج و ناگزیره. از نظر من، از اونجا که آرمان شروع به توضیح دادن اختلاف بین وزیر و سرباز می‌کنه، داستان اوج می‌گیره و اگه وقفه‌هایی توی این قسمت ایجاد می‌شد، فراز و نشیب‌های ناخواسته به وجود میومد و به نقطه‌ی اوج داستان، لطمه می‌زد. تو پایان داستان، مطمئنا خود خواننده هم می‌فهمه که بدون تصویرسازی و درک نکردن دقیق موقعیت مهره‌ها، پیام و مفهوم داستان رو کاملا درک کرده. پس خیلی راحت می‌شه از اون حرکتا صرفنظر کرد و فقط روزنامه‌وار خوندشون.* بازم تشکر
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
تعبيرت از اينكه چرا فقط سرباز ميتونه وزير شه رو دوست داشتم :) مرسي.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٣١
٠
٠
دست مخترع شطرنج درد نکنه! :) . ممنون از حضورت
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
سلام ... اميد و آرمان دو تا نام كه نزدك به هم بودن و وسط داستان يادم رفت اميد كدام يك بود نقش سفيد يا سياه. داستان در قسمت اول كشش فراوان داشت ولي اين قسمت كشش نداشت فقط پند و اندرز بود بدون توصيف مكان و من نميدانم واقعا وسط مسابقه اي به اين بزرگي ميشود اينقدر حرف زد
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
سلام... همه‌ی ما در تلاشیم که "آرمانی" بشیم و خیلی هم "امید" به این امر داریم؛ ولی فقط عده‌ی کمی از مرحله‌ی "امید داشتن" که بالقوه هستش، می‌گذرند و بالفعل می‌شند.(آرمانی می‌شند.) البته فکر نمی‌کنم انقدرها هم مشکل ایجاد می‌کرد. من این داستان رو قبلا توی وبلاگم و در دو قسمت هم نوشته بودم. اونجا به فاصله‌ی سه روز، قسمت دوم پست شد. هیچ کدوم از خواننده‌ها به این تشابه و اختلاط اسامی، اشاره‌ای نکردند! اینجا فاصله‌ی بین دو قسمت، حدود ده روز طول کشید و فکر می‌کنم دلیل اصلی فراموشی شما هم همین نکته بوده. ** بر خلاف نظر شما، از نظرِ من همه‌ی بار قصه، توی همین قسمت بود و قسمت اول خیلی عادی و معمولی پیش رفت.** راجع به حرف زدن:: تا اونجایی که اطلاع دارم توی مسابقات شطرنج، دو حریف "اصلا" اجازه‌ی صحبت کردنِ با هم رو ندارند! ولی این داستان، نمادین بود. نه اینکه خودم بخوام بگم. این تنها داستان نمادینِ من بود که وقتی منتشرش کردم، هیچ اشاره‌ای به نمادین بودنش نکردم! اما همه‌ی خواننده‌ها، بدون استثنا به نمادین بودنش پی بردند و اشاره کردند. و توی داستانهای نمادین هم، پیش آمدن اینطور موارد، مشکلی ایجاد نمی‌کنه. مثلا توی شعر "انگور" از مولوی کسی نمیاد بگه که این چهار نفری که زبان همدیگه رو نمی‌فهمیدن، اصلا چطوری با هم در ارتباط بودند و در یک پول شریک! خب "انگور" توی اون داستان نمادِ "حقیقت و راهِ درسته". توی داستان من هم "مسابقات شطرنج" نمادِ "زندگی و روابط بین آدماست."
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
سرد و بی تفاوت

وقتی به زمین رسیدم

٩٥/٠٩/٠٩