سرباز / داستان کوتاه - قسمت اول

سرباز / داستان کوتاه - قسمت اول

نویسنده : مهراد علوی

مسابقات آزاد شطرنج قهرمانی کشور، در حال برگزاری بود. مسابقات به روش سوییسی اجرا می‌شد. دور پنجمِ مسابقات بود که دو دوست از یک باشگاه، رو در روی یکدیگر قرار گرفتند. آرمان که حرفه‌ای بود و امید که در سطح متوسط، شطرنج بازی می‌کرد. آرمان تمام چهار مسابقه قبلی‌اش را برده بود؛ چهار امتیاز داشت و نفر اول جدول مسابقات، تا آن روز بود. رتبه دوم جدول را شش نفر به طورمشترک تشکیل داده بودند که هر شش‌تای‌شان، سه امتیاز داشتند. امید، یک برد، یک مساوی و دو باخت داشت و در مجموع یک و نیم امتیاز کسب کرده بود.

امیدو آرمان، بارها با یکدیگر شطرنج بازی کرده بودند و همیشه هم، آرمان برنده شده بود. اما این دفعه، آرمان قبل از بازی، به امید گفت: «حاضری امتیاز مسابقه رو تقسیم کنیم؟!» امید که می‌دانست در برابر آرمان شانسی برای پیروزی ندارد، گفت: «چرا که نه! بالاخره نیم امتیاز بهتر از صفر امتیازه!» و خندید.

مسابقه‌ی بین آن دو شروع شد. آرمان خیلی زود بازی را در دست گرفت. سی حرکت انجام داده بودند که آرمان می‌توانست بازی را تمام کند. اما او طبق قولی که داده بود عمل کرد. امید، چندین بار دیگر هم در شرایط مات شدن قرار گرفت؛ اما آرمان سر قولی که داده بود، ماند و به جای کیش دادن به شاهِ امید، مهره دیگری را حرکت داد.

در حرکت پنجاه و ششم، وزیر آرمان در شرایط ویژه‌ای قرار گرفت. وزیر توسط فیل سفیدِ امید که با اسب حمایت می‌شد، مورد تهدید بود. تنها راه فرار برای وزیرِ آرمان، خانه‌ای بود که اگر به آنجا می‌رفت، امید مات و بازی تمام می‌شد. آرمان باز هم زیر قولش نزد؛ وزیرش را حرکت نداد و حرکت دیگری کرد. اما در عین ناباوری دید که امید با فیل، وزیر او را زد. نگاهی به امید انداخت. سرش پایین بود و خیلی طبیعی رفتار می‌کرد. انگار که اتفاقی نیافتاده است! آرمان با خودش گفت: «حتما این کار رو کرده که بازی‌مون طبیعی به نظر برسه. آره حتما دلیلش از این کار همین بوده!»

چند حرکت بعدتر، امید یکی از قلعه‌های آرمان را هم زد. آرمان با تعجب به امید نگاه کرد. چشمان امید برق خاصی داشت! او به آرمان گفت: «نیم از صفر خیلی بهتره، یک از نیم؛ شکست دادن تو، اونم توی این مسابقات، از هر دوی اونا!» آرمان با تاسف به امید گفت: «ما به هم قول داده بودیم!» امید گفت: «قول؟! فکر کردی من بچه‌ام؟! خیال می‌کنی نفهمیدم مدام سعی می‌کردی که بهم کیش بدی و ماتم کنی! اگه می‌خواستم به تو و قولت اعتماد کنم که بازی رو ناپلئونی(1) باخته بودم! بازی‌ات رو ادامه بده و بی‌خودی بهانه نیار!»

آرمان از شنیدن حرف‌های امید، حسابی به هم ریخت. اما او حرفه‌ای بود و خیلی زود به افکارش مسلط شد و تمرکزش را دوباره به دست آورد. دو مهره کلیدی‌اش را از دست داده بود، اما هنوز هم می‌توانست بازی را مساوی کند. 

بعد از حرف‌های امید، بازیِ آن دو، کاملا جدی شد و دیگر رحم و مروتی در کار نبود. امید بازی را در دست گرفته و آرمان را در منگنه قرار داده بود.

بعد از چندین حرکت، امید با وزیرش به شاهِ آرمان، کیش داد. کار به این‌جا که رسید، امید با طعنه به آرمان گفت: «دیگه آخرای بازیه!»

آرمان چند لحظه‌ای به صفحه ی شطرنج چشم دوخت. بعد از حدود بیست ثانیه فکر کردن، رو کرد به امید و گفت: «ولی ما به هم قول داده بودیم!»

ادامه دارد...

=============

1. خیلی سریع و زود. حرکت «ناپلئونی» یکی از شیوه‌های سریع مات کردن حریف در شطرنج است. در این روش، با چهار حرکت، حریف مات می‌شود.  

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
قسمت بعديش كي پخش ميشه؟ :)) // تا اينجاش كه پيش اومدم، منتظر آخر داستانتون هستم:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
اگه طبق معمول پیش بره، هفته‌ی بعد
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
سلام ... الان با چه معياري اين گزارش يا بيان خاطره را داستان كوتاه ناميده‌ايد /// ولي انصافا خاطره نگاري زيبايي بود
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خاطره؟! البته من خیلی دوست داشتم که به صورت حرفه‌ای شطرنج رو بازی کنم، ولی هیچ‌وقت توی هیچ باشگاه شطرنجی ثبت نام نکردم! داستان، کاملا ساختگیه! تا اونجایی هم که من می‌دونم همه معیارهای یک داستان کوتاه رو داره./ تشکر از لطف‌تون
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
سلام ... معيار داستان كوتاه توضيح نيست و اشاره به گذشته نميكند ///خط اول را فقط ميگم «بود» گذشته است و جمله توضيحي «مي شد » گذشته است و جمله توضيحي است . و بود بعدي باز هم گذشته است . «گرفتند» باز هم گذشته و توضيحي /// يكي از دامهاي داستان كوتاه خاطره نگاري است
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
سلام... اشاره به گذشته نمی‌کنه؟! بیشتر داستانها، کلا اشاره به گذشته‌اند و افعال‌شون هم "ماضی" هستش! اون توضیح هم، "فضاسازی" برای خواننده است. برای یه نمونه، قسمت ابتدایی داستان کوتاهِ «هدیه‌ی سال نو» از او.هنری رو کپی می ‌کنم براتون :« یک دلار و هشتاد و هفت سنت. همه‌اش همین بود ـ و شصت سنت آن هم سکه‌های یک سنتی بود؛ سکه‌هایی که طی مدت درازی یک سنت و دو سنت درنتیجه چانه زدن با بقال و سبزی‌فروش و قصاب گرد هم آمده بود؛ سکه‌هایی که با تحمل حرف‌‌های کنایه‌آمیز فروشنده‌ها و تهمت‌های آنها به خست و دنائت و پول‌پرستی جمع شده بود و او همه این تلخی‌ها را به خود هموار کرده بود به امید آنکه بتواند در پایان سال مبلغ مختصری برای خود پس‌انداز کند. یک بار دیگر به دقت پول‌ها را شمرد؛ اشتباه نکرده بود؛ همان یک دلار و هشتاد و هفت سنت بود؛ پول ناچیزی بود با آن ممکن نیست چیز قشنگی خرید، چیزی که ارزش یک هدیه را داشته باشد ـ و فردا هم روز عید کریسمس بود. «دلا» زن جوانی پریده رنگ، افسرده و دلشکسته، سر بلند کرد. چه کند؟ چاره‌ای جز این نداشت که خود را بر روی نیمکت رنگ و رو رفته بیندازد و گریه کند.»
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٤/٠١/٢٠
١
٠
سلام ... مثل زيبايي بود متشكرم
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
باید دید قسمت بعدیش چی میشه :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
خب حدس می‌زدید! تشکر از حضورتون.
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
چه دقتی داری ! اصلا من به تو افتخار میکنم :) ^_^ آره من هم به این فکر کردم که آخرش چی میشه ولی نگفتم باید دید آخرش چی میشه !! درباره اسما خیلی جالب بودا :) احسنت :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/١٨
١
٠
اون وقت می شد داستان ِ من :)) نه داستان شما ! :)) باید دید شما چی تو فکرتونه ؟:)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/١٨
١
٠
این نظر دومی برای فوفانو بود ببخشید
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٨
١
٠
خواهش می‌کنم. می‌دونم. متوجه شدم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٨
١
٠
چه حس هیجان خوبی داشت. حسابی گرم بازی شدم. راستش الان چندین تا قضاوت و حدس تو سرم چرخ زد و میخواستم بنویسمشون ولی پشیمون شدم چون احساس کردم نباید زود قضاوت کنم. فقط همینو بگم که اسم هاشون حسابی منو گرفته و حدس میزنم منظور خاصی از گذاشتنش داشتید. شاید منظورتون همین بوده که ما رو به قضاوت اشتباه بکشونید مثلا. فکر میکنم ادم خوب و بد اینجا نداریم. یعنی اول قضاوت زودهنگام کردم ولی بعد نظرم عوض شد و حس میکنم پایان خاصی داشته باشه و قضیه عمقی تر از اینا باشه. منتظر بقیه اش هستم :)
m_fanaei
m_fanaei
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
بالایی در جواب تو بود فوفانو :|
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
من در پاسخ شما هم نظر دادم! نمی دونم چرا ثبت نشده! دوباره میگم. درسته؛ اسامی، کاملا منظوردار انتخاب شدند. راجع به بقیه‌ی نظرتون هم اگه توضیح بدم، ادامه‌ی داستان رو گفتم! پس منتظر ادامه باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
طبق معمول یک داستانی از آقای مهراد علوی نازنین که بزرگترین و اولین نقطه قوتش، کشش درونی اونه. من هم مثل شما شیفته رئالیسم هستم برای همین هم همیشه خواننده داستانهاتون هستم! قصه پرداز خیلی خوبی هستید و از همین بخش منتشر شده میشه این درک رو داشت که نویسنده کاملا یه "شخصیت پردازی" مسلطه. قبلا هم در ذیل داستانهای شما کامنت گذاشته بودم و این نکات رو گفته بودم اما دلم نیومد اینجا دوباره تکرار نکنم. فقط دو پیشنهادِ تجربی به شما دارم؛ صرفا یک پیشنهاده، زمانیکه دو کاراکترِ نزدیک بهم دارید که در طول و عرض داستان مدام باید با هم چلنج داشته باشن، ترجیحا از اسامی ای استفاده کنید که از لحاظ آوایی و حروف متفاوت باشند که خواننده پس از طی هر پاراگراف مجبور نباشه برای "گم نکردن شخصیتها" برگرده به آغاز و ببینه کدوم این بود، کدوم اون یکی. امید چهار حرف داره و آرمان پنج حرف. حروف"الف و م" هم در هر دو مشترک اند و هر دو هم، هم آوا هستند. مثلا اگر در یکیشون "س" بود یا "ک" بود کاملا در حافظه مخاطب ماندگاری داشت تا سطر آخر. و نکته دیگه اینکه به معانی اسامی هم توجه کنید آرمان بطور اتوماتیک نوعی "آرمانخواهی و ایده آل طلبی" در خودش نهفته داره و "امید" هم که روشنه. البته باید تا قسمت آخر صبر کنم تا ببینم چه استفاده دراماتیکی از "معنای اسامی" میکنید. این دو نکته ای که عرض کردم صرفا تجربی هستند و جزو قواعد کلاسیک محسوب نمیشن بعبارتی عدم رعایتشون "خطا" نیست. بی صبرانه منتظر بخش بعدی هستم :-)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
و طبق معمول یک نظر فنی از شما. مرسی، لطف دارید. و در ادامه... باز هم تشکر. درسته خود من هم از این اسامیِ نزدیک، مخصوصا در داستان‌های بلند، خیلی اذیت می‌شم و خوب می‌دونم که برای خواننده هم اذیت کننده است. ولی توی این داستان، اسامی هدف‌دار انتخاب شدند و تقریبا چاره‌ای نبود. آرمان رو من معادل با "رفتارِ آرمانی و ایده‌آل" در نظر گرفتم و در ادامه هم خودتون به این موضوع، پی خواهید برد. بازم تشکر.
آسمانه
آسمانه
٩٤/٠١/١٨
٠
٠
قشنگ بود منتظر ادامش هستم...( کاش نقد بلد بودم نقدش می کردم :))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
ممنون از لطف‌تون. هدف اصلی من از داستان نوشتن، گفتن عقاید و افکار شخصیه. و برام هم مهم‌ترین چیز اینه که خواننده‌ی داستان، همون پیام داستان رو در اولویت اول قرار بده، و بعدا مسائل فنی.
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
جالب بودددددددددددددد امیدوارم درپایان بانامردی مواجهه نشیمممممممممممممم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
تشکر.
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سلام... باز یک داستان زیبا و خواندنی ازت منتشر شد و من هم از خوندنش لذت می برم؛ شکر خدا... علی ای حال خیلی خوب انتخاب موضوع می کنی و خیلی خوب به موضوعت می پردازی و خیلی عالی دیالوگ نویسی می کنی. در مورد کلیت کار ان شاء الله بعد از قسمت آخر صحبت می کنیم اما نکاتی را که دوست عزیزم آقای شمشیری فرمودند، کاملا بجا و درسته و با احترام به نظر ایشون و اضافه کردن یک مورد دیگه به نکتۀ اول ایشون که علاوه بر آوا و حروف که ایشون ذکر کردند، حرکات و حالتی که ادا کردن حروف به همراه حرکت به لب میده هم در همین ردیف قرار می گیره؛ چون نکته ای که ایشون ذکر کردند مهمه و واقعا در بعضی مواقع مخاطب سردرگم میشه. از نظر شخصِ من و با احترام به نظر ایشون، در اینجا چون "الف با کلاه" در آرمان وجود داره و "الف مضموم" در امید، می تونه انتخاب های درستی باشه؛ البته با توجه به مفهوم گیری ای که قصد داری از این اسامی داشته باشی. منتظر ادامه داستان قشنگت هستم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سلام. ممنون و متشکر از لطف شما. همه‌ی پیام و مضمون این داستان، توی قسمت بعده و تا اینجا، فقط مقدمه‌چینی بوده. توی قسمت بعد، می بینید که "جداکننده" ی دو شخصیت از هم، "سرباز" و "وزیر" هستند تا اسامی‌شون. ممنون از همراهی.
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
خیلـــــــــــــــی هم جذاب (^_^) منتظر ادامه ش میمونیم....قلمتون مستدآم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
تشکر. ممنون از همراهی.
میرزا
میرزا
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سلامی دوباره؛ راستش من یه کمی عجولم. شاهکار بود این کارت و خیلی هم کاردرست و با سیاست عمل کردی. ذهن خلاقت رو تحسین می کنم. جمله ای که باید بگم واقعا حرف اصلی بود اینه: «سرباز با شرف ترین مهره تو شطرنجه. همیشه رو در رو می جنگه. تنها مهره ای که از پشت سر حمله نمی کنه!». کارت درسته؛ موفق و مؤید باشی! *این آرزوی من است*
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/١٩
٠
٠
سلام. مرسی از لطف مکررتون. خودم هم از این ویژگی‌اش، بیشتر از دوتای دیگه‌ای که گفتم، خوشم اومد. بازم تشکر.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
سلام :) من فکرمیکنم اگه زاویه روایت داستانهاتون رو کمی تغییر بدید موفق تر باشید یعنی مثلا میشه با جابجایی پاراگرافها این شیوه کلاسیک داستان گویی رو به شیوه های نو تبدیل کنید و کشش بیشتری هم در داستنهاتون ایجاد کنید به صورتیکه مثلا از اول یه داستان شروع به نگارشش نکنید بلکه کمی ساختارشکنی کنید و داستان رو دفرمه کنید و زیباترش کنید به این نحو. منتظر قسمت بعدش هم هستم :) راستی معنای اسم شما چیه؟ خیلی زیباست :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٢٣
٠
٠
سلام. زاویه‌ی روایت‌هایی که انتخاب می‌‌کنم، بستگی مستقیمی به پیچیدگی روابط و خود مفهوم متن داره. مثلا داستانِ «کشنده» رو به همون سبک کلاسیک نوشتم، چون خود موضوعش پیچیدگی لازم رو داشت و اگه یکم پیچیده تر می‌نوشتم، ممکن بود باعث دلزدگیِ خواننده بشه. احتمالا فیلم «اره» رو دیده باشید. تعلیقی ترین فیلمی هستش که من تا حالا دیدم. ولی تعلیقش اصلا جذاب نیست! چون مخاطب رو دیگه بیش از اندازه سردرگم و گیج می کنه. تعلیقی خوبه که مثلا مثل فیلم « مظنونین همیشگی» و یا « جزیره شاتر» باشه. این داستان هم در ادامه‌ش، خیلی حرکت مهره ها رو داره، که دقت کردن به همونا، برای خواننده پیچیدگی لازم رو ایجاد می کنه. ولی مثلا داستانهایی مثل «بازنده» و «رانده شده» بدون مقدمه شروع میشن. تشکر از همراهی.*** ممنون. معنی‌ش میشه = بخشنده‌ی (جوانمرد) بزرگ.
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤