لطفا با لبخند وارد شوید!
آیا شادی و غم ما در محیط پخش می‌شود؟!

لطفا با لبخند وارد شوید!

نویسنده : سیده نعیمه زینبی

سر صبح با کش وقوس فراوان خودم را از رختخواب بیرون می‌کشم. حتی آب زدن به صورت و دور زدن در اتاق هم باعث نمی‌شود که حال و حوصله دم صبحم راست و ریست و اخم‌هایم از هم باز شود. از خانه بیرون می‌زنم. هنوز چند قدمی از خانه دور نشده‌ام که خانم همسایه با همان نشاط همیشگی سلام می‌کند. نگاهش می‌کنم .لبخند می‌زند. من هم می‌خندم و سلام و صبح بخیر می‌گویم! حاصل این دیدار باز شدن چهره‌ام از هم است. سوار اتوبوس می‌شوم. روی صندلی کنار پنجره می‌نشینم. حواسم به خانم کناری‌ام است که نگاهش را به بیرون دوخته است. روبرویم دختری هندزفری در گوشش است و در عالم خودش سیر می‌کند. صندلی کنارش خانمی نشسته که به محض این‌که نگاهش می‌کنم نگاه بی‌حالتش را می‌دزدد. سرم را پایین می‌اندازم. همه حواس‌شان هست که نگاه‌شان در هم  گرده نخورد. فضای اتوبوس سنگین و خفقان آور است. من هم ترجیح می‌دهم که بیرون را نگاه کنم. از نشاط چند دقیقه قبلم خبری نیست. با خودم فکر می‌کنم اگر به جای این آدم‌های افسرده و درهم رفته ، آدم‌های شادی دور و برم بودند آیا باز هم من این‌گونه دچار رخوت می‌شدم؟ آیا واقعا رفتار آن‌ها بر من تاثیر گذاشته است؟ آیا شادی یا غم در فضا پخش می‌شود؟ چقدر لبخند زدن مهم است؟ این‌ها سوالاتی است که من به دنبالش می‌گردم.

 

شادی و غم مسری است!

بارها تجربه کرده‌ایم که اضافه شدن یک فرد شاد و بذله گو به جمع دوستان باعث می‌شود هیجانش به ما منتقل شود یا قرار گرفتن در برابر چهره عبوس و نگران فردی باعث می‌شود که دل ما هم مثل سیر و سرکه بجوشد. خواه ناخواه آدم‌ها و محیط بر ما اثر می‌گذارند .حتی اگر حضورشان در زندگی ما خلاصه شود به دیدن چند لحظه‌ای‌شان در فروشگاه یا نشستن کنارشان در اتوبوس یا هم کلامی در حد چند کلمه در راهروی دانشگاه. حالات و رفتارشان بر ما موثر خواهد بود. این روزها که بیشتر آدم‌هایی که در رفت و آمدها و مجالست‌ها می‌بینم در حال نالیدن هستند و حتی اگر حرف نزنند از چشم‌ها  و منحنی‌ها و خطوط چهره‌شان غم را متصاعد می‌کنند، ناخودآگاه باعث می‌شوند که ما هم در هاله‌ای از غم قرار بگیریم و بی آن که بخواهیم احساس ناخوشایندی را تجربه کنیم. یا حتی گاهی خودمان این نقش را برای دیگران ایفا می‌کنیم. افراد افسرده و چهره‌های در هم این پیام را می‌فرستند که من حوصله ندارم؛ علاقه‌ای به ارتباط ندارم؛ اجتماعی نیستم. مزاحم نشوید! و همین باعث انزوای بیشتر افراد افسرده می‌شود، چون هیچ‌کس دوست ندارد حال خوبش را خراب کند.

 

چرا بخندیم؟!

خنده تاریخی دیرینه دارد. قبل از این‌که انسان‌های اولیه به آواها و صداها رو بیاورند تا منظور خود را انتقال دهند، از خندیدن برای انتقال پیام استفاده می‌کرده‌اند. لبخند گویای قلبی مهربان و شخصیتی اجتماعی است. لبخند یک پنجره رو به ارتباط‌های بیشتر است. خنده مانند پادشاهی است که بر قلمرو انسان فرمانروایی می‌کند. هر لبخند؛ خنده یا شادی باعث آرامش اعصاب و سبکی ذهن است! خنده سیستم ایمنی بدن را تقویت می‌کند و ما را از دام بیماری‌های بسیاری می‌رهاند! هر گوش‌های از سلامتی را که بگیریم سر دیگر آن به شادی و داشتن روحیه خوب وصل می‌شود!

وقتی می‌خندیم در برابر استرس‌ها و فشارهای روانی روزمره که با ماشینی شدن زندگی عجین شده‌اند، مسلح می‌شویم. کودکان روزی سیصد تا چهارصد بار می‌خندند. ولی هر چه بر سن‌مان افزوده می‌شود از مقدار خنده‌مان کاسته می‌شود تا جایی که گاهی حتی یک بار در طول روز لبخند نمی‌زنیم و دیگران را مجبور به تحمل یک چهره‌ی عبوس و درهم رفته می‌کنیم!

 

باشگاه خنده

این قدر خندیدن مهجور شده که برای خندیدن هم به کلاس‌های آموزشی و دروس تقویتی روی آورده‌اند. کافی است نگاهی به آگهی‌های روزنامه بیندازید تا مواردی از کلاس‌های خنده و خنده درمانی را مشاهده کنید.

«مادان کاتاریا» ،پزشک هندی در یکی از شب‌های ماه مارس سال 1995 باید یک مقاله درباره تاثیر خنده در درمان بیماران می‌نوشت. او آن شب به‌خاطر سردرد شدید کلافه بود و نمی‌توانست مقاله خود را تکمیل کند. آن شب به صبح نرسید که ایده راه‌اندازی یک مرکز عمومی برای خنده به ذهن دکتر کاتاریا رسید. این دکتر هندی صبح همان روز ایده تاسیس این مرکز را برای مردمی که می‌خواستند در پارک ورزش کنند بازگو کرد. اکثر مردم گمان می‌کردند که دکتر آن‌ها را دست انداخته یا می‌خواهد از آن تصویربرداری کند و در برنامه‌های طنز تلویزیونی پخش کند. پنج نفر حاضر شدند با دکتر کاتاریا بخندند. کاتاریا اولین باشگاه خنده را در محله «لوخاندوالا»ی بمبئی تاسیس کرد. در ابتدا برای خندیدن؛ یک نفر لطیفه یا داستان‌های خنده‌دار تعریف می‌کرد اما پس از مدتی با حذف لطیفه‌گویی، خندیدن بدون محرک تمرین شد. در واقع این باشگاه‌ها از خاصیت مسری بودن خنده استفاده کرد تا با یکدیگر خندهای طولانی را تجربه کنند! آوازه باشگاه خنده دکتر کاتاریا به سرعت در دنیا پیچید و این دکتر هندی هر روز هزاران ایمیل دریافت می‌کرد که در آن‌ها مردم از او می‌خواستند نزد آن‌ها برود و باشگاه خنده را در شهر و محله آن‌ها راه‌اندازی کند. حالا باشگاه خنده دکتر کاتاریا 2500 شعبه در کشورهایی مثل استرالیا، آمریکا، آلمان، سوئد، دانمارک، ایتالیا، نروژ، امارات، سنگاپور و مالزی دارد. جالب است بدانید که شعبه ایرانی آن هم افتتاح شده است!

 

کلام آخر...

نویسنده این مطلب سرخوش نیست، بلکه نیاز به شادی را برای خود و اطرافیانش احساس میکند. درست است که همه ما مشکلاتی داریم که باعث می‌شود فکر و ذهن ما درگیر شود و زندگی همیشه مطبوع ما نیست ولی باید بدانیم که غم و اندوه نه تنها چیزی را درست نمی‌کند، بلکه سلامتی جسم و روح را هم از ما دور می‌کند. در جامعه غم زده، انرژي افراد صرف برطرف کردن اندوه و ناراحتي شده و ديگر فرصتي براي توليد و توسعه باقي نمي‌ماند. بهتر است به جای 72 عضله‌ای که موقع اخم به کار می‌گیریم، همان 14 عضو لبخند را استفاده کنیم. امام علی(ع) می‌فرمایند: مومن شادیاش در چهره و غماش در دلش است!

پس لطفا لبخند بزنید!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢٣
٣
٠
به به بسیا ر عالی ممنون مخصوصا سخن امام علی ک بهترین نوشته کرد این متن رو................اهل بهشت چهار خصلت دارند:1زبان نرم...2سیمای گوشوده...3قلب رعوف و مهربان...4دست بخشنده.....اینهارو نوشتم ک نوشتتون رو تصدیق کنم ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
مثل همیشه قلمی شیوا و محتوایی "پر کاربرد و مفید". ممنونم خانم زینبی بزرگوار.(برای من هم خیلی اوقات اتفاق می افته که کلید کنترل+آر رو به جای کلید کنترل+تی فشار میدم، یا گاهی اوقات کلید اسپیس رو جا می اندازم؛ اینها اصلا دلیلی نمیشن که جمله بندی ها و شیوه نگارشیِ صحیح و استاندارد شما خدشه دار بشن. این رو کاملا جدی و صادقانه عرض میکنم.) و چقدر خوب که به موضوع "خنده" پرداختید در این جامعه غم زده. خیلی به دلم نشست، بخصوص "کلام آخر" که واقعا ختم کلام بود. سپاسگزارم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
ممنونم از توجه شما.
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
ممنون از تذکر شما جناب شمشیری :). لطف کردید واقعا که تذکر دادید . نمی دونم چرا همیشه این اتفاق برای نیم فاصله های مطلب من میفته . راستش من جای نیم فاصله ها بعلاوه می زنم که اقای فروزان نیم فاصله بزنند . نمی دونم در این پروسه چه اتفاقی افتاده بود که کلمات به هم چسبیدند. بعد از تذکرتون به اقای فروزان اطلاع دادم لطف کردند و اصلاح کردند. ممنونم باز هم .
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
خواهش میکنم؛ اصلا آسیبی به زیبایی قلمتون وارد نکرده بودند. ببینید؛ گاهی اوقات نویسنده مثلا آسمان رو "عاصمان" می نویسه و بعد میگه: اِ حواسم نبود! (حالا این مثال نه، اما به همین شدت و غلظت داشتیم، نه فقط اینجا، همه جا. که من هم همیشه همیشه همیشه به همه دوستان گفتم که قبل از "اتکا به ویراستار"، خودتون ویراستار خودتون باشید.) ولی کلیدها و نیم اسپیس ها کاملا واضحه سهوی هستش. و من هم داخل پرانتز گذاشتم که عرض کرده باشم با "اشکال گیری های مرسوم" فرق داره. و صرفا به ویراستاری یا دقت مربوط میشه. باز هم تاکید میکنم آسیبی به هیچ جای متن نزده بودند و همچنان قلمِ شما شیوا و حرفه ای در حال نوشتنه! خوشحالم. مرسی از سعه صدر شما.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢٣
٢
٠
والا رمقی برا خندیدن هم نمونده دیگه.
انیس
انیس
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
عالی بود
Dokhtare Mashreghi
Dokhtare Mashreghi
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
:)...کلا لبخند خیلی خوبه...یک لبخند کلی حرفم هست...ممنون آسمانه جان..(:
anahita_r
anahita_r
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
موضوع خوبی بود و به خوبی بیان شده بود. شاد زی.
حسام
حسام
٩٣/١١/٢٥
٠
٠
بقول معروف لبخند بر هر درد بی درمان دواست قلمتان پر دوام و مستدام و پر از انرژی باد
ko_karimy
ko_karimy
٩٣/١١/٢٥
٠
٠
به امید آن روزی که در چهره ی هیچ کس غم،ناراحتی واندوهی نباشد...ممنون
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤