قل سیروا فی الارض ...!

قل سیروا فی الارض ...!

نویسنده : m_ehyaei

از گفتن، شنیدن، خواندن و هزار بار اعتراف کردن این جمله نه دست بر می‌دارم، نه کوتاه می‌آیم و نه هیچ چیز دیگر! لذت می‌برم، کیف می‌کنم انگاری یک کله قند توی دلم آب می‌شود! خنده‌های زیر زیرکی یا ریز ریزکی تمام وجودم را قلقلک می‌دهد و خودم به خودش می‌گوید. کاش سایر جمله‌ها را هم این‌قدر حرف گوش کن بودی، حرف گوش نکنِ حرفه‌ایِ ذاتیِ بالقوه‌ی بدِ بد جنس !

من دلم می‌خواست، می‌خواهد و خواهد خواست که سیروا فی الارض باشم! خیلی بیشتر از همه چیز، خیلی بیشتر از دلخواه به عبارتی! من ابدا یک جا نشینی را دوست نمی‌دارم! نمی‌دارم خیلی منفی کوچکی است، پس میلش می‌دهم به سمت بی‌نهایت! این‌که تصور شود که هزار بار وقتی حالم خوش بوده خودم به خودش نگفته «بشین بینیم بابا!» تصور پوچی ست و صد البته خیلی ساده لوحانه! چرا گفته، خوبش را هم گفته، بیشترش را هم گفته، یک چیزهای دیگری را هم گفته! مثلا گفته شما وقتی جیک جیک مستانه‌تان به راه است آیا اصلا می‌دانید زمستانی هم در راه است؟ نه نمی‌دانم عمرا اگر باشد! گفته شما همه کار می‌کنید، همه جور لذت می‌برید آرامش حکم فرماست یادتان نمی‌آید یک جا نشستید، شما را چه می‌شود تا تقی به توقی می‌خورد یادتان می‌افتد که یک جانشینی مثلا بد است و وای وای این‌ها! گفته  برو بچه جان این ادا اطوارها را از خودت در نیار! گفته! اعتراف می‌کنم گفته، بیشتر هم گفته، اصلا خودش به خودش و خودم به خودم و خودم به خودش و خودش به خودم و من به همه و ... گفته‌ام، گفته است، گفته‌ایم، گفته‌اند! و انصافا که همه ضمایرم کمی تا قسمتی راست گفته و می‌گویند.

مشکل این‌جاست که این بار در این مسئله، مسئله این نیست! مسئله این است که پرداختن یا اعتراف کردن یا پاسخ دادن خودی‌ها و بی خودی‌ها به هم و به خودشان دردی دوا نمی‌کند! حالا هی بیا و بگو جواب بده قانع کن منطق بیاور فلسفه بباف! چه فرقی می‌کند! عمرا که فرق بکند! اصلا من برای همین همه چیز، همه جواب‌هایم را قورت داده‌ام دیگر !

با دغدغه، بی‌دغدغه با مسخره بازی، بی‌مسخره بازی با اعتراف، بی‌اعتراف، با شوخی، بی‌شوخی، هر چی که هست من دلم می‌خواست، می‌خواهد، خواهد خواست یک جا نشین نبودم و نباشم. درکش خیلی سخت است؟! نه نیست .نیست که من گاهی فکر می‌کنم چه می‌شد مثلا یک رگِ بختیاری یا قشقایی می‌داشتم؟! چه می‌شد مثلا؟! چه می‌شد رگ و ریشه بختیاری‌ام الان حوالی یک جایی ییلاق می‌بودند و من چون تقی به توقی خورده بود چادر سرم می‌کردم و یک کیف کوچک و دِ برو ... حتما باید اعصابت تعطیل بشود که بروی سر بگذاری به بیابان؟ نمی‌شود فک و فامیل در ییلاق داشته باشی، بعد سر بگذاری به کوه و دَر و دشت؟! من روحم هم یک جا نشین نیست به جانِ خودم اگر دروغ بگویم! بعد فکرم این باشد که خوب من الان دارم اینطوری زندگی می‌کنم، حالم اینجوری ست، بعدا چه جوری زندگی کنم واقعا! من بقیه عمرم را اگر در همین جا باشم که لابد یا خودم یا روحم یا هر دومان با هم می‌میریم که! می‌میریم، من قول می‌دهم، اصلا من می‌دانم، من می‌دانم چند صباحی دیگر اگر به همین روال یک جا نشینی ادامه بدهم خواهم مرد!

من قبل‌ترها می‌دانستم «سبزه ای را بِکَنم خواهم مرد، برای همین نمی‌کَندم. اگر یک جا نشینی‌ام ادامه پیدا کند، می‌روم تمام سبزه‌ها را از ریشه می‌کَنم!» من حرف دارم با شما: «انصاف هم خوب چیزی ست، شما آمدی یک چیزی را گذاشته‌ای بالقوه در درونِ ما، که بعد ما هی خودمان و هفت جدمان نتوانیم بالفعلش کنیم این عادلانه ست واقعا ؟! انصاف هم خوب چیزی ست! »

تصور اشتباهی ست اگر گمان شود من الان چون تقی به توقی خورده و نتوانستم بروم یک جایی دور از این‌جا یا برنامه مسافرتم به هم خورده قاطی قاطی‌ام ! نه من از اولش دلم می‌خواست می‌رفتم همه جا را می‌دیدم :| اصلا هم خوش خوراک نیستم همه می‌دانند! اصلا همینی که هست هست ! اسمش هر چه می‌خواهد باشد، یک زمانی می‌نوشتم جهانگرد، دیدم مشکل ایجاد می‌شود، بعد شنیدم که می‌گفتند زکی! این را کی هست که دلش نخواهد! ما که بخیل نیستیم اتفاقا همه با هم بخواهیم بهتر است کیفش بیشتر هم هست ! هیچ کس هم ادای آدم‌هایی که نمی‌فهمند را در نمی‌آورد یعنی همه می‌فهمند این درد سیروا فی الارض چیست !

================

پی نوشت: من الان چه کار می‌توانم بکنم ! من الان اقوام عشایر از کجا بیاورم ! من الان ایل و تبارِ کوچ نشین از کجا پیدا کنم ؟! من الان این روحم را که دارد از دستم دَر می رود چه کارش کنم ! ببندمش به تخت مناسب است ؟! این در شان روح من است ؟! حتما باید زور بالای سرش باشد ؟! خوب من الان چه کار کنم با این روح و روانِ بی تاب ! با این آینده ای که ظاهرا قرار است در آرامش در یک جا سپری شود ! من بروم تمام سبزه ها را از بیخ بکَنم ؟! اولی به دومی نرسیده غزل خداحافظی بخوانم ؟! پس من چه کنم ؟! سیروا فی الارض چه می شود پس ؟! نه من اهلش نیستم اگر بنا باشد به زندگی آینده سرشار از آرامش و یک جا نشینی ترجیح می دهم همین جوری اینقدر توی این اتاق بمانم تا بر دیوارهایش پیچک بروید ! من زیرِ بار این یک جا ماندن نمی روم :| من درسم را تمام می کنم چون از کارهای نصفه نیمه به شدت بدم می آید بعد می گذارم می روم ... می روم تا ته دشت می روم تا سر کوه :) می روم همه جا را ببینم بشوم خودِ خودِ "و ا " سیروا ... این خط این نشان :|

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١١
٠
٠
متفاوت بود و قدرتمند، یادداشتی سنگین و فنی. در عینِ محاوره و صمیمیت، وزنش را کاملا حفظ کرده بود. لذت بردم..:-))
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
لازم نیست سر به بیابون بذاری. جمعه به جمعه شال و کلاه کن و از ییلاقات اطراف همین مشهد شروع کن. انقدر جاهای بکر و زیبا همین طرفا هست که روحت رو جلا میده. تازه و سرحال میشی. یکمی هم تنبلی. قبول داری؟ :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
سلام: بسیار خوب بود. سپاسگزارم. قلمتان ماندگار و تنتون سلامت باد.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
عالي بود مرسي
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات