آدم نماندن بودم شاید

آدم نماندن بودم شاید

نویسنده : وبگردی

برای همین از همه جا می‌رفتم. آدم نماندن بودم شاید. آدم موقتی. مثل اسم معلم فیزیک‌مان. وقتی گفت «سلام من موقتی هستم.» همه زدیم زیر خنده. نمی‌دانم آن روز به موهای فر و عینک گردش با آن لحجه‌ی عجیبش خندیدیم یا این‌که داشتیم فکر می‌کردیم این هم مثل معلم قبلی و مثل اسمش موقتی ‌ست. معلم قبلی که به خاطر فحش ناموسی از مدرسه اخراج شد. این هم یادم نمی‌آید به خاطر نمره‌های افتضاح ما رفت یا شاید باز هم به یکی دیگر را فحش باران کرده بود. آدم نماندن بودم شاید. آدم موقتی.

فهمیدم که نمی‌توانم تعلق خاطرم را به یک چیز تا ابد بدهم. ترس از آینده. ترس از فردا همیشه باعث می‌شد نتوانم پای یک چیز بایستم. نمی‌دانم ترس از دست دادن بود یا ترس به ثمر نرسیدن. نمی‌دانم. چقدر دنیایم پر شده از ندانستن‌ها. از هر چیز دنیای مجازی رفتم. یعنی می‌خواستم بروم، فیسبوک، اینستا، توییتر، گوگل ... برای همه‌شان دلیل داشتم. برای همه‌شان حس می‌کردم از من، من دیگری در حال ساخته شدن است. منی که شباهتش به من همینطور در حال کمتر شدن است. منی که دیگر افسارش دست خودم نبود. منی که با من فرق داشت. تا حدی که حس کردم باید بروم. به طور خیلی مسخره‌ای رفتم و حس کردم منِ دنیای مجازی به من دنیای درونم تغییر موقعیت داد! چه جمله‌ای! حس کردم منی درون خودم شکل گرفت که جای من بیرونی بشاش و پرحرف اعمال وظیفه می‌کرد. من‌ ساخته شده رفته بود و درون ذهنم داشت جای نقش منِ بیرونی را به خوبی بازی می‌کرد. دارد همینطور با خودش حرف می‌زند و رفتار‌های مسخره‌ی خودم را زیر سوال می‌برد. توی جمع که حرف می‌زنم می‌گوید چرا این را گفتی؟ هر غلطی که می‌کنم موضع می‌گیرد و مثل معلم هی چوبش را بالاتر می‌گیرد و سرزنش می‌کند. سرزنش می‌کند و به املای ننوشته‌ خودش بیشتر می‌بالد.

=======

منبع:

http://sefremarzi.blogfa.com/post/20

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
متشکرم.زیبا بود.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
عالي بود مرسي
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
سلام:سپاسگزارم.شادکام باشید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
مرسی.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
لهجه!! نه "لحجه"!!!!!!!!!!!
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
متن خوبی بود، منتها نکته ای که داشت و خانم قاسمی بزرگوار هم اشاره فرمودن، "لهجه" بود. موفق و پایدار باشند نویسنده محترم!
Vania
Vania
٩٣/١١/٢٥
٠
٠
به نظرم همه آدمها گاهی موقتی میشن.یا حتی لازمه که موقتی بشن.برن از دنیای مجازی و حتی گاهی حقیقی.برن و خودشون رو و اون من درونیشون رو بسازن. یک وقتهایی باید موقتی شد....ممنون
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
خاطرات باهم بودن

ساعت یازده

٩٥/١١/٣٠
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات