فکر کردی کی هستی؟!

فکر کردی کی هستی؟!

نویسنده : r_roshnavand

داستان قديمي و تكراري از دانشجوي اروپايي‌ وجود دارد كه:

سالن غذا خوري دانشگاه طبق معمول شلوغ بود، دانشجوي جوان سيني مخصوص سلف را بر مي‌دارد و از روي ميز مقداري سالاد، سوپ، تاس كباب، ماست و يك عدد سيب انتخاب مي‌كند و داخل سالن بزرگ غذاخوري يكي از صندلي‌هاي رديف مياني سالن را انتخاب مي‌كند. سيني را روي ميز مي‌گذارد و كاپشن رنگيش را هم در مي‌آورد و روي پشتي صندلي مي‌گذارد. مي‌نشيند كه غذايش را بخورد كه مي‌بيند قاشق و چنگال نياوره است. براي آوردن قاشق و چنگال ميز خود را ترك مي‌كند.

لحظه برگشتن با صحنه‌ شگفتي آوري مواجه مي‌شود جواني سياه پوست كه نشان مي‌داد آفريقايي است، پشت ميز نشسته و مي‌خواهد غذاي او را بخورد. از رفتار بي‌ادبانه جوان ناراحت مي‌شود و با عصبانيت خود را به او مي‌رساند. اما به سرعت افكارش را كنترل مي‌كند و فرض را بر اين مي‌گذارد كه او:

با آداب اوپاه آشنايي ندارد

اموال شخصي براي او مفهومي ندارد

حريم خصوصي ديگران را درك نكرده

پول كافي براي تهيه غذا ندارد

معاشرت با حفظ حقوق ديگران را نمي‌داند

رفتار صحيح را نياموخته است

جلوي مرد جوان مي‌نشيند و لبخند مي‌زند و جوان هم با شادماني به او لبخند مي‌زند. سعي مي‌كند غذايش را با نهايت ادب با او شريك شود تا جوان از غذا او و معاشرت با او لذت كافي را ببرد. هر آنچه روي ميز است را با هم مي‌خورند. و در تمام مدت لبخند از چهره هر دوي آن‌ها محو نمي‌شود. غذا را كه تمام مي‌كنند، مي‌خواهد او را به قهوه نيز مهمان كند.

از جايش كه بلند مي‌شود چشمش به كاپشن رنگي‌اش كه پشت سر مرد جوان روي صندلي پشتي قرار دارد مي‌افتد و سيني غذايي كه دست نخورده روي ميز باقي مانده است.

آداب اورپايي، اموال شخصي، حريم خصوصي، پول كافي، معاشرت و رفتار صحيح 6 وجه تمايز دانشجوي جوان بود كه خود را برتر از جوان آفريقايي مي‌دانست. و با وجود نيت‌هاي خوبي كه داشت در تمام مدت او را از بالا مي‌ديد. در حالي كه جوان آفريقايي راحت مي‌توانست زير پاي او را خالي كند و او را نقش زمين نمايد. زيرا او بوده كه به دانشجوي جوان اجازه داده است در غذايش شريك شود.

رفتار ما احمقانه خواهد بود اگر در مورد ديگران پيش داوري كنيم و خود را بالاتر از ديگران بدانيم و حس بزرگ بيني كاذب خود را به رخ ديگران بكشيم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٣٠
١
٠
عجب حکایت جذابی بود... بشدت تلنگر زننده و هشدار دهنده... آفرین! آفرین! خیلی خوشم اومد.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام ... ممنونم كه وقت گذاشتيد و من را شرمنده نوشته زيبايتان فرموديد
Cold
Cold
٩٣/١١/٣٠
٢
٠
داستان هایی مثل این رو بار ها در قالب ها و شکل های مختلف خوندم...ولی شاید این از همش بهتر باشه...خیلی وقتا شده که فکر میکنی با یه احمق سر و کار داری ولی بعد میفهمی نقش احمق رو خودت داشتی...خوب بود ممنون!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام ... برايم جالب بود با اينكه قبلا خوانده ايد دوباره شرمنده ام كرديد
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
احمق که شاید واژه ی مناسبی نباشه! ولی نا آگاه! غافل! بی مسئولیت و اینا!
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
شایدم بشه گفت نادان !!
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١١/٣٠
١
٠
این دقیقا مصداق اون کلیپه است که خانومه تو فرودگاه بیسکوییت یه آقایی رو اشتباهی میخوره!!!مرسی...متن جالبی بود!
yekta_b
yekta_b
٩٣/١١/٣٠
١
٠
دقیقاً منم یاد همین قضیه افتادم :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام ... اين سري داستانها بر اساس تخيل نويسنده بومي سازي ميشود و در قالب كشور نويسنده ماهيت مكاني تغيير ميكند
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
١
٠
فوق العاده زیبا و تاثیرگذار! گاها چند مشکل تایپی هم داره که آسیبی به محتوا نزده. قلمتان بران!
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام ... يكي از شناسه هاي مطالب من مشكل تايپي است / ممنونم كه خوانديد
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
١
٠
سلام بر شما؛ شکست نفسی بود دیگه؟ ... خواهش می کنم.
f_barani
f_barani
٩٣/١١/٣٠
١
٠
زیبا بود....متن های زیادی با این مضمون تا حالا خوندم..... اینم جالب بود...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام ... فقط جهت ياد اوري بود / ممنونم كه خوانديد
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
فکر نمیکنم خودشو از بالا میدیده..فقط دلایلی برای خودش ساخته که رفتار طرف رو توجیه کنه که یعنی طرفش از روی بی ادبی این کارو نکرده بلکه آگاه نبوده که اینجوری کرده..خب بالاخره ما ادمیزادیم..نمیشه که خالی از احساس باشیم وقتی به کسی برخورد میکنیم ولی میشه فرض رو بر این بذاریم که طرف مقابلمون اون چیزی که ما تجربه کردیم رو تجربه نکرده لابد برای همین با ما فرق داره..این نمیشه خود بزرگ بینی به نظرم..
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
البته اینم برای چیزایی که قطعیتش معلومه..مثل انسانیت و مهربونی و امید داشتن و این حرفا..نه چیزی که خودمونم توش شک داریم..که ادب هم جزو همیناست که قطعیتش معلومه..همین که ادم بتونه خودشو کنترل کنه و بگه لابد اینجوری بوده که اینجور شده..به نظرم خودش خوبه..
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ولی من مخالفم! اتفاقا اون فرد با در نظر گرفتن تمام اون چیز هایی که تو ذهنش گزشت (حریم خصوصی ، پول و....) خودش رو برتر دونست! درسته حس ترحم بهش دست داد اما خودشو خیلی دست بالا گرفت خیلی!
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
"از رفتار بي‌ادبانه جوان ناراحت مي‌شود و با عصبانيت خود را به او مي‌رساند. اما به سرعت افكارش را كنترل مي‌كند و فرض را بر اين مي‌گذارد كه او" من از این متن این رو برداشت میکنم که فرد به حس عصبانیت و بد آنیش غلبه کرده و برای درک بهتر کاری که پسر آفریقایی کرده اون دلایل رو برای خودش میچینه..که یعنی لابد اینا رو بلد نبوده که اینجوری کرده..تا برای خودش توجیه کنه که پسرک بی ادب نیست.. اگه جور دیگه گفته بود ..مثلا نمیگفت خودش رو کنترل میکنه و همچین فرض هایی میکنه منم با شما موافق بودم..ولی مرده سعی کرده و خودشو کنترل کرده..برای همین میگم این داستان با اون قضاوت عجولانه ای که میگیم فرق داره
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ولی واقعا اوج احمق بودن و بی دقتیه این کار..با این موردش موافقم
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
١
٠
حتی یه جریان واقعی داشتیم از دختری که سوار تاکسی شده بود و بعد از حرکات عجیب راننده ترسیده بود و فک کرده بود میخواد بدزدتش و اینا و بعد اخر سر فهمیده بود راننده لال هستش..ینی شما میگید همچین دختری هم اشتباه کرده که ترسیده؟هر چند ترسش غلط بوده؟
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام ... اين موضوع «دختری که سوار تاکسی شده بود و بعد از حرکات عجیب راننده ترسیده بود و فک کرده بود میخواد بدزدتش» و خودش را از ماشين در حال حركت پرت كرده است نيز براي من آشناست
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
نه پرت نکرده بود خودشو اونی که من شنیدم..تو وب دو نفر خوندم این جریانو..هر دوشون با یه نفر برخورد کردن فک کنم
m_soltani
m_soltani
٩٣/١١/٣٠
١
٠
جالب بود ,ممنون :)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام ... من هم ممنونم
sahar_m
sahar_m
٩٣/١١/٣٠
١
٠
خیلی قشنگ بود ، دقیقا همین داستان ورژن بیسکوییت و فرودگاه رو هم خونده بودیم تو جیم . ممنون آقای روشناوند
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام ... من هم از شما ممنونم
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٣/١١/٣٠
١
٠
واقعا جالب بود.شبیه این داستان قبل تر هم داستانی خونده بودم.در کل از خصوصیات انسان هست این قضاوت زود هنگام.چون به نظرم میخواد برای هر اتفاقی یک دلیل پیدا کند و اینکه در این داستان شخص توانسته بر حس شاید خود بزرگ بینی خودش غلبه کنه تحسین برانگیز هست.ممنون از شما
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام ... متشكرم و استفاده كردم
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٣٠
١
٠
قابل تامل بود خیلی خیلی عالی بود ..تشکر
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام ... من هم خيلي خيلي ممنونم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٣٠
١
٠
سلام:ازمطلبتون ممنونم.دلتون خالی ازغم باد.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام ... ممنونم از محبتي كه نسبت به من داريد
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام:قربان شمادوست عزیز
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٣٠
١
٠
بسیار جالب.
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام ... مرسي و متشكرم
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/١٢/٠١
١
٠
ممنون تا حالا نشنیده بودم البته داستان بیسکوییت هم شبیه به همینه با یکم تفاوت:)
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
سلام ... داستان يكي است نويسنده و خالق اثر متفاوت است
ali_y
ali_y
٩٣/١٢/٠١
١
٠
سلام . تشکر بابت تذکرتون ...
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
سلام ... تذكر نبود جهت اطلاع بود
R_ghazi
R_ghazi
٩٣/١٢/٠١
١
٠
جالب و اموزنده ،مرسي
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
سلام ... اميدوارم مفيد واقع گردد
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
عالی . اروپایی ها واقعا در این مواردی که گفتید خودشون رو برترین موجودات عالم میدونن :|
r_roshnavand
r_roshnavand
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
سلام ... ما كه نرفتيم شما آشنايي بيشتري داريد. سپاس كه خوانديد و نظر داديد
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
مرسی:)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
واقعنم... باشد که پند بگیریم...مرســـــــــــی از شما (^_^)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣