بهانه‌های ناامیدی

بهانه‌های ناامیدی

نویسنده : h_rashidi

من از سکون بیزارم اما هرچه گام بر می‌دارم گام‌هایم کوچکتر و راه طولانی‌تر می‌شود . من از تاریکی بیزارم، اما هر چه می‌نگرم شبم خاموش‌تر و روزم سیاهتر می‌شود .

من از دلهره بیزارم اما هر چه می‌شنوم رعشه می‌شود به جان و دلم، می‌شود لرزه بر دستانم؛ ولی با این همه ...

من از ناامیدی بیزارم و می‌دانم تمام این‌ها بهانه‌ای است برای ناامیدی و من هیچگاه بنده بهانه‌ها نخواهم شد .

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
چه نتیجه گیریِ عالی ای داشتید. متنی کوتاه، دلنشین و سرشار از حرف، لااقل برای من بی شیله پیله یود. شاد و خرم و سرزنده باشید و قلمتان همیشه بران!
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
این لطف شماست
saiideh70
saiideh70
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
:)
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
:))
Cold
Cold
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خیلی هنر میخواد آدم حرفشو تو یه مطلب به این کوتاهی بزنه...خلاصه نویسی واقعا خیلی مهمه ،این مطلب با این که خیلی خلاصست حرفشو تونسته بزنه :)...ممنون!
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون که وقت گذاشتین ..
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خوب بود.. اگر همون "..." رو با هفت هشت ده کلمه ی مرتبط با "دلهره و سکون و ناامیدی" تکمیل میکردید، تبدیل میشد به یک یادداشتِ کامل. شما با این جمله شروع کردید: من از سکون بیزارم ... وجود کلمه "سکون" بعنوانِ سومین کلمه افتتاحیه، به اندازه کافی انرژی میگیره از خودِ یادداشت و همینطور خواننده. بنابراین باید در ادامه و میانه ی کار؛ جوری سکان رو بچرخونید که تا آخر "نفس کم نیاره". یک کمی توضیح دادن اینی که میخوام بگم سخته! یک تجربه ی عملی، کارگاهیه و اینطوری با کامنت شاید نتونم منتقل کنم. این یادداشت شما در سطرِ آخر "نفس" کم میاره. چرا؟ چون میانه رو خوب تغذیه نکردید. با چند تا کلمه ی متفاوت میتونستید مخاطب رو هل بدید، سوق بدید به آخرِ خط. / متنِ ضعیفی نیست. و چون خوب بود و جای کار داشت لازم دیدم توضیح بدم. منتظر بعدیِ قدرتمندتر هستم. :)
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون از توضیحات کامل و مفیدتون . انشاالله با استفاده از راهنمایی های شما و بقیه دوستان بتونم در آینده موفق تر بنویسم و بهتر مطلب رو برسونم . تشکر
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
« من هیچگاه بنده بهانه‌ها نخواهم شد » حسن ختام عالی و بی پیرایه...شروع بهتری نیتونستید داشته باشید...قلمتان جوهرافشان باد. در پناه حق
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون از لطف و تذکرتون ...
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خودتون خودتون رو نقض می کنید!:) حس ادبی نوشته بسیار زیبا بود.
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
تشکر بسیار
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
کوتاه مختصر و مفید :) تشکر
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام:خیلی خوب بود.متشکرم.ایزدمنان پناهتان باد
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
امیدوارم شما هم چنین باشید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام:متشکرم
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خییییلییی قشنگ ممنون
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون فراوان
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
خواهش میکنم
dr.maRYam
dr.maRYam
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
خیلی خوب بود
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنونم
Vania
Vania
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
و من هیچگاه بنده بهانه‌ها نخواهم شد .. خیلی خوبه که آدم بفهمه اینا بهانه اس و بنده اونا نشه.//پایدار باشید با قلمتون
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
شما هم پایدار باشید به خاطر دلگرمیتون
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
مختصر و مفيد/مرسي:)
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
مرسی
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
خوب بود برام جالب بود خسته نباشد
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
شما هم خسته نباشید که وقت گذاشتید
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
مرسی :)......
h_rashidi
h_rashidi
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
مرسی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
و من هیچگاه بنده بهانه‌ها نخواهم شد .....خیلـــــــــــی هو خوب (^_^) لذت بردیم...مرسی از شما...قلمتآن مستدآم (^_^)
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤