روی ترازوی یک مرد کوچک

روی ترازوی یک مرد کوچک

نویسنده : F_ahmadi

امشب که داشتم بر می‌گشتم خانه، سر راه رفتم توی یک مانتو فروشی، یک مانتویی دیدم و در حالی که قصد خرید نداشتم پوشیدمش و خوشم آمد ولی چون پول آن مانتو فقط 10 تومان کمتر از موجودی حسابم بود نخریدمش! 

چند قدم به سمت خانه رفتم ولی نتوانستم طاقت بیاورم، با خودم گفتم اگر پول کم بیاورم خانواده‌ام هستند! آن‌ها که من را بی‌پول نمی‌گذارند! و برگشتم و خریدمش! 

با خوشحالی داشتم برمی‌گشتم که پسر بچه‌ای را دیدم که همیشه سر چهار راه یک ترازو جلویش است و از رهگذرها با التماس می‌خواهد که خودشان را وزن کنند! 

از من پرسید: خانم ساعت چنده؟ 

گفتم: 7 عزیزم! 

گفت: مرسی.

گفتم: کلاس چندمی؟ 

گفت: هفتم!

گفتم: آفرین کی درساتو می‌خونی؟

کتابش را نشان داد و گفت: هم کار می‌کنم، هم درس میخونم.

یکی روی شانه‌اش زدم و گفتم آفرین، معلوم است خیلی باهوشی!

گفت: خودتو وزن کن!

کیف پولم را باز کردم و گفتم: عزیزم من هیچی پول توی کیفم نیست! واقعا هم نبود!

گفت: پول نمیخواد، برو خودتو وزن کن، به جای ساعت که بهم گفتی! 

شرمنده شدم، داشتم می‌رفتم! اما او دستم را گرفت و گفت: اشکالی نداره آبجی! بیا خودتو وزن کن!

رفتم روی ترازو، موقع برگشت دوباره کیفم را گشتم و یک پانصدی پیدا کردم، با خوشحالی بهش دادم، نگرفت! اصرارم را که دید گرفت و تشکر کرد!

بهش گفتم من هر روز از این جا رد می‌شوم و ازین به بعد هر روز حالت را می‌پرسم، اگر مشکلی توی درس‌هایت داشتی من می‌توانم کمکت کنم. او هم قبول کرد اما به شرط این‌که من هم هر روز به جای حقوقم خودم را با ترازویش وزن کنم.

من آمدم و همه راه به این فکر کردم که بزرگی آدم‌ها به سن و سالشان نیست! گاهی چقدر اطراف‌مان پر از مرد است! مردهایی که فقط 10 یا 12 سال‌شان است. 

ما توی 24 سالگی هنوز پشت‌مان به خانواده گرم است و یکی توی دوازده سالگی مجبور است کار کند و این‌قدر هم بخشنده است!

============

پ.ن : اصلا هم نمی‌خواستم ریا باشه

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
judy_abbott
judy_abbott
٩٣/١١/٢٩
١
٠
آبجی بزرگه......نمدونم چی بگم....
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٢٩
١
١
آبجی کوچیکه، مرسی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٩
٢
٠
خیلی زیبا بود... لذت بردم. ساده و بی اشکال نوشتید./ بطرزی هنرمندانه کلمات رو نوشتید که هرگز بوی "ریا" نمیده. اگر با قلممون صادق باشیم، قطعا خواننده هم می فهمه. قلم و نگاهِ شما همینطور بود، خالص و بی اطوار.
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٢٩
١
٠
ممنونم ، خوشحالم که نوشته هامو میخونید.
f_barani
f_barani
٩٣/١١/٢٩
١
٠
واقعا متاثر شدم.......واقعیات تلخ رو زیبا نوشتید.....
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٩
١
٠
سلام: امیدوارم که وضعیت اقتصادی مردم اونقدر خوب بشود که کودکان کار را نبینیم واین عزیزان دوران کودکی را به تفریح و شادی بگذرانند.در مدرسه وقتی میبینم که برای لیوان شیری که فرزندان افراد برخوردار آن را تمیز نمیدانند و آب میپندارندهر روز میپرسند آقا چرا شیر نمی آورند دلم آتش میگیرد. خدا کند که اوضاع تغییر کند. متشکرم
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٢٩
١
٠
واقعا حرف دل منو زدید. منم امیدوارم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
سلام انشاا...
دختر آریایی
دختر آریایی
٩٣/١١/٢٩
٢
٠
خوشحال شدم از این جزئی نگری وزاویه دید متفاوت شما وتوجهتون به اطراف:)))وناراحت شدم واسه بچه هایی که توشرایط بدی هستن ومعلوم نیست کِی قراره به اوضاعشون رسیدگی بشه:(((وشرمنده شدم از خودم واسه....هععععی:||||«اللهم عجل لولیک الفرج»
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
ممنون،
Cold
Cold
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
کاری نمیشه کرد جز تاسف خوردن ،کاش میتونستیم کاری براشون بکنیم....خیلی خوب نوشته بودین داستانتون تاثیر خودشو گذاشت...ممنون!
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
منم ممنونم که خوندید و خوشحالم که تاثیر گذاشته روتون
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
واقعا عالی بود. مخصوصا برا پسرایی ک تو خونه پدری ان و کار خاصی انجام نمیدن......البته البته همه شون مرد هستن اما کاش یکم تلاششو ن واس کار کردن بیشتر بشه.
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
کاش
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
همه چيز كه ريا نيست ؛ بايستي چنين چيزايي رو گفت تا تلنگري بشه برامون . يه پسربچه هست چهارراه مخابرات شهرك غرب ، بعضي شبا (حتي شباي سرد) مي شينه كنار دكه نان رضوي با يه ترازو و كتاب هاي درسيش ، بعد گوشي موبايل واسه خودش داره و پولايي هم كه ميگيره مي ره ساندويج مي خره واسه خودش :|
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
منم اون بچه ی چهارراه مخابرات رو دیدم،از یه طرف میگم آفرین که خودش کار میکنه باز از یه طرف میگم واقعا این بچه باید خودش پول در بیاره؟
s_sali
s_sali
٩٣/١١/٣٠
١
٠
دقیقا... یه بچه ایی بود که روی پاهاش جای سوختگی بود... خودش رو روی زمین میکشید که انگار فلجه ویلچر هم نداره. اینقدر ناراحت شدم که حد نداشت. 5000تومن بهش دادم. همچین که پول رو گرفت عین دونده های فینال دوی صد متر المپیک شروع کرد به دویدن!!! خخخخخخخخ. یعنی قیافه ی من دیدن داشت در اون لحظه! حس کردم بزرگترین توهینه عمرم بهم شده. 200.300 بالاتر دیدم تو گیم نت نشسته!! خخخخخ. رفتم داخل یقه شو گرفتم گفتم یا 5000تومن رو بده یا بلایی سرت میارم که واقعا فلج بشی!!! نمیدونم کارم درست بود یا نه. اما جدای از توهینی که بهم شده بود و شدیدا عصبیم کرده بود... دلیل دیگه هم این بود که الان اگه بفهمه مردم از روی ترحم میگذرن این گدایی تو وجودش میمونه. پول مفت هم میگن شیرینه. گفتم این حرکت شاید تلنگری باشه واسه کار کردنش...
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
@sali :من جای شما بودم یکی می زدم پس کله پسره :| . @ ahmadi : خیلی دوست دارم برم یه بار بشینم با این بچهه حرف بزنم که دلیل این کارش چیه ؟ آیا خانوادش خبر دارن ؟
neyosha
neyosha
٩٣/١١/٢٩
١
٠
عالي بود ... غم ناك .. و تاسف بار ... بزرگی آدم‌ها به سن و سالشان نیست! گاهی چقدر اطراف‌مان پر از مرد است! مردهایی که فقط 10 یا 12 سال‌شان است.
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنون .
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنون
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
متن بسیار زیبا ،ساده و قابل تامل ......واقعا خیلی مرده خیلی:) موفق باشی
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
زیبائی از خودتونه
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
مرسي:)/ زيبا نوشتيد و خوش زاويه
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنون. :-)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
مرسی فائزه جون زیبا بود بوی ریا هم نمیداد.. به دلم نشست همچنین به گلوم...
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنونم، آخه من این متنمو توی فیسبوک گذاشتم چندتا از دوستام کامنت گذاشتن ریا نشه :-D واسه همین تاکید کردم که به تنها چیزی که فکر نکردم موقع نوشتن ریا بود :-)
s_sali
s_sali
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خیلی ناراحت شدم. خیلی حالم گرفته شد (از مطلب شما نه، از اعماله خودم). آفرین به شما که به امثاله منه بی تفاوت تلنگری زدین... آفرین به شما که به جای اینکه ماهی بهش بدین میخواین با کمک تو درساش ماهیگیری یادش بدین... امیدوارم روزی از موفقیتاش مطلب بنویسید
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
همه ما حق داریم اگه بی تفاوتیم. آخه خیلی ازین بچه ها اجاره داده میشن برای یک بازه زمانی مشخصی، و اگه از روی دلسوزی پولی بهشن بدیم اون پول به خودشون نمیرسه! از طرفی خیلی از افراد نخصوصا بچه رو میذارن سر اینجور کارا که حس ترحم امثال من و شما رو برانگیزن. بنابراین خودتون رو سرزنش نکنید. ما هم فقط حداقل کاری که از دستمون بر بیاد براشون انجام میدیم. بهزیستی باید بیشتر به فکر باشه.
yekta_b
yekta_b
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
دیدن یه بچه با یه ترازو و یه کتاب ، همیشه ناراحتم میکنه ...
mahnaz_maz
mahnaz_maz
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
طفلی پسره :(
sh_mehregan
sh_mehregan
٩٣/١٢/١١
٠
٠
عالی بود.عالی
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
مرسی
sr_talebi
sr_talebi
٩٣/١٢/٢٣
١
٠
چجوری اول پول نبودتوی کیفت و بعدش حتما ی وردی خوندی که پول ظاهر شده.به ما هم اون ورد رو یاد بده...........خخخخخخخخ
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/٠١/٠٤
١
٠
توی کیف پولم نبود. بعدش کل کیفمو زیر رو کردم تا یه پونصدی پیدا شد ازو تهش. آخه من خیلی شلخته م در این موارد. مثلا پولایی که از سوپر مارکت یا راننده تاکسیا میگیرم و میندازم تو کیفم و نمیذارم توی کیف پولم. خستم میدونید .. خسته :دییییی
sr_talebi
sr_talebi
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
باشه..قبول
Vahid_Shandiz
Vahid_Shandiz
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
بزرگی ادم به سنشون نیست بلکه به روحشونه. متن خیلی قشنگی بود
F_ahmadi
F_ahmadi
٩٤/٠١/٠٤
٠
٠
بله. ممنون
radyab0
radyab0
٩٤/٠١/٢٧
٠
٠
قشنگ بود
fatemeh_sh73
fatemeh_sh73
٩٤/٠٢/٠٥
٠
٠
چقدر خوب زیبا نوشتید اصلا هم ریا نبود.. صداقت توی کلام قابله تشخصیه دوستم :)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/٠٧
٠
٠
این ماجراها برای هرکسی نمیفته..... قدر خودتونو بدونید
m_maed0090
m_maed0090
٩٤/٠٥/٠٩
٠
٠
بسیار زیبا بود ممنونم متاثر گشتم
هومن حقدادی
هومن حقدادی
٩٤/٠٥/٢٠
٠
٠
دست روزگاره دیگ... اما اینان ک فردا بجایی میرسن ن امثال اقازاده ها... افرین ب اون پسر و افرین ب شما و تلاشتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨