خدا به سر شاهده... / داستان کوتاه

خدا به سر شاهده... / داستان کوتاه

نویسنده : s_hezaveh

خدا به سر شاهده، یک نفس از آسیاب دویدم. آسفالت جاده امامزاده که قیر داغ بود، عوضش از آسیاب مش رحمان به بعد خاک گرم و گِل. از کوچه باغ دم محل به هِن هِن افتادم، راهی که دویده بودم کم نبود. از کرت بندی‌های خالی عمو حسین رد می‌شدم و... و ایستادم. ترسیدم. جرأت رفتن نداشتم. آقام اگر می‌فهمید چه کتکی می‌خوردم. خدا به سر شاهده که ننه مریض احوال بود. پسرِ خاله سکینه که هفته پیش روی سرش آب یخ ریختند، تشنج کرده بود و ننه یک هفته فقط زاری و دعا می‌کرد که پسر سکینه لااقل کور نشود. خدا به سر شاهده، به ننه اگر می‌گفتم که دق می‌کرد. از دیوار باغ خالی عمو پریدم که اول بروم لب چشمه.

رسیدم، خم شدم، دستم را بردم توی آب و به موهایم کشیدم، توی آب خودم را برانداز کردم و دوباره دست کشیدم که مو به سرم سیخ شد، عین کله شهری‌ها. خواستم دل اکرم برایم غنج برود. رفتم درِ خانه عمو. از تیر برق کنار حیاط بالا رفتم که کمی حیاط را ببینم؛ اکرم داشت ظرف می‌شست و مرا ندید. رفتم که در بزنم.آقام اگر می‌فهمید چه کتکی می‌خوردم. گفته بود که فقط به ننه خبر بدهم و بس، خودش می‌داند چکار کند. چه فرقی می‌کرد؟ دست بردم لای موهام و در زدم. اکرم آمد پای در. گفت علی... گفتم دختر خاله... آقام عمو حسین رو برد بیمارستان... آقات قلبش... و

و اکرم امان نداد. دوید سمت خانه، چادر از سرش افتاد. خدا به سر شاهده، چقدر خوشگل شده بود.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
راستش درمورد نوشتت نمیدونم چی بگم چون دخیلی تیکه پارست...فقط من با داستانش خیلی حال کردم ،با دلهره ای که داشتی ،با عشقی که تو قلبته :)))...
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون.. یه برش کوتاه بود..
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
زیبا بود.ممنون چ ایده جالبی برا دیدن عشقتون انجام دادین
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون.. اولش به این ایده کلی خندیدم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
لذت بردم.... همه چیز به اندازه و استاندارد. یک داستانکِ خوش فرمِ خوش ریتم و حرفه ای. موتیفِ "خدا به سر شاهده" هم خیلی خوب نشسته بود توی تار و پودِ داستان. منتظرِ خروجیِ بعدیِ این قلمِ توانمند هستم. موفق باشید.
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون آقای شمشیری.. خیلی..
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
زیبا مخصوصا خط آخر.
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
:) ممنون
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
عقدر دختر خاله پسر خاله رو تو اسمونا بستن!دی ..بسیار عالی بود ...
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
* عقد ....شرمنده اشتباه شد
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
لابد :) ممنون..
h_looshi
h_looshi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
خیلی عالی بود واقعا لذت بردم ممنون
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
:) ممنون از شما..
f_barani
f_barani
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
سبک نوشتتون رو دوست داشتم....زیبا بود....
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
لطف دارید.. ممنون..
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
سلام:پیروز و سلامت باشید.ممنون
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام آقای حسنی. لطف دارید..
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام زنده باشید
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٢٩
٠
٠
خیلی روان و متفاوت! در همین حجم کم و کوتاه عالی کار کردید.موفق باشید
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
لطف شماست. ممنون..
yekta_b
yekta_b
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
الهی ی ی ی ^_^ خیلی دوسش داشتم ...
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
عشق روستایی شیرینه.. حتی توی مرگ!
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
از روی قاعده و قانون نوشته بودید، به این خاطر بهتون تبریک میگم. تکرار عنوان در نوشته هم به زیبایی متن کمک کرده. قلمتان تیز و بران!
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
ممنون آقای هاشمی.. واقعا از روی قاعده و قانون بود؟
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
منظورم این بود که قاعده های داستان درش رعایت شده و خیلی خوب از پسش بر اومدید. قلمتان بران!
پربازدیدتریـــن ها
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات