به کوری چشم شاه ارتش برادر ماست...
خاطراتی از سربازان و جوانان حاضر در روزهای انقلاب مشهد

به کوری چشم شاه ارتش برادر ماست...

نویسنده : الهام یوسفی

|| موتور گازی پر برکت!

موتور گازي آبي رنگم را بعد از تمام شدن خدمت سربازي دوباره سرويس كردم و رفتم گشت‌زني توي شهر. به ميدان سعدي كه رسيدم متوجه شدم گاردي‌ها از آن‌جا تا چهارراه دكترا جلوي رفت و آمد ماشين‌ها را گرفته‌اند. زرنگي كردم و از يك گوشه خلوت وارد خيابان شدم. نزديكي‌هاي چهارراه دكترا يك گردان ارتشي درحال آماده باش ايستاده بود و يك افسر مدام فرياد مي‌زد: «متفرق شيد!»

اما مردم شعار مي‌دادند و گوش‌شان بدهكار نبود.

«موتوري! برگرد. كجا مي‌ري مگه نمي‌بيني راه بسته است.»

افسر با داد و بيداد سعي داشت متوقفم كند، خواستم مقاومت كنم كه از ترك موتورم را بلندم كرد و من محكم افتادم زمين. باك موتور را تازه پر كرده بودم، سرش باز شد و بنزين‌ها ريختند وسط خيابان. دسته موتورم هم به خاطر برخورد با زمين جرقه زد و... موتور آتش گرفت.

ارتشي‌ها حسابي ترسيدند كه مبادا باك منفجر شود. به خاطر همين عقب‌نشيني كردند به سمت پياده‌رو. مردم هم از فرصت استفاده كردند و از چهارراه رد شدند. چند نفري هم زير شانه مرا گرفتند و لنگ لنگان بردند سمت ميدان مجسمه.

مردم به سربازهاي فراري لباس مي‌دادند يكي از آن‌ها تا من را ديد گفت: «تو هم سرباز فراري هستي؟»

گفتم: «نه بابا... خدمتم تموم شده.»

بعد در حالي كه لباس مي‌پوشيد ادامه داد: «چند روزيه مي‌خوام فرار كنم، نامردا ساعت به ساعت حضور غياب مي‌كنن. ميان وسط ميدون و تك‌تك شناسايي‌مون مي‌كنن. تو شلوغي امروز مردم تونستم بالاخره فرار كنم.»

دستي به نشانه خداحافظي برايش تكان دادم و لنگان لنگان راه افتادم. فكر مي‌كردم اين موتور گازي آبي رنگ قراضه‌ي ما چقدر سبب خير شد!

 

|| به کوری چشم شاه ارتش برادر ماست

هيچ كس جرأت نمي‌كرد وقت حكومت نظامي از خانه بيايد بيرون. مأمورها بلافاصله دستگيرش مي‌كردند.

اما من و مهدي تصميم گرفتيم صبح علي‌الطلوع برويم توي كوچه و با رنگ روي ديوارها شعار بنويسيم. صبح قلم و قوطي رنگ را برداشتم و سركوچه حاضر شدم. چند دقيقه بعد سروكله‌ي مهدي هم پيدا شد. مأموري توي كوچه نبود، با خيال راحت قلم مو را توي قوطي زدم و مشغول نوشتن شدم. ناگهان صداي مهدي را شنيدم كه فرياد مي‌زد: «حميد فرار كن سربازاي شاه!» سرم را برگرداندم و ديدم افسر فرمانده از جيپ پريد پايين و با چند تا سرباز دويدند سمت من. مهدي با سرعت از كوچه رفت به خيابان اما من چاره‌اي نداشتم جز اين‌كه به سمت كوچه پس كوچه‌ها فرار كنم. كوچه دراز بود.

مي‌دويدم و سرباز هم از پشت سر دنبالم بود. كوچه‌ها را پشت سر هم طي مي‌كردم. نمي‌دانستم چه كار كنم؛ ناگهان صدايي از پشت سر به گوشم خورد: «صبر كن نرو تو خيابون، متوجه مي‌شن، فرار نكن.»

صداي سرباز بود كه نفس‌نفس مي‌زد و اين جمله‌ها را مي‌گفت. نفسم از شدت دويدن مي‌سوخت؛ نمي‌دانستم چه كار كنم، چاره‌اي نداشتم؛ بايد به حرفش اعتماد مي‌كردم و می‌ايستادم. سرباز نفسي چاق كرد و گفت: «تو همين‌جا بمون من به فرمانده مي‌گم بچه‌ها فرار كردن.»

سرباز رفت، بعد از چند دقيقه سر و كله مهدي هم پيدا شد. قوطي و قلم مو را از كنار ديوار برداشتم و روي ديوار نوشتم:

«به كوري چشم شاه، ارتش برادر ماست»

 

|| شلیک کن... یالا شلیک کن.

مردم فرار مي‌كردند به سمت كوچه پس كوچه‌هاي باريك اطراف چهارراه نادري. مي‌دانستند بيشتر درها به رويشان باز است. اما من نمي‌توانستم فرار كنم. ماشينم را زير چراغ خطر چهارراه خسروي پارك كرده بودم و پسرم هم داخل ماشين بود. مأمورها كه هجوم آوردند نگران جان پسرم شدم. دويدم سمت ماشين. پسر يك‌ساله‌ام  از خواب بيدار شده بود و دست‌هايش را چسبانده بود به شيشه و گريه مي‌كرد.

سرباز كنار ماشين ايستاده بود و برايش شكلك درمي‌آورد تا گريه‌اش را آرام كند.

دويدم سمت ماشين، سرباز تا چشمش به من افتاد ابرویی بالا انداخت وگفت: «ماشين شماست؟» گفتم بله و در ماشين را باز كردم و حامد خودش را انداخت بغلم و گريه‌اش آرام گرفت. بعد سوار ماشين شدم و رفتم به سمت چهارراه نادري و از آن‌جا به سمت بالا خيابان. كنار مسجد ملاهاشم، راه را بسته بودند. ماشين را همان جا پارك كردم و رفتم حرم. تانك‌هاي ارتشي همان اطراف گشت مي‌زدند. مردم به سمت تانك‌ها مرگ بر شاه مي‌گفتند. من ايستادم تا ببينم چه مي‌شود. صحنه عجیبی بود، سرهنگ به سرباز دستور مي‌داد: «شليك كن! يالّا شليك كن!» اما سرباز مردد بود. نمي‌توانست شليك كند. سرهنگ اسلحه‌اش را گرفت به سمت سرباز و تير را توي قلبش شليك كرد.

جوان سرباز از روي تانك به زمين افتاد و مردم دويدند و روي دست جنازه را بردند حرم. هجوم مردم سرهنگ را ترسانده بود، اسلحه را به سمت مردم نشانه ‌رفت اما فرصت پيدا نكرد. مردم او را گرفتند و مرگ بر شاه گويان روي زمين کشاندند.

 

|| تصمیم سرنوشت‌ساز...

خانه آیت‌الله‌شیرازی شده بود پناهگاه و مرکز ساماندهی انقلابیون. اکثر مردم مشهد برای کسب تکلیف می‌رفتند آن‌جا. آن روز که تظاهرات مردم، آن‌طور وحشیانه سرکوب شد. همه جا پر بود از سرباز. مردم هراسان و وحشت زده به هر سو فرار می‌کردند. عده زیادی هم هجوم آوردند منزل آقا. توی اتاق‌ها از شدت ازدحام جای سوزن¬ انداختن نبود. حتی توی حیاط و دستشویی پر بود از آدم. خانه را همه‌ی مأمورها می‌شناختند. برای همین از همه طرف گلوله باران می‌شد. من توی زیرزمین خانه با خیلی دیگر از مردم پنهان شده بودم. جز صدای گلوله صدای دیگری نمی‌آمد، نفس‌های‌مان در سینه حبس شده بود، برای لحظاتی صدای مهیب تیراندازی متوقف شد و صدای چکمه‌های سربازی به گوش می‌رسید. سرباز درهای خانه‌ها را باز می‌کرد و بلند بلند خبر بودن یا نبودن فراری‌ها را به فرمانده‌اش می‌داد.

صدا هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد. چشم‌های‌مان از حدقه بیرون زده بود. جرأت نفس کشیدن هم نداشتیم، اگر سرباز ما را می‌دید، استخر خون به راه می‌افتاد!... صدای قدم‌ها نزدیک شد، سرباز پشت در ایستاده بود، در را به آرامی باز کرد. چشمش که به جمعیت افتاد در جا خشکش زد. لحظه‌ای کوتاه چهره‌های همه را از نظر گذراند. ناگهان صدای افسری که سرکوچه منتظر خبر بود به گوش رسید: «پس چی شد؟ کسی نیست؟»

سرباز نگاه دیگری به جمعیت انداخت و به عقب برگشت و گفت: «نه! قربان، هیچ‌کس اینجا نیست.» و در را بست. 

 

|| علامت پیروزی

تظاهرات از چهارراه نادري شروع شد. من و خواهرم كه باردار است آمده‌‌ايم تظاهرات و شعار مي‌دهيم. جمعيت خيلي زياد است. تيراندازي مي‌كنند؛ گاز اشك‌آور هم زده‌اند. چشم‌هايم مي‌سوزد. ما نزديك سربازها هستيم و مجبوريم به سمت چهارراه زرینه فرار كنيم، مي‌دويديم و رو به سربازها شعار مي‌داديم «مرگ برشاه.»

كاميون ارتشي كه از كنارمان رد مي‌شد پر بود از سرباز‌، سربازها را مي‌بردند چهارراه نادري. ما همان‌طور مي‌دويديم و گه‌گاه به سربازها نگاه مي‌كرديم و داد مي‌زديم «مرگ بر شاه».

توي همان حال يكي از سرباز كه از همه جلوتر نشسته بود انگشتانش را به نشانه پيروزي بالا برد و بقيه زدند زير خنده. ما هم خنده‌مان گرفت و برايش علامت پيروزي گرفتيم. و با صورت ورم كرده و چشم‌هاي گريان رفتيم خانه.

 

|| مرگ بر پدر شاه

آن موقع‌ها در گروهان 55 خدمت می‌کردم. به یگان ما مأموریت داده بودند تا با 9 نفر دیگر به کلانتری‌ها سربزنیم. آن روز به سربازی که راننده من بود گفتم: «‌از کوچه پس کوچه‌ها برو که به مردم برنخوریم.»

زمانی که بختیار نخست‌وزیر شاه شد مردم توی کوچه و خیابان شعار می‌دادند:

«مرگ بر بختیار؛ نوکر بی‌اختیار»

نمی‌خواستم از وسط تظاهرات مردم سر درآورم و مجبور به کاری شوم. سرباز هم قبول کرد و ماشین را انداخت توی کوچه‌ها. توی یکی از آن کوچه‌های عریض‌تر بر خلاف انتظار درست از جلوی مردم درآمدیم. یک جمعیت زیاد که سردمدارشان آخوند جوانی بود که یک پایش می‌لنگید و عکس امام را توی دستش داشت.

تا متوجه ما شد به سمت ماشین آمد و در طرف مرا باز کرد: «برادر ارتشی! خسته نباشی»

لبخند قشنگی گوشه لبش نشسته بود، آرام و با اطمینان گفت: «بگو مرگ بر شاه»

نگاهی به راننده‌ی جوانم انداختم و با خنده گفتم: «مرگ بر شاه... مرگ بر پدر شاه»

تا این جمله را شنید گل از گلش شکفت و صورت مرا بوسید. بعد رو به مردم فریاد زد و گفت: «‌ارتش برادر ماست.» راه را برای‌مان باز کردند و ما ‌به سختی از میان جمعیت گذشتیم. وقتی به شهربانی رسیدیم به راننده گفتم: «چرا همه اینقدر چپ چپ نگاهمان می‌کنند؟»

از ماشین که پیاده شدم دیدم... بله... مردم تا جایی که توانسته‌اند روی کاپوت و بغل ماشین عکس امام چسبانده‌اند. حالا من مانده بودم و ضد اطلاعات ارتش!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
امیدوارم که اولین نظر رو داده باشم :) ! دو روز دیگه مونده به 22 بهمن /بهمن بهمنی :)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٢٠
٦
١٢
اشتباه تکرار نشدنی!
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/٢٠
١٠
٢
انقلاب کاملا درست بود ؛ ولی در حفاظت از آرمان های انقلاب اشتباهات زیادی شد
خاصـ استم
خاصـ استم
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
:))
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/٢٠
٢
٠
می خواستم مطلبی در مورد 22بهمن بنویسم ؛ به خانمم گفتم کاش می شد کسایی که سال 57 سرباز وظیف بودند رو پیدا کرد و خاطرات اون ها رو نوشت چراکه کمتر کسی از زبون اون ها وقایع انقلاب رو شنیده . مرسی ، خیلی لذت بردم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٢٠
١
٠
روایت های جالبی بودن... امیدوارم خدا کمکمون کنه تا بتونیم سالهای سال انقلابی رو که چنین بهایی براش دادیم رو به خوبی حفظ کنیم.... مرســـــــــــی از شما (^_^)
پشیمان
پشیمان
٩٣/١١/٢١
١
٣
خود کرده را تدبیر نیست///////////
خاصـ استم
خاصـ استم
٩٣/١١/٢١
٠
٠
تولدتون مبارک
m.shiezadeh
m.shiezadeh
٩٣/١١/٢١
٠
٠
خیلی خوب بود :)) خیلــــــــی خیلی :)))))))) واقعا لذت بردم از خوندن این مطلب :))))))))))))))))) مرسی خانم یوسفی عزیز
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤