حفظ می‌کنم؛ پس هستم!

حفظ می‌کنم؛ پس هستم!

نویسنده : محدثه عارفی

این روزها که از پشت نیمکت‌های چند نفره دبستان و راهنمایی و دبیرستان بلند شدم و پشت صندلی تکی‌های دسته‌دارِ دانشگاه می‌نشینم خلاف آنچه معلم‌ها همیشه می‌گفتند دلم اصلا برای آن نیمکت‌ها تنگ نشده. اصلا دوست ندارم دوباره برگردم و پشت آن‌ها بنشینم .

فکر می‌کنم این همه سال که نشستم و هر روز یک سری صحبت را یک طرفه از جانب معلم شنیدم مرا بس است. یا این همه روز که همه‌اش جزوه‌هایی را نوشتم که واو به واو حرف‌های معلم بود و بعد آن‌ها را حفظ کردم و واو به واو نوشتم داخل برگه امتحانی که سوال‌هایش واو به واو همان‌هایی بود که داخل کتابِ کمک درسیِ فلان و بهمان خوانده بودم .

فکر کنم بس باشد نشستن پشت آن میزهایی که کلِ مشارکتم در جریان کلاس یک اجازه گرفتن بود برای آب خوردن! یا گاهی انداختن کاغذی وسط کلاس در سطل آشغال. چرا؛ البته گاهی هم باید می‌رفتم پای تخته و چند ده تا سوال را از سوال‌های پایانی کتاب حل می‌کردم. مشکلی نبود. چرا مشکلی باشد؟! مگر نشنیدید اسم کتاب «دروس» را! برای همین روزها اختراع شده است دیگر .

زنگ انشا هم بود و سوال تکراری و همیشگی «می خواهید چکاره شوید؟» و تئاتر تکراری‌تر بچه‌های دبستانی و راهنمایی که یا خودشیرین معلم بودند و می‌خواستند معلم شوند و یا عینکی‌ها و زرنگ‌های اول کلاس که می‌خواستند دکتر و مهندس شوند و کسی بود که جرئت کند و بگوید واقعا می‌خواهد چکاره شود؟! یا سوال بی‌معنای «تابستان را چگونه گذراندید؟» و شنیدن شرح سفرهای نرفته بچه‌های بی‌پول یا سفرهای رنگی بچه‌های پولدار و احساس ضعفِ همیشگی و حسرتِ درونیِ آن‌هایی که تابستان را سفر نرفته بودند .

گاهی هم مشارکت می‌کردیم در امر خطیر ورزش. سر صف صبحگاهی! یک، دو، سه؛ دست‌ها به راست. یک، دو، سه؛ دست‌ها به چپ. هیچ وقت تمرین‌های ورزش‌مان تغییر نکرد. تکرارِ همیشگیِ یک سری پیچ و تابِ همیشگی !

آهان ! داشت یادم می‌رفت اگر یک دلیل باشد که به خاطر آن بخواهم برگردم پشت میزها، امتحان‌هاست! مخصوصا امتحان ادبیات. الان اگر برگردم به آن روزها، یک عزای درست حسابی می‌گیرم! درست همان وقتی که معلمِ ادبیات با غرور بر سکوی خودش تکیه کرده و دارد سوال «بیت‌ها را معنی کنید» را تصحیح می‌کند و خیلی خوش حال است که همه ما جزوه را خوانده‌ایم و جواب این سوال را واو به واو همان طوری داده‌ایم که او در جزوه گفته است! آخر می‌دانید یک شعر که در ادبیات دبیرستان و راهنمایی معنای متفاوتی برای دانش آموزهای پشت میز ندارد! معنا همان چیزی است که در دفترمان نوشته‌ایم. واو به واو !

و من می‌خواهم سکوت کنم به احترام خلاقیتی که فقط با کشیدن یک سری شکلک روی نیمکت مدرسه ظهور می‌کرد!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٢١
٠
٠
البته من دلتنگم مدرسه ام! / دلتنگ نيمكتاش نيستم، ولي دلتنگ زنگ تفريحاش و رفقاش چرا!!!!!!!!!!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢١
٠
٠
اخی ^___^ اره . رفقای دبستان و پشت نیمکت خیلی خوبن . یاد باد ان روزگاران / یاد باد . :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢١
٠
٠
من هم به احترامِ این دیدگاهِ قشنگ سکوت میکنم برای همه اون سالهای رفته.. و حالا که "جوینده دانش" شدید قطعا احساس بهتری دارید. / این یادداشت شما خیلی دلنشین بود.. تکرارِ "واو به واو" خیلی صحیح، به اندازه و "معنادار" بود. لذت بردم.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢١
٠
٠
ممنووون از شما . ^___^ لطف دارید . :) می شه بپرسم از بین فیلمای در حال اکران کدوم به نظرتون جالب تره که برم ببینم ؟ :) سپاسگزارم . :)
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٢١
٠
٠
فیلم های خوب مشهد اکران نمیشه. مشهد فقط یه مزار شریف هست که نامزد خیلی از بخش ها شده. ولی تعریفشو نشنیدم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢١
٠
٠
با خانم هاچ موافقم. سال گذشته من دبیرِ تحریریه کتاب یادمانِ جشنواره فجر مشهد بودم؛ امسال از تقی آباد پامو اونطرف تر نذاشتم! با اینکه کارت هم طبیعتا دارم و کافه کتاب هویزه پاتوق عصرهای تنهایی منه ... به دلیلی که دقیقا خانم هاچ اشاره کردند. البته این سلیقه منه... شاید شما خوشتون بیاد.(در مورد سلیقه و نگاههای مختلف به یک فیلم که قبلا توضیح داده بودم. خاطرتون هست؟) فیلم مصطفی کیایی(عصر یخبندان) و فیلم فرزاد موتمن رو احتمال میدم خوب از کار در اومده باشن./ امسال کارگردانِ پیشکسوت و صاحب سبکی نداریم... جشنواره "خاکستری و خنثی" ای رو صلاح دیدند برگزار کنند!
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
ممنون اقای شمشیری بزرگوار . ممنون هاچ عزیز . ممنون . :)
m_hatami
m_hatami
٩٣/١١/٢١
٠
٠
(و من می‌خواهم سکوت کنم به احترام خلاقیتی که فقط با کشیدن یک سری شکلک روی نیمکت مدرسه ظهور می‌کرد. )...عالی بود ممنون...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢١
٠
٠
به هم چنین ممنون از شما محیا جون :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢١
٠
٠
عالی بود.واقعا دروس واسه همین موقع هاست دیگه،و همینطور واو ب واو باید نوشت.....
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢١
٠
٠
^_____^ دروس که بخش اعظم خاطرات پشت نیمکته . :)))))) ممنون از شما . :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٢١
٠
٠
واقعنــــــــــــم... درس میگی.... منم شکلک کش خوبی بودم برا خودم :))))) دستت درست...شیـــــــــک نوشتـــــــــی(^_^)
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢١
٠
٠
پس حتما این جمله رو هم زیاد شنیدی : نکش اینا بیت الماله . :))))) یادش بخیر . :) شیک خوندی دنیادیده جان عزیز ^___^
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
میزای ما فلزی بودن...هیچیشون نمیـــــــشد :))))))
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٢١
٠
٠
من تیتر رو نمیتونم هضم کنم! محدثه اولش داشتی اوضاع مدارس رو نکوهش میکردی آخرش چی شد که گفتی اگه یه دلیل باشه که برگردم اون حفظیاته؟
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢١
٠
٠
یه جور طعنه زدم . بعدش نوشتم که برگردم و یک عزای درست و حسابی بگیرم . :)
raha_sl
raha_sl
٩٣/١١/٢١
٠
٠
راس میگی:( منم دلم نمیخواد برگردم!... البته هنوز داغم یکم بزرگتر شم شاید دلم هواشو بکنه!!😛 مرسی برای این پست خوب..مدرسه واقعا جای پرورش خلاقیت نیس:( فقد یه سری بچه هایی که از قبل خلاق بودن! رفتارشون یجور خاصه که همیشه ام معلما خیلی تشویقشون میکنن!!!!اما اینطوری نیس که یه آدم ممولی بتونه استعداداشو کشف کنه و بشه یه ادم خلاق! که در واقع هنر مدرسه ام همینه اما متاسفانه...:(
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
موافقم.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
ممنون رهای عزیز . :) درسته . در اصل اموزش و پرورش اشتباه عمل می کنن. :( تازه می دونی کی بیش تر عصبی می شم وقتی به جای این که افراد زرنگ رو تشویق کنن بعضی معلما به اونایی توجه می کنن که باهاشون کلاس خصوصی دارن . این خیلی تلخه . خیلی . حالا به قول شما هنوز داغیم شاید بعدا دلمون خواس . :)))))
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢١
٠
٠
منم دلم نمیخواد دیگه به گذشته برگردم/...
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
حیــــف ! قرار بود بهترین دوران زندگی کودکی باشه !!! هعی !
s_sali
s_sali
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
خیلی این مطلب صمیمی و رک بود که همین 2عامل این مطلب رو واسم دوست داشتنی میکنه. (البته شما همیشه عالی مینویسید...) اون قسمت که از زنگ انشاء گفتین خیلی تحت تاثیر قرارم داد. راستی شاید دلتون واسه این مسائل تنگ نشه اما شک ندارم یه روزی دلتون واسه دوستیهای ساده و صادقانه ی اون زمان تنگ میشه. یه زمانی دلتون واسه روزهای بی دغدغه ی اون سالها تنگ میشه. واسه اینکه تنها استرس بشه استرس امتحان دلتون تنگ میشه. و دلتنگیهای بی شمار دیگه.... البته امیدوارم اینطور نشه اما تجربه میگه همیشه آدم دلش واسه روزهای دبیرستان تنگ میشه چون ادم استقلال پیدا میکنه و دغدغه هم نداره... موفق باشید
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
ممنون اقای سالی . :) شما لطف دارین . :) این متنی که شما نوشتی و این یاداوری های نابی که شما از گذشته داشتین باعث شد همین الان دلم تنگ بشه ... ! ممنون از شما .
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
ولی من فقط سال ششمم رو میخام:)) چون دوستای با حال تری داشتم این مدرسه جدیده همشون با من فرق دارن:/// خدایا!!!! متن رو که نمیدونم چی بگم!عالیهههههههههه!اون واو به واو که عالی بوددد! فقط محدثه جان میشه یک سوال تخصصی ازت بپرسم؟
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
مرسی . :) لطف داری شما . :) حتما . دوتا بپرس . :))
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
میشه یک موضوع داستان4صفحه ای مناسب با سن من معرفی کنی؟هر چی به ذهن من میرسه خیلی بزرگانس:)))))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
موضوع داستان ؟ خوب نظرت با نوشتن اتفاقاتی که برای یک بچه ی دبستانی ممکنه توی راه خونه تا مدرسه بیفته چیه ؟ به نظرم می تونی هزار مدل تغییرش بدی . مثلا یه بار دزد بیفته دنبالش . یه بار مامانش دیر بیاد دنبالش . یه بار با دوستش دعواش بشه .
poone_panahi
poone_panahi
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
من کنکور دارم امسال:( دعام کنین
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
حتــــــــــما ^_____^
فو فا نو
فو فا نو
٩٤/٠١/١٤
٠
٠
واقعا دانشگاه انقد فرق داره با مدرسه و توش پرورش خلاقیت موج میزنه..یعنی میگی منم باید برم دانشگاه؟ :-/ ..
پربازدیدتریـــن ها
شعری برای آتنا اصلانی، دختر مظلوم اردبیلی

دختر من بخواب لالایی

٩٦/٠٤/٢٤
خوشبحال شما

من همیشه چاق بودم

٩٦/٠٤/٢٥
إِنَّا للّه وإِنّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ

ای مهربان‌تر از تمام مردم این شهر

٩٦/٠٤/٢٧
ماجرای بعد از ظهر

من متفاوت ترین 18 ساله جیمی هستم!

٩٦/٠٤/٢٦
یکی بود مثل همه ما

آتنا رفت

٩٦/٠٤/٢٢
نکند اعتماد جامعه را سلب کنید

درد کنکور

٩٦/٠٤/٢٢
برسد به دست مریم میرزاخانی

قرار بود من هم «مریم» شوم!

٩٦/٠٤/٢٦
بیایید از این واژه نترسیم

بگو نمی دانم

٩٦/٠٤/٢٢
اجباری ترین روز کاری من

روزمرگی های گارسون جوان / قسمت ششم

٩٦/٠٤/٢٥
شعری سروده خودم

چشمان کلاغ

٩٦/٠٤/٢٧
مراتب سیاه نمایی

من یک سیاه نما هستم

٩٦/٠٤/٢٢
ما همه زندانی شدیم

لبخندهای پنج اینچی

٩٦/٠٤/٢٤
شعری سروده خودم

بی تاب ترین پنجره

٩٦/٠٤/٢٢
مات چشمانی که سیاه است

دختره ی چشم سفيد

٩٦/٠٤/٢٤
در مورد افسردگی بعد از عروسی چه می دانید؟!

نو عروس افسرده

٩٦/٠٤/٢٧

سلبریتی نبود دماغ عمل کردن!

٩٦/٠٤/٢٧
این سفر کاملا با سفرهای دیگر فرق داشت

دوست داشتنی ترین ها

٩٦/٠٤/٢٦
دردنامه

آیا آینده ای متصور هستیم؟!

٩٦/٠٤/٢٦
بی خوابی تو چه شکلی است؟!

بی خوابی ها نباید تا همیشه میهمان آدم ها باشند

٩٦/٠٤/٢٦
هنوز بوی عطر پسرش می آید

همان دیوار قدیمی

٩٦/٠٤/٢٦
تبلیغات