بچه آزاده و خودش می‌دونه!
فرزند سالاری، خوب یا بد؟!

بچه آزاده و خودش می‌دونه!

نویسنده : افروز ارزه گر

سالار که بود؟

سالار بستنی بود، یا همان مگنومِ خودمان. اگر می‌گویید الان بستنی نه سالار است نه مگنوم زیاد تعجب نمی‌کنم. اسم‌ها خیلی زود تغییر می‌کنند و خیلی وابسته به شرایط‌ند. یک روز سالار، یک روز مگنوم و یک روز هم... بستنی شکلاتی با روکشِ مغز فندقی.

سالار اسم یک اتوبوس هم هست با قالیچه‌ای که عکسِ دختری با چشمان خمار رویش کشیده و پشتش نوشته «سلطانِ غم مادر». سالار عصرها بوی تخمه می‌دهد و صبح‌ها بوی چای و سیگار. گاهی زنی برای خودش توی ضبط آواز می‌خواند و گاهی شاگرد شوفر در را باز می‌کند و برای مرد و زنی که گوشه‌ی جاده ایستاده‌اند دست تکان می‌دهند و زن سریع ساک را از روی زمین بر می‌دارد، مرد ساک را از زن می‌گیرد و دوتایی می‌دوند به سمتِ سالار که سلطانِ جاده‌هاست.

سالار شاید اسم پسری باشد که دختری را دوست دارد. از این‌که دختر هم او را دوست داشته باشد مطمئن نیست اما او را آن‌قدر دوست دارد که گاهی شک می‌کند آیا نامِ این طغیان  دوست داشتن است؟ از بردن اسم عشق می‌ترسد. اوضاع بیشتر شبیهِ جنگ می‌ماند و بیماری. گاهی می‌ترسد: «نکند دختر دیگری را دوست داشته باشد؟» این فکر درست همان وقتی می‌آید که دیگر دلش نمی‌خواهد سالار باشد و دوست دارد جایی اسمش را پنهان کند. اما کجا؟!

سالار، به جز بستنی و اتوبوس و قصه‌ی پسری که دختری را دوست داشت مرا یاد خانواده می‌اندازد. یادِ انواعِ سالاری در خانواده: فرزند سالاری، پدر سالاری، مرد سالاری، زن سالاری، مادر سالاری... از بین این‌ها فرزند سالاری است که مثل چرخ‌های یک تریلی 18 چرخ پلاستیکی روی موزاییک‌های ذهنم ویراژ می‌دهد.

 

فرزند سالاری

فرزند سالاری همان پسری است که دختری را می‌خواهد و شب تا صبح توی اتاق راه می‌رود، غذا نمی‌خورد، تلفنِ خواهرها را ریجکت می‌کند، نفسش بریده است و دلش یک تکیه‌گاه می‌خواهد. پدر نیست. مادر نیست. خواهر نیست. برادر نیست. مرد نیست. زن نیست. دختر هم نیست. یقین است. دستش را می‌کوبد به دیوار و کوله پشتی‌اش را جمع می‌کند، می‌رود. کسی نمی‌گوید برگرد. چطور بمان و چه بکن. دستی نیست که بگوید: «بگیر، بلند شو و برو.» پسر تنها می‌رود به دنبال پیدا کردن خودش.

فرزند سالاری همان دختری است که مادرش می‌گوید: «خودت می‌دونی و خودت!» پدرش می‌گوید: «برو تا سرت به سنگ بخوره.» چند روز قبلش البته دختر پقی زده بود زیرِ گریه و پدرش دستپاچه شده و شال و کلاه کنان رفته برایش شیرکاکائو و کیک خریده. مامان پرتقال پوست کرده و خواهرش از همسایه‌ی بالا یک فیلم که تازه پوسترش را پشت سوپری سر کوچه زده‌اند امانت گرفته. با هم فیلم را دیدند و هق هق گریه کردند و شیر کاکائو و کیک خوردند و کسی محلِ پرتقال‌های پَرَک شده نگذاشت. کسی نگفت: «چرا گریه می‌کنی؟ چه کنیم که گریه تمام شود؟ ارزشِ گریه به چیست؟» گریه خانه را حساس‌تر می‌کند و بعد: «خودت می‌دونی و خودت!» دختر تنها می‌رود تا خودش را بشناسد.

فرزند سالاری مادری است که هیچ وقت فرزند نبوده. همیشه توی دهانش خورده. وقتی می‌خواسته عروس شود کسی از او نپرسیده که این مرد به دلت نشسته یا نه؟ وقتی مادرش پسری را به عنوان همسر دخترش انتخاب کرد، دختر را برده بود توی حمام و آنقدر زده بود که گفته بود: «بله!» وقتی ترس و نارضایتی به چهره‌اش آمد، شنیده بود که «همه‌ی مردها همینجوری‌اند، پاشو برو سر خونه زندگیت. حرف هم نباشه.» مادر خود را در دختری می‌بیند که دلش می‌خواهد گذشته‌ی او نباشد. او از گذشته می‌ترسد. مادر با دخترش به دنبال آرزوهای نرفته‌ می‌رود.

فرزندسالاری پدری است که زمانی پسر بوده و موسیقی دوست داشته اما جعبه‌ی موسیقی‌اش را پدر شکسته است. پدری است که زمانی پسر بوده و نامه‌ی عاشقانه به معشوقه‌ی خیالی نوشته و دستی که خوانده ناگهان پاره‌اش کرده است. پدری است که پدرش نمی‌دانسته پسر کلاس چندم است و حس کاجی را داشته که روز به روز قد می‌کشد و با میوه‌های چوبی‌اش تنها می‌شود توی راه مدرسه شوتانه قدم زد. پدر دخترِ موردِ علاقه‌اش را در عرضِ چند روز با چند خاطره‌ی مبهمِ نیمه عاشقانه از زمانِ کودکی از بینِ چند دخترِ آفتاب مهتاب ندیده‌ی فامیل پیدا کرد. خاطره‌هایی که الان وقتی به ذهنش می‌آید خنده‌اش می‌گیرد و دلش از غذایِ سردی که ظهر می‌خورد می‌گیرد و از آهنگ بلند اتاق پسرش پنبه توی گوش می‌گذارد.

پسر با خودش فکر می‌کند که همه دارند سرش را کلاه می‌گذارند و دروغ می‌گویند به این بزرگی. دختر با خودش فکر می‌کند که همه به دنبال رسیدن به آرزوهای خودشانند نه او. مادر فکر می‌کند وظیفه‌اش را انجام داده‌ است، دختر آزاد است که به آرزوهایش برسد و گاهی که شک می‌کند به حرف‌هایش، دوتا قرصِ مسکن و کشیدنِ پرده‌ها همه چیز را از یادش می‌برد. پدر... از او خبری نیست. توی جوانی‌اش غرق شده است و گاهی زمانه را نفرین می‌کند.

 

فرزند سالاری، خوب یا بد؟!

فرزند سالاری وقتی بد است که تربیتی در کار نباشد، «من می‌گویم‌های» مادر سالاری و پدرسالاری ناگهان به «بچه آزاده و خودش می‌دونه» تبدیل می‌شود. «سرد و گرم چشیدن روزگار» می‌شود «بادی به هر جهت بودن» آن فرزند. مرحله قربان صدقه رفتن و بچه نباید سرکوب بشود مستقیم به آزادی بی‌آموزش و تصمیم‌گیری بدون پیش‌فکری می‌رسد. در دنیای فرزند سالاری گاهی فکر می‌کنیم آزادی‌های نداشته‌ی جوانی‌مان را می‌توانیم با آزاد گذاشتن بی‌حساب و کتاب بچه‌ها جبران کنیم؛ طوری که نه حرفی از گذشته می زنیم، نه تخمینی از آینده.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/١٩
٠
٠
بسیار یادداشت خوبی بود. لذت وافری بردم از این نوشته؛ فقط نکته ای که می خواستم بگم این بود که یک مقداری سن مخاطب این نوشته از سن جیمی ها زیادتره؛ به نظرتون سن مخاطبان این نوشته چقدره؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٩
٠
٠
حدود 35 تا 40 که انگاری میشه سنِ بچه داشتن های چهار پنج ساله. حق با شماست. ولی بد نیست. تلنگر زودهنگام و خوبیه.
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/١٩
٠
٠
نوشته ی خوبی بود..ممنون...خونه ی ما ن اینطوریه نع اونطوری ک حرف فقط حرف پدر و مادر...معمولا کسی بهم کاری نداره اما ن در این حد
f_tasnim
f_tasnim
٩٣/١١/١٩
٠
٠
بسیار یادداشت پخته و قوی و دلنشینی بود... لذت وافری بردم:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٩
٠
٠
من هم با ماهیتِ یادداشت کاملا موافقم... لذت بردم.
بهمن بهمنی
بهمن بهمنی
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
:) ! قلمتان مستدام !
مهسـآ
مهسـآ
٩٣/١١/٢١
٠
٠
چمدونمم والا................ممنون
a_arzehgar
a_arzehgar
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
متشکرم، از همه ی نظرات. وقتی این یادداشت رو می نوشتم، مخاطب رو جوان و هم سن و سالای خودمون و احتمالا در معرض یا عمق فرزندسالار شدن می دونستم. گاهی هم به مخاطب بزرگسال و فرزندی سالار داشته یا خواهد داشت فکر می کردم. سعی کردم خودم رو جای هر دو بگذارم تا هم بتونم نسل کوچکتر رو درک کنم، هم بزرگتر و هم اتفاقایی که این پدیده رو می سازه یا از این پدیده ساخته می شه رو پیدا کنم. سیال فکر کردن توی یک موضوع به نظرم مخاطبش سن و سال نداره.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨