این روزها سنگ‌ها نظرم را جلب کردند! سنگ‌هایی که مدام پرواز می‌کنند! سنگ‌هایی که مدام پرت می‌شوند از یک جا به جایی دیگر! به چیزی که زیاد در هوا بماند می‌گویند پرواز دیگر! درست است! سنگ‌های پرنده!

هیچ سنگی به خودی خود پرنده نیست! اما خب وقتی برداریم و پرتش کنیم می‌شود پرنده. برای بعضی‌ها هم هدفش مهم نیس، فقط برمی‌دارند که پرت کنند. راستی تا حالا از این سنگ‌ها به‌تان خورده؟! معلوم است که خورده با این همه سنگ پرنده؟! سنگ‌های زیادی برداشتم و برمی‌دارم به نیت پرت کردن با هدف و بی‌هدف!

در هرصورت باید مراقب بود چون سنگ جسمی ست سخت و برخورد آن به هر چیزی نرم‌تر از آن می‌تواند فاجعه بیافریند! طبق قانون نیوتن وقتی دو جسم بهم بخورند، نیرویی معادل بهم وارد می‌کنند، یعنی همان قانون عمل و عکس العمل خودمان! در هر صورت سنگ است و دل ندارد که «نیرو»اش را متناسب با توان جسمی که قرار است به آن برخورد کند تنظیم کند! باید بگویم که سنگ‌هایی هم پرت کردم اما ... ای کاش نمی‌کردم. البته هنوز هم ... ای کاش این خود سر عقل بیاد...

بعضی از سنگ‌ها را هم آرام می‌گذاشتم کنار خودم. جمع‌شان می‌کردم! به خودم هم می‌بالیدم! به خودم می‌بالیدم که من این سنگ را پرت نکردم. برای خودم بعضی اوقات هورا می‌کشیدم. احمقانه است نه؟! شاید این است که هنوز هم دل پرت کردنش را دارم. چون کنارم است. هر وقت بخواهم کافی است دست دراز کنم. اما یک دفعه یک روز دیدم تاریک است! دیدم دور تا دورم یک قلعه ‌است؛ یک قلعه سنگی! صداها را می‌شنیدم اما دیگر تحمل شنیدن‌شان را نداشتم. از لابلای سوراخ‌ها می‌دیدم اما دیگر تحمل دیدن نداشتم. قلعه سنگی من در نداشت، نه دری برای خروج نه دری برای ورود! خودم دری برایش نگذاشته بودم. من از بس گرفتار سنگ‌ها بودم یادم رفت دری برایش بسازم.

من هرگز نتوانستم بدون کینه‌ها زندگی کنم. من هرگز نتوانستم حرف‌های‌شان را بدون کینه معنی کنم. خواستم اما نشد. من توان و ظرفیتش را ندارم. راست گفته بود. هر بار از عکس العمل خودم، از سنگی که پرت کرده بودم، از سنگی که با آن آسیب زده بودم، از حرفی که زده بودم عذاب می‌کشیدم و می‌کشم. این است که هنوز هم به خودم شک می‌کنم. می‌ترسم هنوز چیزی برایم ارزش داشته باشد. چیزی که به خاطرش دارم هنوز هم سنگ جمع می‌کنم این است که مدام مرور کردم این‌قدر که....

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٢/١٤
٠
٠
... قلعه سنگی کینه ها .... قشنگ بود
bano iran zamin
bano iran zamin
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
واقعاجالببببببببببببببب بوددددددددددددددد
Cold
Cold
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
یه خیلی ها باید خیلی سنگ هارو پرتاب کرد.....خیلی خوب بود :)..خسته نباشید
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/١٥
٠
٠
حرف مهمی رو زدید... خیلی خوشم اومد از محتوا و تئوری این یادداشت.. :-)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
کمپین نه به خودرو ایرانی!

همان دو شرکت معروف

٩٦/٠٢/١٠
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
درس های سفر!

خرس گنده قنداقی

٩٦/٠٢/٠٩
مفهوم زندگی

پرنده كوچك خوشبختي

٩٦/٠٢/٠٧
برای تو می نویسم

دختر فالگیر / قسمت اول

٩٦/٠٢/١٠
نه چپ، نه راست

غرضی بی غرض

٩٦/٠٢/٠٧
پدرم...

کمی قبل تر

٩٦/٠٢/٠٥
خوب بودن یا درست بودن؟

اهمیت درست بودن

٩٦/٠٢/٠٧
لعنت به جنگ

پاهایش

٩٦/٠٢/٠٩
عادت می کنیم

من می توانم، می شود...

٩٦/٠٢/١٠
تبلیغات
تبلیغات