می‌ترسم از این روزها. می‌ترسم یکی از همین روزها بالاخره از هم گسیخته شود. خودم را می‌گویم. می‌ترسم مثل لباس کهنه‌ای ریش ریش شوم طوری که هیچ خیاطی قادر به رفو کردنم نباشد. می‌ترسم یکی از همین روزها بالاخره خرد شوم طوری که هیچ چینی بند زنی هم نتواند بندم بزند!

نمی‌دانم چطوری یکهو این کلاف باز می‌شود. هرکاری می‌کنم نمی‌توانم جمعش کنم. نمی‌دانم چرا ول کنم نیست، بی‌قراری را می‌گویم. نمی‌دانم این آشفتگی کجاست که یک دفهه می‌افتد به جانم! حالا می‌فهمم وقتی می‌گویند چیزی عین خوره می‌خوردت  یعنی چی. خوره‌ای که نمی‌دانی از کجا به جانت می‌افتد تا جلویش را بگیری! گاهی از چیزی به نام سر درگمی، آشفتگی، بهتر است بگویم نمی‌دانم چی.

می‌خواهم قلبم را در بیاورم! می‌خواهم مغزم را بترکانم تا از شر این قطار بی‌انتهایی که مدام داخلش می‌پیچد راحت شوم! مسیرش هم مشخص نیست، مقصدی هم ندارد، سوزنبان را هم گیج کرده. یک روز فقط از مسیره بالا می‌رود یک روز فقط آن ته تها را می‌پیچد،یک روز هنوز نرفته برمی‌گردد! سوزنبان را هم خسته کرده. می‌ترسم یکی از همین روزها سوزنبان هم بگذارد و برود. می‌خواهم یک روز با سوزنبان تبانی کنم، قطار را متوقف کنم. شاید این قطار بی انتها با خودش برخورد کند و... آخ که این سوزنبان زیر بار نمی‌رود. گاهی می‌خواهم فقط نباشم تا آرام شوم، نبودن مطلق، فکر کردم با ندیدن و نشنیدن، خوره را نه می‌بینم نه می‌شنوم! اما گاهی بدون دیدن، بدون و شنیدن هم سر و کله‌اش پیدا می‌شود. کارش هم نابود کردن است، نابود کردن به ظاهر آرامشم را! البته به ظاهر آرامشم را چون آرامش واقعی وجود خارجی ندارد! این است که باید پناه ببرم به مسکن، به مرور، این هم بعضی روزها عکس کار می‌کند، با ندیدن و نشنیدن هر روز تنها و تنهاتر شدم. البته گله‌ای ندارم چون من گدای تنهایی شدم. معتادم به تنهایی. حالم بدون تنهایی دست خودم نیست !

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٢/٠٢
٠
٠
قلمِ خانم تبریزیِ شاعر یه چیز دیگه است! اینو قبلا هم گفته بودم. حرف قشنگی رو مطرح کردید و شیوا هم بود اما احتیاج به یک بازنویسی با حوصله داره خواهرم.. علاوه بر ساختار و "پرداختِ محتوا"، نکات ریز و درشتی مثل: یک دفهه: یک دفعه/ از مسیره.. : از مسیر... و همچنین نکاتی در فاصله گذاری و علائم سجاوندی هم به چشمم خوردند که هرگز در شعرهای شما اینطور مواردی ندیدم. مطالعه بیشترِ داستان های کوتاه رو توصیه میکنم. به فضاسازی و ایده پردازی مسلط هستید(که میتونه برگرفته از چشم و دلِ شاعرتون هم باشه) اما خب برای یادداشت نویسی و داستان کمی بیشتر تلاش و ممارست لازمه. حیفه که اینهمه حرفِ دلِ صادقانه با زبانی الکن بیان بشن. یقینا در قلم شما جوهره و توانِ نوشتن هست که موشکافانه عرایضم رو مطرح میکنم. باز هم برای ما بنویسید و از انتقادها و واکنش ها نترسید. مشتاقم محصولِ بعدیِ ذهن و قلمِ خلاق شما رو بخونم... :-))
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٢/٠٣
٠
٠
:) دیگه آقای شمشیری نقد کردند؛ ولی شخصا زیاد با این تیپ متن ها ارتباط نمی گیرم.
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠