تقدیر / داستان كوتاه

تقدیر / داستان كوتاه

نویسنده : افسانه بانو

مرگ سامان را از یاد برده بودم تمام فکرم پر از سامیه بود. خدایا زندست می‌دونم که زندست. حالا هر کی می‌خواد هرچی بگه، اون داره نفس می‌کشه چرا می‌خوان بهم تزریق کنند که دیگه زنده نیست. خدایا از جون زندگیم چی می‌خوان؟ چرا راحتم نمی‌ذارن؟ میخوام تنها باشم تنهای تنها باکسی که بعد از سامان همه زندگیم شده .

- شکیبا داری با خودت چی‌کار می‌کنی؟ فکر می‌کنی واسه ما آسونه وقتی می‌بینیم که روز به روز داری خودتو داغونتر می‌کنی مادر؟

- مامان شما که می‌فهمی چی می‌گم، تو رو خدا ببین، صدای نفس‌هاشو می‌شنوی؟

- چرا این‌قدر خودتو اذیت می‌کنی؟ تو این‌طوری به سامیه هم آزار می‌رسونی. با تقدیر می‌خوای بجنگی؟ خودتم می‌دونی اگه اون دستگاه‌ها رو ازش جدا کنی تمومه. قراره به خودت امید بدی که چی بشه؟ امیدی که هیچ روشنی‌ای برات نداره .

- وای مامان میگم نفس می‌کشه دخترم زندست .

- شکیبا بفهم چی می‌گم .

دوباره جنگ بین من و مادر شروع شد و دوباره مثل همیشه مادر رفت .

- آماده شو ببرمت دکتر عزیزم .

- نه، نمی‌خواد، فکر کنم دل دردم از غذای ظهر باشه .

- خب آماده شو اول می‌برمت دکتر بعد می‌ریم لباس سامیه رو می‌خریم .

- نه تو با سامیه برو، استراحت کنم بهتر می‌شم .

- مامان بیا دیگه بابا ناراحته .

- قربون دخترم برم، تو با بابا برو که ناراحت نباشه .

- چشم .

از پشت پنجره دیدم که از صفحه روشن خیابان محو شدند .

وقتی رسیدم بیمارستان قدرت حرکت نداشتم رفتم تو بخش، مرگ سامان را فراموش کرده  بودم. سامیه در کما رفته بود. بعد از مدتی دکترها اعلام کردند که سامیه یک جور زندگی نباتی دارد و دیگر نمی‌توانند او را در بیمارستان نگه دارند. هر چه اصرار و التماس کردم فایده نداشت، او را به خانه آوردم یکی از اتاق‌های خانه تبدیل به بیمارستان شده بود. روز به روز هزینه‌های او بیشتر می‌شد، اما می‌دانستم زنده است و برایم کافی بود. دکترها خواستند که اهدای عضو انجام دهم. آن چنان قشقرقی به پا کردم که دور از انتظارم بود، باور نداشتم خودم هستم .

عصبی و بد خلق شده بودم، وقتی مرگ سامان را باور کردم که تنهای تنها بودم و جسم سامیه هم به خوابي رفته بود که نمی‌دانستم کی تمام می‌شود .

پای چشمانم گود شده بود، تسبیح یك لحظه از دستانم روی زمین آرام نمی‌گرفت. به خواب رفتم، سامان و سامیه کنار هم بودند. سامیه می‌خندید و سامان گفت: اجازه بده سامیه بیاد این‌جا خندید و رفت .

آن‌قدر صداش کردم که از صدای خودم و نفس‌هايم  بیدار شدم. مادر در چهار چوب در بود، جلو آمد و در آغوشش گم شدم .

درست مثل سامان، سامیه هم رفت. کاش من هم آن روز همراهشان رفته بودم. اعضای بدنش را اهدا کردم. شاید مادری مثل من چشمانش به کودکی باشد که همه زندگی‌اش است و منتظر یک عضو است، بگذار او طعم شیرین مادری را بچشد. مادر مدام می‌گفت همانند نامت باش .


برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
a_entesari
a_entesari
٩١/١١/٠٣
٠
٠
تلخ بود:(
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
:-( گاهی تلخ خوبه شیرینی بعضی چیزها رو بهتر حس میکنی
شکوفه گیلاس
شکوفه گیلاس
٩١/١١/٠٣
٠
٠
وقتی اینارو میخونم تا چند ساعت میرم تو خودم.....غصه هام یادم میره
taba_sa
taba_sa
٩١/١١/٠٣
٠
٠
:(((((((((((((((((((((( تلخ
علیرضا
علیرضا
٩١/١١/٠٣
٠
٠
دوستت دارم مـــــــــــــــــادرم...
m_sepehri
m_sepehri
٩١/١١/٠٣
١
٠
خیلی زیبا بود.خیلی...ممنون افسانه جان...خیلی ممنون
Em Ad
Em Ad
٩١/١١/٠٤
٠
٠
:-(
mahshid2
mahshid2
٩١/١١/٠٤
٢
٠
هیییییییییییییییییییی .... مررررررررررررررررسی افسانه جان
bye
bye
٩١/١١/١٢
٠
٠
ممنونم دوست عزیزم
سهره
سهره
٩٢/٠٣/٠١
٠
٠
هههههیییییی......چه غمگین......
A.hosseiny
A.hosseiny
٩٢/٠٣/٠٦
١
٠
خیلی تلخ و غمگین بود....غصه های خودم یادم رفت...ممنون
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
سپاس برادر علیرضا
sachly
sachly
٩٢/٠٣/٢٢
٠
٠
دلم گرفت..... خیلی تلخ بود........مرسی
افسانه بانو
افسانه بانو
٩٢/٠٤/٢٥
٠
٠
سپاس
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
نسل های بعد

خسته تر از آنیم، که فکرش بکنی

٩٥/١١/٣٠
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
یتیم شدم، همین

هر چه صدا می زنم بابا!

٩٥/١١/٣٠
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
نسل ما

من آخر دیروزم

٩٥/١١/٣٠
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
تبلیغات
تبلیغات