سرگذشت یک نویز

سرگذشت یک نویز

نویسنده : azadeh_tabrizi

من هم مثل تمام فوتون‌ها منتظر بودم و چشم به منشوری دوخته بودم که تجزیه‌ام می‌کرد. سر از پا نمی‌شناختیم. بعضی از فوتون‌ها فخر فروشی می‌کردند که ویولت از آن آن‌هاست و به سخره می‌گرفتند قرمزی فوتون‌های دیگر را...

من در دل به سادگی‌شان می‌خندیدم.  آخر هر چه ویولت‌تر باشی  بیشتر می‌شکنی من اما ساکت فقط منتظر بودم، برایم رِد و ویولت فرقی نداشت و لحظه آخر...

دیگر چیزی یادم نمی‌آید، وقتی به خودم آمدم که فهمیدم همانم. خودم. بی هیچ رنگی. نه رِد بودم و نه ویولت. من نپاشیده بودم. فقط دچار پراکندگی شده بودم. حالا تبدیل به نویزی شده بودم که دیر یا زود باید حذف می‌شد تا در کار دیگر طول موج‌ها اختلال ایجاد نکند. این سرنوشت نبود، تقدیر هم نبود، من ذاتا محکوم به سیاهی بودم.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
ناراحت شدم چرا باید یه بخشهایی از نوشته ام حذف بشه ... چرا آخه دیگه دوست ندارم بیام اینجا ناراحتم چرا بعضی از نوشته هام حق انتشار تو اینجا رو ندارند بخدا نه سیاسی می نویسم نه توهین به کسی می کنم نه دور از شئونات اخلاقی .... یکی اخه رسیدگی کنه .....
علیرضا
علیرضا
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
ویرایش مطالب به دلیل مشکلات گرامری و نوشتاری که احتمال داره وجود داشته باشه انجام میشه. همه این ها به خاطر اینه که جیمی ها با اصول نویسندگی بیشتر آشنا بشند و ببینند کجای مطلبشون نیاز به ویرایش داشته. اما اگر فکر میکنید مطالب ارسالیتون نیاز به ویرایش نداشته و یا دلیل ویرایش رو میخواید بدونید باید از طریق پنل کاربریتون و بخش ارسال پیام خصوصی، سوالتون رو مطرح کنید تا جواب داده بشه. در مورد مطالب دیگتون که گفتید منتشر نشده هم همونجا باید سوال کنید.
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
مرسی از راهنماییتون... ویرایش اشکالی نداره درست هم هست من هم دوست دارم بیشتر بدونم اما حذف ها را نمی فهمم....بازم مرسی از راهنماییتون ...
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
سلام...واقعا...متفاوت بود...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
نوشته ی کوتاه و در عین حال زیبایی بود. ولی این یه تیکه «تقدیر هم نبود، من ذاتا محکوم به سیاهی بودم.» خب دقیقا "تقدیرش" بوده دیگه، یعنی چیزی که از قبل براش مقدر شده. چرا گفتید تقدیر نبوده؟!
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٧
١
٠
آره این تکه باید کمی تغیر بکنه مرسی اما اون کلمه سیاهی نبود جیم عوضش کرده .....
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
سرچ کردم و توی وبلاگ تون، متن اصلی رو خوندم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
یادداشت قشنگی بود اما خب من هم همین نکته رو مشکل دار دیدم که الان توضیحات خانم تبریزی هم بنده رو قانع کرد. موفق باشید:-))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
البته آقای شمشیری، من کلمه ی اصلی ایشون رو هم "تقدیر" می دونم.
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
ایده ی جالبی بود سرگذشت یک نویز. آفرین به فکر خلاقتون. موفق باشید...
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
ممنون از لطفتون...
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
ذهن خلاقی دارین...ایدش تقریبا بکر بود...ولی میتونستین خیلی بهتر از این پهنش کنین..مثلا لحظه شکسته شدن رو توصیف کنین یا دعواهای قبلش رو بیشتر کنین...ولی خیلی خوب بود :)...خسته نباشید...ممنون!
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
مرسی . منون از راهنمایتون آره جای کار زیاد داشت....
r_riahi
r_riahi
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
جداً جالب بود، خیلی مرســــــــ:ــ)ـــــی
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
نوشته باذوق و متفاوتی بود.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
زیبا بود
ali_sh
ali_sh
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
چقدر زیبا...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
هیــــــــــــــع روزگار.... شیک نوشتین :) قلمتون مستدآم (^_^)
saleh
saleh
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
خیلی روان و زیبا بود. لذت برم. براتون ارزوی موفقیت میکنم...
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
زيبا بود
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
همین که خودش بود یه دنیا می ارزه..حالا چه میخواد حذف شه و چ بمونه..شاید قرار باشه یکی دیگه برای تو تصمیم بگیره ولی قرار نیست که کاری که اون میکنه حقیقت امر باشه..شاید خودش بودن و عوض نشدن هم خودش یه ارزش باشه :) من موافقم..با خط اخر..این سرنوشت نبود.تقدیر هم نبود.چون خدا براش اینو ننوشته..شاید بعدا نویزها هم به کار بیان..مثل مگس و اینا که میگفتن مزاحمن ولی حالا اونام مفید شدن..کسی چه میدونه :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
فقط یه چیزی " من در دل به سادگی‌شان می‌خندیدم. آخر هر چه ویولت‌تر باشی بیشتر می‌شکنی من اما ساکت فقط منتظر بودم، برایم رِد و ویولت فرقی نداشت و لحظه آخر... " اول گفتین فکر میکرده هرچی ویولت تر باشی بیشتر میشکنی..یعنی یه جور جبهه گیری و خوش نیومدن از ویولت شدن دیگه ولی بعد گفته فرقی نداشته براش که کدوم بشه؟ :-/
m-ghorbani
m-ghorbani
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
ناامیدانه به نظر میرسه!:) ایده متفاوتی بودن در نوشتن.بسیار عالی!خب البته حذف شدن اون نویز هم کمکی بوده دیگه.زیادم منفی نیست.ولی نمیدونم چرا همیشه بدترین زاویه اش به چشم میاد!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
سلام دلتون شاد وجانتون سلامت باد.
Vania
Vania
٩٣/١٢/٠٨
١
٠
نه رِد نه ویولت خودت باشی از همه بهتره حتی اگه سرنوشتت یه چیز دیگه باشه حتی اگه نویز باشی..ایده جالبی بود ممنون///افق ذهنتون رووووشن:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٨
٠
٠
دقیقا حرف منو زدی :)
پربازدیدتریـــن ها
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تو ابراهیم نبودی

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تن‌های سرد

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

یاکریم

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

غریبه ها

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خرده‌شیشه‌های تردید

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

هنوز عاشقم بود؟!

٩٦/٠١/٠٤
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

گاهی به جای تردید، باید بلعید!

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

خيانت به معشوق سي‌سي

٩٦/٠١/٠٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

انقلاب شکستن ظرف است

٩٦/٠١/٠٤
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

پیراهن گم شده

٩٦/٠١/٠٧
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

ساعت بیست و پنج شب و روز سی و دوم ماه

٩٦/٠١/٠٥
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یکی غرب رفت و یکی رفت شرق

٩٦/٠١/٠٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

تار به تار

٩٦/٠١/٠٧
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

4 دقیقه به خودتان وقت دهید

٩٦/٠١/٠٦
تبلیغات
تبلیغات