چند قدم تا زندگی... / داستان کوتاه

چند قدم تا زندگی... / داستان کوتاه

نویسنده : f_yazdi

از پله‌های عریض و سنگی ساختمان خودم را بالا می‌کشم، کلید را از کیفم بیرون می‌کشم، در را باز می‌کنم و داخل می‌شوم. موقع بستن در واحد روبه‌رو را می‌بینم که نیمه باز است و نوری نازک که روی زمین آن کشیده شده. دست‌هایم می‌لرزد. در چوبی را با احتیاط باز می‌کنم، جیغ می‌زند از بی‌روغنی. دیوارهای سیاه و ترک خورده خانه نگاهم می‌کنند، چند قدم به جلو بر می‌دارم، هیچ آثاری از زندگی دیده نمی‌شود، این‌جا خانه عنکبوت‌هاست. نگاهی به آشپزخانه می‌کنم، درست مثل خانه‌های قدیمی آشپزخانه پیشخون‌دار، تاقچه‌ی بزرگی که سرتا سر دیوار بالای آن کشیده شده، پرتره‌ی یک زن که از غبار روی صورتش به ستوه آمده. نزدیک‌تر می‌روم، با دست‌هایم غبار از چهره‌اش می‌شویم، صدای تازه شدن نفس زن را انگار می‌شنوم. زنی جوان با موهای مشکی بلند که روی شانه‌های ظریفش را پوشانده، چشم‌هایی درشت و به سیاهی شب، بینی متناسب و کشیده و لبخندی کمرنگ که زیبایی‌اش را دو چندان کرده.

به سمت اتاق می‌چرخم، رو به روی در خشکم می‌زند، چیزی را که می‌بینم باور نمی‌کنم، زنی ژولیده، با موهای در هم ریخته و به هم چسبیده لباس‌های رنگ ورو رفته،صورتی غمگین و وحشت زده. بوی بدی فضای نمور اتاق را پر کرده، آب دهانم را فرو می‌دهم: «من فکر می‌کردم که این‌جا کسی زندگی نمی‌کنه.» به زن خیره می‌شوم اما از دیوار صدا در می‌آید از او هیچ. نا امید و با یک دنیا سوال به سمت در خروجی می‌روم. صدایی آرام گوشم را نوازش می‌دهد: «بخیه‌های روی دستمو می‌بینی، همه رو خودش دوخته!» لبخندی كمرنگ می‌زند، مثل نقاشی روی ديوار. لب‌هايش آهسته باز و بسته می‌شود: «رضا.»

از جا بلند می‌شود، دامن سفيد تور دارش روی زمين كشيده می‌شود. به سمت نقاشی می‌رود و زير لب زمزمه می‌كند: «اين منم؟! رضا نيومده؟! بايد خونه رو مرتب كنم. خوشگلم نه؟! فقط كثيفم. عيبی نداره خودش می‌گه اين طوری بيشتر دوستم داره. تو كی هستی؟ اين‌جا چی كار داری؟ برو بيرون الان رضا می‌آید.»

به زحمت می‌گويم: «من؟!»

حضور كسی را  پشت سرم احساس می‌كنم؛ بر می‌گردم، چهره‌اش به نظرم آشنا می‌رسد. مرد زن را عاشقانه در آغوش می‌كشد. زن دست مرد را می‌گيرد و كنار خود می‌نشاند. به مرد خيره می‌شوم، ظاهری آراسته و زيبا دارد. كت و شلوار سفيد، كفش‌هايی براق و قهوه‌ای رنگ، پيراهنی هم رنگ كفش‌هايش و كراوات سفيد با خط‌های مشكی. سبدی پر از رز سرخ در دستش گرفته كه با روبان سفيد تزيين شده. زن سبد گل را از مرد می‌گيرد و می‌گويد: «مثل هميشه.» مرد لبخند می زند و می‌گويد: «تو عاشق رز سرخی، من عاشق تو.» زن گل‌ها را بو می‌كند و می‌گويد: «به اضافه ی تو.»

مرد را صدا می‌زنم ولی جوابی نمی‌دهد؛ در عوض زن می‌گويد: «راستی برامون مهمون اومده رضا، مهمون ناشناس.» مرد می‌خندد و هيچ نمی‌گويد. فرياد می‌زنم و مرد را صدا می‌زنم. زن با صدای بلند می‌خندد و آرام می‌گويد: «داد نزن، رضا اصلا از صدای بلند خوشش نمی‌آد.» چشم‌هايش به چشم‌های توسی رنگ مرد گره می‌خورد. بعد از مدتی  سكوت مرد می‌گويد: «می دونم چی می‌خوای، ولی خواهش می‌كنم نگو. غير از من هيچ كس نبايد تو رو ببينه.» زن می‌خندد و سكوت می‌كند. مرد انگشت‌هايش را با حالتی نامنظم می‌پيچاند و می‌گويد: «حرف بزن، وقتی تو ساكتی حالم بد می‌شه. باور كن اون بيرون با اين‌جا فرقی نمی‌كنه، فقط آدما بيشترن.»

سرم را بين دو دستم می‌گيرم و محكم فشار می‌دهم: «چرا اين مرد رو يادم نمی‌آد؟ چرا؟»

زن  يك شاخه گل از سبد بيرون می‌كشد و گلبرك‌هايش را آرام آرام از هم جدا می‌كند. به صورت نگران مرد نگاه می‌كند و می‌گويد: «نترس، دردش نمی‌آد.» مرد می‌خندد و می‌گويد: «ديگه نمی‌ترسم.» زن هم می‌خندد .گل‌ها را پر پر می‌كنند و به سمت همديگر پرت می‌كنند. می‌خندند... می‌خندند... می‌خندند...

مرد به صورت زن زل می‌زند و می‌گويد: «بازم فرهاد رو ديدم، صورتش خونی بود، ازش ترسيدم.» چهره زن رنگ ترس می‌گيرد و دست‌های مرد را فشار می‌دهد: «ولی فرهاد كه همين جاست.» مرد فرياد می‌زند و می‌گويد: «مگه نگفتم اسمش رو به زبون نيار.» صدايش آرام می‌شود: «باشه عزيزم.» زن سرش را روی زانوهايش می‌گذارد و زير لب می‌گويد: «ولی اون صدای ما رو می‌شنوه.» مرد فرياد می‌زند و می‌گويد: «نه.»

پاهايم را روی زمين می‌كوبم و فرياد می‌زنم: «چرا هيچ كس جواب من رو نمی‌ده؟ شماها كی هستين؟!»

مرد با تورهای دامن زن بازی می‌كند و آرام می‌گويد: «امروز از هميشه قشنگ‌تر شدی.» زن چشم‌هايش را به زمين می‌دوزد و می‌گويد: «تو رو خدا فرها رو از اين جا ببر.» مرد می‌خندد و می‌گويد: «چرا زودتر نگفتی دوستش نداری، هان؟! كجا ببرمش؟ بذار همين جا بخوابه.» زن به مرد خيره می‌شود و می‌گويد: «آخه همش از سرش خون می‌آد.» مرد دست زن را می‌گيرد و می‌گويد: «نترس، خودم بخيه می‌زنم، مثل دست تو. يادت رفته من دكترم؟!» زن ناخن‌هايش را می‌جود و می‌گويد: «دانشجوی ترم آخر پزشكی.»

احساس خفگی می‌كنم، همه چيز دور سرم می‌چرخد؛ نقاشی، مرد، زن، ديوار، زمين... پشتم را به ديوار تكيه می‌دهم: فرهاد... رضا...

زن دست‌هايش را روی سرش فشار می‌دهد، آن‌قدر كه شروع به لرزيدن می‌كند؛ با صدايی لرزان می‌گوید: «چرا زدی تو سرش؟ اون فقط می‌خواست بهم جزوه بده.» مرد زن را از جا بلند می‌كند و فرياد می‌زند: «نه دروغ می‌گی، به من دروغ نگو.»

با هر سيلی كه به صورت زن می‌خورد سرم به اين طرف و آن طرف می‌چرخد.

- هنوزم فرهاد رو دوست داری. تو بايد من رو دوست داشته باشی، فقط من، نه هيچ كس ديگه، می‌فهمی؟!

ساعت‌ها می‌گذرد، زن بيهوش روی زمين افتاده و مرد ديوانه‌وار خود را می‌زند. فرياد می‌زنم ولی صدای  فريادم را نمی‌شنوم.

چشم‌های سياه زن نيمه باز می‌شود، به سختی بلند می‌شود. حالا مرد روی زمين بيهوش افتاده، او را صدا می‌زند: بلند شو رضا، تو هم بايد از سرت خون بياد. پاشو... مشتی از گل‌ها را بر می‌دارد و روی سر مرد می‌ريزد. مرد به زن لبخند می‌زند.گلدانی بزرگ و شيشه‌ای به دست گرفته و با صدای بلند می‌خندد.

همه جا بوی خون گرفته، بوی خون ديوانه‌ام می‌كند. بينی‌ام را می‌گيرم و فرياد می‌زنم. سرم را به ديوار می‌كوبم. يك بار... دوبار... سه بار... ديوار هم بوی خون می‌گيرد. كسی از پشت دست‌هايم را می‌گيرد، محكم فشار می‌دهد. می‌ترسم برگردم نگاهش كنم، اما او سرم را به سمت خود می‌چرخاند. چشم‌هايم را آرام باز می‌كنم. لباسی سفيد رنگ پوشيده، دست‌هايم را به سختی می‌بندند. فرياد می‌زنم: «پس رضا هم پيش فرهاد خوابيده؟»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
راتا
راتا
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
جیغ می زندازبی روغنی!.....زیرکانه وزیبا......آفرین دوستم:)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
مرسی دوستم, نظر لطفته... ممنون از کلیک حضورت عزیزم:)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
راستی روزت مبارک باشه دوستم :)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
نفسم بند اومد تا خوندمش...توصیف جزییاتش خیلی خوب بود...آفرین عزیز.
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
مرسی مشکات جان... راستش این اولین داستان کوتاه من بود, و یه تمرین کلاسی که بعدا بازنویسیش کردم.ممنون از کلیک حضورت:)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
روز شما هم مبارک مشکات جان :)
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
قربونت برم...همچنین عزیز:-)
sadat_hosseini
sadat_hosseini
٩٤/٠٥/٢٤
٠
٠
:) سپاس
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
سپاس از کلیک حضورت:)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
و ایضا روز شما هم مبارک :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
سلام: دلتون شادو جانتان سلامت باد.
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
سلام استاد, سپاسگزارم, به همچنین:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
سلام زنده باشید
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
خانم یزدی، داستان شما رو باید چندین بار خوند. اجازه بدین تا چندین مرتبه بخونمش و حتما کامنتی در موردش خواهم گذاشت :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
ممنون جناب میرزا, منتظر نقد شما هستم. :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
بله جناب میرزا کاملا حق با شماست . تسلیم ... بازم ازتون ممنونم خیلی زیاد :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
خلق فضای رعب انگیز و فضایی که خودِ آن تعلیق را به وجود می آورد، شروعی جذاب و خواندنی که از همان ابتدا همراهی مخاطب را به همراه دارد، و توصیفاتی که در ذهن مخاطب به یادگار می ماند، از خصلت های نویسندگان خوب است. داستان «چند قدم تا زندگی...» (که هنوز انتخاب این عنوان بر این اثر رو نفهمیدم) از تمام خصلت های گفته شده برخوردار است. توصیفات صحنه، لحن و خلق چنین فضایی جای تحسین دارد خانم یزدی، هنوز در حیرتم که تقریبا از لحاظ های مذکور با یک نویسندۀ حرفه ای طرفم. خود نوع روایت و انتخاب راویِ داستان شما هم که واقعا انتخاب درستی بوده، بر خلق و ایجاد چنین فضایی مؤثر بوده است. به نوعی اگر کسی طالب خواندن این داستان باشد (اگر دوستان خوانده باشند) باید لااقل چندین مرتبه داستان را مرور کنی تا بفهمی کجا، چه خبر است! از لحاظ جمله بندی و ویرایش و نگارش: مثلا در پاراگراف اول از دو فعل «می کشم» استفاده کردید که میشد دومی رو یا نیاورد و جمله را طراحی کرد و یا از جایگزین استفاده کرد مثلا بنویسید: « بیرون می آورم» و یا «خارج می کنم»/ یا «موقع بستن، در واحد روبرو...»/ یا مثلا از دیوارهای سیاه... تا عنکبوت هاست، همه باید از نقطه استفاده می شد، چون جمله ها تکمیلند./ یا در پاراگراف پنجم: «بعد از لحظه ای سکوت، مرد می گوید:.../ این اشکالات که سرتاسر متن دیده میشه، با چندین بار مرور حل خواهد شد. با وجودی که دقیقا در اوج به اتمام رسوندین و این هم هنر شماست، و باز نشون دادین که در خلق آثار خوب مهارت لازم را دارین، و با وجود اینکه کل داستان دستم اومد، لطفا بفرمایید خانم یزدی شخصیت شما کیست؟ کیه این شخصیت؟ رابطش با زن و مرد چیه؟ چیزی که در ذهنم مجسم شد، بیشتر شبیه روح فرهاده... بیشتر خلق یک فضای روحانی در ذهنم مجسم شد جوری که انگار واقعیت نداره و یک کابوسه...
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
ممنون جناب میرزا شرمنده کردید منو با این همه تعریف ، این لطف شماست به داستان من ،وگرنه من کجا و نویسنده حرفه ای بودن کجا ! شما که خودتون استادید . ممنونم از این همه دقت در خوانش داستان. همون طور که گفتم این اولین داستان کوتاه من بود ؛مثل اینکه نتونستم شخصیت اصلی رو خوب در بیارم ، این شخصیت همون زنه ( این قسمت داستان : " با هر سيلی كه به صورت زن می‌خورد سرم به اين طرف و آن طرف می‌چرخد.") که بعد از کشتن همسرش یعنی رضا ، دچار شوک می شه و پرسنل آسایشگاه برای درمان و یادآوری گذشته ، زن رو به خونه قدیمیش میارن و ... در پایان داستان دیالوگ شخصیت ( "پس رضا هم پيش فرهاد خوابيده؟ " ) بله سعی کردم این فضا رو وهم آلود و غیر واقعی دربیارم ، چون تمام این اتفاقات در ذهن زن اتفاق می افته. بازم تشکر می کنم از دقت نظر شما. :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
خانم یزدی! داستان موقعی تکمیله که در پایانش تمام ابهامات برای مخاطب حل و فصل شده باشه. چیزهایی که شما برای من در کامنت توضیح دادین همه برای شما روی کاغذ و یا در ذهن به عنوان طرح باید از قبل مشخص باشه (در طرح روابط علی و معلولی باید وجود داشته باشه، اما در داستان اصلی نه) ولی باید یه کدی در قالب داستان به من داده بشه (حتی با ایهام) تا متوجه بشم که جریان از چه قراره. این داستان هر چه باشه، در پروفایل خانم یزدی ثبت و ایشون به عنوان نویسنده متن مطرح میشن و مخاطب، داستان رو می خونه و این در صورتی هست که نه می دونه این اولین داستان شماست یا اینکه 50امین، فقط داستان رو می خونه و لذت می بره. بازم میگم خیلی عالی قلم می زنید منتها باید حواستون به کدها باشه. کدوم کد در نوشته به من میگه که این شخصیت از آسایشگاه اومده؟ در صورتی که با خوندن همان جملۀ اول انگار با یک شخص نرمال اما خسته طرفیم، که با توضیحات شما، در قالب کامنت من متوجه شدم که شخصیت روانپریشه! یا کدوم کد به من میگه که الان در ذهن زنم؟/ کدها باید مثل مثال خودتون که برای دیالوگ آخر زدین، یا به صورت صریح و یا با ایهام بیان بشه، ولی چیزی که واضحه اینه که در پایان داستان باید تمام سوالات مخاطب پاسخ داده شده باشه، به هر سبکی. قلمتون رو دوست دارم و خواهش می کنم که بنویسید :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
ممنونم از شما جناب میرزا/ ولی من فکر می کردم کدهای لازم رو در مورد شخصیت اصلی داستان گذاشتم ، نمونه ش دیالوگهایی که براتون توی کامنت قبلی گذاشتم . یا در پایان داستان :"كسی از پشت دست‌هايم را می‌گيرد، محكم فشار می‌دهد. می‌ترسم برگردم نگاهش كنم، اما او سرم را به سمت خود می‌چرخاند. چشم‌هايم را آرام باز می‌كنم. لباسی سفيد رنگ پوشيده، دست‌هايم را به سختی می‌بندند. فرياد می‌زنم: «پس رضا هم پيش فرهاد خوابيده؟» اما در کل حق با شماست ، کلا در دادن کد که اتفاقا خیلی هم ضروریه ، کم کاری کردم و این از اشکال کار من در نوشتنه . بازم از شما تشکر می کنم. ولی فکر نکنم به این زودیا داستانی بنویسم ، چون جسارتم در نوشتن داستان خیلی پایین اومده :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٥
٠
٠
در تفکر من با وجود این که چندین مرتبه مرور کردم داستان رو، تصور کردم که همان شخصیت زن که در خانه بود دست شخصیت اصلی و به عبارتی راوی داستان رو می گیره، چون همان ابتدا از دامن سفید رنگش نوشتید. و از طرفی چون از فعل مفرد استفاده کردید، این تصور من قوت گرفت. شاهدم اینجاست: «كسی از پشت دست‌هايم را می‌گيرد، فشار می دهد، می چرخاند...» در صورتی که اگر ما ملاک رو بر این بگذاریم که از طرف آسایشگاه هم باشند، حداقل دو نفر خواهند بود. در ثانی در همین قسمت هم با وجود اینکه از افعال مفرد استفاده کردید، یک مرتبه فعلتان برگشت می خورد به «دست‌هايم را به سختی می‌بندند.» که باز تصور کردم ایراد تایپی ست/ البته کدهایی که خدمت شما عرض کردم به صورت نامحسوس باید به دنبال شخصیت می بود. چه اشکال داشت که همان ابتدا شخصیت رو از ماشینشان پیاده می کردید و غیر مستقیم تعلیق ایجاد می کردید. مثلا از فلان ماشین با این توصیفات به سختی پیاده شدم، یا اینکه پرسنل، همراهش تا بالای پله ها به صورت نا محسوس می آمدند و توصیفاتی غیرحسی داده می شد که الان من در آخر داستان بفهمم آن ماشینی که زن از ابتدا از آن پیاده شده، مال این ارگان بوده و یا آهان! آن حرفی که خانم یزدی از ابتدای داستان زد، ختم می شده به این جا/ منظورم رو می فهمید که؟/ اتفاقا پیشنهاد می کنم این حس داستان نویسی رو در خودتون تقویت کنید که خوب می نویسید :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
بله جناب میرزا کاملا حق با شماست . تسلیم ... بازم ازتون ممنونم خیلی زیاد :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
چرا دو مرتبه؟ خستتون کردم؟ ببخشید :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
نه خواهش می کنم این چه حرفیه ، منظورم اینه که تمام نقدهای شما کاملا درست هستن من همه شون رو پذیرفتم و همه رو به کار خواهم بست ؛ منظورم از تسلیم این بود :) بازم ازتون ممنونم که این همه وقت گذاشتید برای نقد این داستان :)
میرزا
میرزا
٩٤/٠٥/٢٧
٠
٠
خواهش می کنم؛ در حد توان در خدمت هستم :)
گيتي
گيتي
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
سلام من هم با نظرات آقاي ميرزا موافقم. كار خوبي بود. اما در دادن اطلاعات خسيس كرده بودي. ؛) روزت مبارك دوستم
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
سلام گیتی جونم ... وای که چقد خوشحالم کردی . واقعا خوش اومدی عزیز دلم . روز خودتم مبارک :) تو که یادته ماجرای این داستانو
meshkat
meshkat
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
وای فاطمه من فک کردم خانومه که قاتل بوده رو آوردن واسه بازسازی صحنه جنایت‎;)‎ بنازم به تخیل خودم!
f_yazdi
f_yazdi
٩٤/٠٥/٢٦
٠
٠
بله عزیزم درست فکر کردی...تبریک؛)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣