سرم را که بلند کردم، انگار درونم تهی شد، همه چیز دور سرم می‌چرخید و من با چشمانی بهت زده، فقط نگاهش می‌کردم؛ نه انگار این قلب من بود که متلاشی شده بود. نفسم پشت میله حنجره‌ام حبس شده بود و می‌دیدم امید را که با خون خود به خاک بی‌روح و سرد، زندگی را هدیه داده بود.

چشمان مخمورش به من خیره شده بود و دستان مردانه‌اش را به سمتم دراز کرده بود. دست‌هایم را در دست سرخش فشردم، هنوز گرم بود و نفس می‌کشید، دستش را به زحمت بالا برد و بوسید، دستم وحلقه عشق‌مان را. به اطرافم که نگاه کردم پر بود از امید، مشت‌هایی که بالا و پایین می‌رفت، تانکی که بی‌محابا بر پاهای آهنی خود می‌رقصید و لاستیک‌هایی که آتش به تن کرده بودند و روی زمین سرد می‌دویدند.

سرم را روی قلبش گذاشتم، نه؛ دیگرموسیقی نداشت. او به زندگی من رنگ تازه داده بود وخود بیرنگ شده بود.

آن روز باز هم در مقابل چشمانم جان گرفت. غروب یکشنبه پاییزی سیصدوهفتاد و دو روز پیش. روی نیمکت سرد پارک نشسته بودم. زغال سیاه روی کاغذ A2 می‌لغزید و می‌کشید سیاهی را تا رسید به سفیدی درآغوش مردی جوان. دستی در مقابل صورتم تکان خورد. زغال در دستم آرام گرفت. کنارم نشست: چرا انقدرسیاه؟ زغال را روی صورت کاغذ کشیدم: آدما همین طورین نیستن؟ نوک کفش‌های قهوه‌ای و براقش را روی آسفالت کشید: آدما خاکسترین، بعضی‌ها نزدیک به سیاه، بعضی‌ها به سفید.

به گونه لطیف وسرخش آرام دست کشیدم: خیلی نازه. به نوزادش که خواب رفته بود خیره ماند: این دنیای منه. و گفت از زندگیش، از دنیایش، از آرزویش که سیاهی جان او را گرفته بود و گفتم از روزمره‌گیم، تنهاییم.

این دنیا بود که ما را به هم وصل کرد و روزگار که ما را از هم جدا کرد.

اکنون تو را در قلبم دارم، دنیا را که حالا روی فرش سبز زمین چهار دست وپا راه می‌رود در کنارم. روی همان نیمکت نشسته‌ام، جای تو خالیست اما یادت نه. حالا هم صدا هست، صدای آزادی.

 

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٦
٠
٠
لذت بردم... یادداشتی روان و البته متفاوت. مرسی.
f_yazdi
f_yazdi
٩٣/١١/٢٦
٠
٠
ممنون از کلیک حضورتون ... البته این داستانو سال 88 برای جشنواره موضوعی نوشتم و فرستادم.یادم نیس نمیدونم سیصد و چند کلمه نباید بیشتر میشد .ممنون از نظرتون
yekta_b
yekta_b
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
به نظرم زاویه دید خیلی خیلی خوب بود :)
f_yazdi
f_yazdi
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
ممنون از کلیک - حضورتون و از نظرتون :)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
متشکرم زیبا بود.
f_yazdi
f_yazdi
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
مرسی از کلیک - حضورتون :))
f_yazdi
f_yazdi
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
...... و مرسی از نظرت .... :)
پربازدیدتریـــن ها
پیامی از تو

چایی را می‌ریزم همسرم

٩٦/٠١/٢٨
جهان از زاویه من

نکته پردازی های نخواندنی / قسمت دوم

٩٦/٠١/٣٠
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
هنوز تو را به خدا نسپرده بودم

عجب غروب غریبی است!

٩٦/٠١/٢٧
شعری سروده خودم

غزلِ شیرین ترین تردید

٩٦/٠١/٢٨
داستان کوتاه

رنگ پریده تر

٩٦/٠١/٢٧
خسته شده ام

مونث بودن

٩٦/٠١/٣٠
از رویای پرواز تا ...

زمین پیما

٩٦/٠١/٢٨
ازدواج اشتباه

خط فاصله

٩٦/٠١/٢٧
دشمن خدا

دروغ ممنوع!

٩٦/٠١/٢٩
با همان سرعت و دقت

ضَرَبَ، ضَرَبا

٩٦/٠١/٢٧
چقدر نبودنت توی ذوق می زند

شاید یک شروع جدید

٩٦/٠١/٢٩
شاید بتوان شنید!

خدا را نمی‌توان دید اما...

٩٦/٠١/٢٨
احساساتی که ابراز نشدند

مادر، دوستت دارم تا آن سوی ابدیت

٩٦/٠١/٢٧
اندر حکایت انتخابات ریاست جمهوری

ناموسا می دانستید؟!

٩٦/٠١/٢٩
معرفی کتاب

چشم هایش

٩٦/٠١/٣١
کمی هم به فکر خودتان باشید!

تقدیری از دولت عزیز

٩٦/٠١/٢٨
چرا باید هزینه پرداخت؟

تابلوی خیلی تابلو

٩٦/٠١/٢٩
شعری سروده خودم

کاسب دیوانه

٩٦/٠١/٣٠
ما دو پدیده قرن هستیم!

نامه احمدی نژاد به ترامپ

٩٦/٠١/٢٨
تبلیغات
تبلیغات