من و مركب راهوارم!

من و مركب راهوارم!

نویسنده : s_mostafa_b

بعد از آنكه گواهينامه گرفتم بارها و بارها با اين ابوتياره به مهماني رفتم، از تيرها و جدول‌ها و تابلوهاي شهرداري بگير تا سپرها و درها و ستون‌هاي ماشين‌هاي شهر، همگي حداقل يكباري را ميزبان ما شدند و با ماشين قراضه من روبوسي كردند!

حالا چند وقتي مي‌شد كه رفيق زير پايم منزوي شده بود و با در و ديوار رفاقت نمي‌كرد. مدتي بود كه مسافرانش بدون نگه داشتن دستگيره‌ها روي صندلي‌هايش مي‌نشستند و راننده‌اش نيز پشت رول چايي خور شده بود!

براي همين به پيشنهاد من و همت سالار قراضه‌هاي كشور، راهي جاده‌هاي پرپيچ و گردنه كوهستاني شديم تا با ظاهري آراسته و دروني آشفته طي طريق كرده باشيم!

با كمال حيرت و مسرت اين راه پيمايي بدون خوش و بش با دره‌ها و تپه‌ها به پايان رسيد و همين عاملي شد تا چند هفته بعد با مسافراني كه بيشتر از ماكسيمم بودند، عازم جاده‌هاي كفي و بدون پيچ كوير شويم. در اين سفر هم همه چيز بر وفق تعجب بود تا آن‌كه مركب راهوار ما (يحتمل با ديدن يكي از اقوام و يا رفقاي ديرينه‌اش) ناگهان جست و آنچنان در بغل ديگري (او) پريد و آن‌چنان مورد استقبال و فشارهاي بي‌امان آغوش هم چون خودش قرار گرفت كه به غير از كاپوت و در و شيشه و دنده و فرمان خودش، سر و دست و دنده تمام ما تا چند لحظه پيش خوش ها را نيز خُرد و شكسته و مضمحل كرد!

s_mostafa_b

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٢/١٢
١
٠
به این میگن یه دیدار حسابی:)))))) چه سفر خوبی داشتین پس:)))))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
بععععععله، حسابي:))
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/١٢
١
٠
الان مقصر مرکبه دیگه (o_0)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
بله ديگه! پس فكر كرديد كيه؟ منم؟ :))
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
اصلا همه اینا رو نوشتن که بگن مقصر مرکبه دیه! خخخ
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
آره متوجه شدم ...
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/١٢
١
٠
عالي بود مرسي
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
ممنون:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٢
٢
٠
چه زاویه دید و روایت متفاوتی! خوشم اومد..:-))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
خواهش ميكنم!/ آقاي شمشيري، من گفتم حداقل شما اهل تعارف نيستيد و يه ذره نقد ميكنيد، شما هم تعارفي شديد كه! نميخوايد براي مسابقه منتقد برتر تلاش كنيد؟؟!! :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٤
١
٠
لطف دارید. آخه تنها چیزی که به ذهنم رسید همین نکته ای بود که عرض کردم: زاویه دید و روایت متفاوت. البته اگر من نویسنده بودم برای این محتوا، بیان ساده تری رو انتخاب میکردم یا حداقل کمی از بارِ کلمات سنگینش کم میکردم؛ کلماتی مثل مضمحل، ابوطیاره، ماکسیمم، رل ... هر شخصیت یا تیپی(تیپ با شخصیت فرق داره)، ادبیات منحصر بخودش رو داره. اینجا اگر قهرمان رو راننده جاده تصور کردید کمی این کلمات براش سنگین بود و اگر قرار بر طنز گویی هم بود پس در اون صورن باید قلمبه سلمبه بیشتری رو میگفتید. در هر دو حالت این مقداری که شما بکار بردید (یعنی استفاده با احتیاط) تقریبا متن رو "خاکستری" کرده؛ نه عالی و نه خیلی ضعیف. یک حد وسط قابل قبول که نقطه قوتش "زاویه دید و روایت متفاوته". ببخشید پرگویی شد..:-))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
اوهووووم اين شد! بسيار زياد مرسي:)
Cold
Cold
٩٣/١٢/١٢
١
٠
:)) خیلی باحال بود...این بوسیدن تیر و جدول ،و خوش بش با دره و تپه ها خیلی خوب بود :)...ممنون!
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
:) اميدوارم تونسته باشم خوب حرفم رو زده باشم! مرسي:)
Faezeh_j
Faezeh_j
٩٣/١٢/١٢
١
٠
خیلی جالب نوشتید خوشم اومد موفق باشید:)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
خوشحالم خوشتون اومده:)
huna_aghighi
huna_aghighi
٩٣/١٢/١٣
١
٠
خیلی جالب بود...
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
مرسي بابت توجهتون:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٤
١
٠
اولش اصلا نفهمیدم چی به چیه..بعد که کامنتا رو خوندم رفتم یه دور دیگه خوندم متن رو و تازه فهمیدم جریان چی بوده..واقعا بامزه بود..عاشق ماشینتون شدم ^______^
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/١٤
٠
٠
قابل نداره!‌ اگه خوشتون اومده واسه شما:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣