چند قدم در آرامستان

چند قدم در آرامستان

نویسنده : arghanoun

وارد که می‌شوی بوی مرگ را حس می‌کنی و صدای پای مرگ را. روی زمین قدم به قدم سم آدم‌ها را نوشته‌اند و آدم‌هایی که بدون توجه روی این اسم‌ها پا می‌گذارند و رد می‌شوند.

این‌جا آدم‌ها تمام می‌شوند! چشمم به یک تابلو می‌افتد. چه اسم قشنگی روی این‌جا گذاشته‌اند.

آرامستان...

همینطور در بین سنگ‌ها قدم می‌زنم. چند قدم جلوتر در همین آرامستان تاب و سرسره گذاشته‌اند برای بازی بچه‌ها. چه بازی عجیبی است!

این‌جا دیگر خبری از شیون و گریه نیست. هیچ کس حتی کمی در فکر هم نیست. همه می‌خندند انگار نه نگار که هزاران انسان مانند خودشان کمی آنطرف‌تر زیر خاک رفته‌اند.

چه زود دوباره زندگی آغاز می‌شود وچه زود دوباره امیدوار می‌شویم. به زندگی به خدا و به آینده‌ای که هنوز نمی‌دانیم خواهد آمد یا نه.

به چهره بچه‌ها نگاه می‌کنم و به چهره آدم بزرگ‌ها. هیچ‌کس انتظار مرگ را نمی‌کشد. هیچ‌کس حتی به مرگ فکر هم نمی‌کند. انگار آدم‌ها به همین زودی همه چیز را فراموش کردند و چقدر متنفرم از این فراموشی مزمن.

تمام شادی‌هایم را برای چند لحظه کنار گذاشتم و به این فکر کردم که روزی من هم نامی خواهم شد روی این سنگ قبرها. نامی که حتی بعد از مدتی نزدیک‌ترین کسانم سعی در فراموشی‌اش دارند. از فکر روزی که سنگ قبرم زیر پای آدم‌ها لگدمال شود و از ترس سرمایی که خاک به من و یاد من تحمیل خواهد کرد اشک ریختم. اسم قشنگی است آرامستان ولی نمی‌فهمم چرا این نام را بر آن نهاده‌اند وقتی قرار است در خاک فرو رویم و به خاطر کارهای‌مان مواخذه  شویم؟

سوارماشین می‌شویم و به شهربازی می‌رویم. دوباره زندگی. من هم دیگر فراموش کرده‌ام که روزی خواهم مرد. بلند می‌خندم و به چیزهایی فکر می‌کنم که تا چند دقیقه پیش بنظرم پست و بی‌ارزش می‌آمد.

من هم فراموش کردم. همان فراموشی مزمن تنفرانگیز اما غیرقابل انکار...

انگار این خاصیت آدم‌هاست

فراموشی.....  

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
تامل بر انگیز بود. البته فراوشی "مزمن" درسته :) موفق باشین
سیاسفید
سیاسفید
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
ممنون :)
Vania
Vania
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
اینجا فوران زندگی آنجا مرگ/مانده است در انتظار انسان ها مرگ/ یک روز به دیدار شما می آیم/این نامه برای زنده ها،امضا مرگ////ما هم که فراموش کنیم اون حتما سر میزنه بهمون..ممنون از شما بابت یادآوری...پایدار باشید و به یاد مرگ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
دو تا "الف" هم جا افتاده... کاش وقتی قلمِ خوبی داریم برای نوشتن، کمی هم با دقت تر تایپ کنیم که زحماتمون به بار بشینن. من به شخصه معتقدم مسئولیت هر اشتباهِ املایی و تایپی فقط و فقط با نویسنده هستش و نه مسئول ویراستاری سایت. اونها ویراستاری رو صرفا باید برای "یکسان سازی رسم الخط ها" و "اصلاحیه های احتمالی خط قرمزها" زحمتش رو بکشن، نه اینکه نگرانِ دقت نویسنده هم باشن. / موضوع خیلی قشنگی رو انتخاب کردید برای نوشتن. "فراموشی" هم یکی از دردهای انسانِ معاصر هستش. فراموشیِ "فردای حساب و کتاب".
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
ولی به نظر من دوتاشون مسئولن. حالا به هر دلیلی از دست نویسنده در رفته، ویراستار سایت باید زحمتشو بکشن دیگه چیکار می کنن پس :دی
سیاسفید
سیاسفید
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
ممنون از تذکرتون .من این متنو آخر شب تایپ کردم واصلا به اشتباهات تایپیش دقت نکرده بودم.ازین به بعد بیشترتوجه می کنم.
translator
translator
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
بله... فراموشی یک نعمت هست البته در جای خود و نباید با بی اهمیتی و کاهلی اشتباه گرفته بشه
سیاسفید
سیاسفید
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
فک کنم این از اونجاهاس که نباید فراموش کردولی خب..
translator
translator
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
بله درصد
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
مرسي
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
یه آرامستان هست به نام آرامستان هاجر!
سیاسفید
سیاسفید
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
کجاست؟؟
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
http://behesht-hajar.ir/Default.aspx
سیاسفید
سیاسفید
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
نمیتونم پیداش کنم :(
هاچ
هاچ
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
وا! الان باز نمیکنه!!!! دیروز باز می کردا! :-؟؟
سیاسفید
سیاسفید
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
پیداشد به منم اطلاع بدید!کنجکاو شدم !
جیران ادیب
جیران ادیب
٩٣/١٢/١١
٠
٠
کاشکی فقط مرگ را فراموش میکردیم نه مثه من...
سیاسفید
سیاسفید
٩٣/١٢/١٦
٠
٠
عب نداره فقط سیزده روز تاخیر داشتی!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات