افسانه چاله و چاه

افسانه چاله و چاه

نویسنده : h_ghasemi

برای چاه‌ها و چاله‌ها که فرقی نداشت سر نوشت سهم ارتفاع قد و قواره هر کدام را به چه پیمانه اندازه گرفته و به چه پهنا و درازا دوخته است! برای چاه‌ها و چاله‌ها این عمیق یا نیمه عمیق بودن در ابتدا درد نبود، درد نداشت! اصلا چاه و چاله هیچ وقت، یکدیگر را ندیده بودند که بدانند روز و روزگاری در عهد ازل، هنرمندی چیره دست، خمیرمایه‌شان را از یک خاک، از یک جنس، از یک گِل سرشته و پخته، و لعابکاری را هم گذاشته به عهده روزگار ... که چاه در کدام واحه متولد شود و چاله در کدام سرزمین.

چند روزی ست دغدغه‌هایم معطوف شده به همین افسانه چاله و چاه که اتفاقا بعضی آدم‌ها، بعضی حشرات و بعضی حیوانات را هم گرفتار می‌کند. یادم هست قصه «قورباغه سبز چاه زی». زیباترین و پرکشش‌ترین داستان نخستین روزهای پنج سالگی‌ام بود. قورباغه‌ای محصور و متولد در یک چاه نیمه خاموش که جز صدای ریزش نرم باریکه‌های آب از دیواره‌ها و وزوز گهگاه زنبورهای درشتِ ملس و نمایش پرده‌های رویایی آرامش شب و مهتاب و چند ریزه الماس ستاره که بعضی شب‌ها کنجکاوانه به چاه سرک می‌کشیدند، حرفی برای گفتن نداشت. قورباغه به هوای تجربیات تازه روزی چاه را ترک گفت و بعد پیچ و خم‌های بسیار، باز دانست که هیچ کجای دنیا، صفای آغوش امن و مهربان چاه را برایش تداعی نخواهد نمود .

نمی‌دانم چه شد که بین این فلسفه بافی‌ها نقب زدم به امنیت آرام یک چاه متروک؛ یک چاه متروک نیمه خاموش، ساکن در علفزاری منتهی به جنگل‌های تو در تو ... اما هر چه که هست، چاه‌ها و چاله‌ها را به هم شباهت دادن، ظلمی ست که به ناروا، روا داشته می‌شود. می‌دانی؟ من، به عمقِ خود باورِ مهربانی یک چاه - هرچند وهم آور و از دور، کمی هراسناک - معتقدترم تا به بلاتکلیفی رنج آور چاله‌ها که هر چه هم بکوشند باز، بیش از مشتی آب باران‌های گل آلود هر از چندگاه، چیزی برای ارائه نخواهند داشت. که چاله‌ها، خلقت غم انگیز زمینند وقتی نه آن‌قدر مسطحند که با زمین، روراست شوند و نه آنچنان عمیق، که مخاطب لالایی رشته قنات‌های پنهان، باشند؛ آفرینشی «یک بام و دو هوا» گونه! هم از گزند تلخ زبانی عابران مخدوش و هم از اعتماد خوشِ کبوترها و عنکبوت‌ها و قورباغه‌های سبز محروم ...

چاه‌ها، به عمق، به جاذبه، به امنیت و به و بیم و اشتیاقِ کشف است، که زنده‌اند؛ به اصالت! و چاله‌ها بین رفتن و نرفتن، بین زمین و آسمان، بین سرما و گرما، بین خواستن و نخواستن، بین توانستن و نتوانستن، بین خواستن و نتوانستن، معلق! چنان که هیچ کس تا به حال از کشف هیچ زمین-چاله‌ای با هیجان سخن نرانده و ننوشته جز به طعن و به لعن! چاله‌ها خاطرات کجدار مریز زمینند از دهن کجی‌های روزگار. سرگردان و لگدخورده خشم رهگذران و گهگاه به نوازش سنگریزه‌ای دچار. می‌دانم! غم انگیز است سرشت سرنوشت چاله‌های زمینی، می‌دانم .

اما خواستم بگویمت که چاه‌ها و چاله‌ها را هم‌خانواده و مترادف و مشابه ندان، هرچند همجنس آفریده شده باشند، که «از چاله به چاه افتادن» همیشه هم به آن سیاه نمایی نیست، که گفته‌اند و شنیده‌ایم .

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
٢
٠
دست مریزاد میگم به شما خانم قاسمی بابت این نوشته ی زیبا و دلنشین! در کنار هم گذاشتن دو مقوله ی چاه و چاله و استفاده ی زیبا از کلماتی دلنشین، که بماند برای فهمیدن و ربط دادن هر کدام به یکدیگر زحمت زیادی برای من داشت، اما چقدر عالی این ها را چیده بودید در جوار هم! برای شما آرزوی موفقیت دارم؛ شاد و خرم باشید و قلمتان تیز و بران باد!
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
٢
٠
تا فراموش نکردم؛ «چاله‌ها، خلقت غم انگیز زمینند وقتی نه آن‌قدر مسطحند که با زمین، روراست شوند و نه آنچنان عمیق، که مخاطب لالایی رشته قنات‌های پنهان، باشند؛»، فوق العاده بود در متن. مانا باشید!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنون از شما جناب آقای هاشمی. نظر لطف شماست. به خاطر پیچش کلمات منو ببخشید ولی این متن یه متن نیمه فلسفی ذهنی بود و احتمالا به همین دلیل کمی ثقیل به نظرتون اومد. باز هم سپاس از حضور خوب شما
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خیلی ممنون از حسن نظر شما :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
شما اومدی از چاه طرفداری کنی زدی کلا چاله رو پوکوندی رفت که :)) خیلی قشنگ بود متنتون ولی دلم به حال چاله ی بیچاره سوخت خب..با اینکه تا حالا حواسم نبود ولی از این به بعد من دوستش میدارم چاله رو :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
١
٠
ممنون از حضور گرم شما :) اما برخلاف تصور شما من نخواستم در مقام دفاع از چیزی بربیام. فقط یه مقایسه فلسفی بود. بله سرنوشت چاله ها قابل ترحم و دلسوزی هم هست و مقصر تقدیر زندگیشونه و شاید شرایط روزگار ...
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
البته اون جمله ی اول شوخی بود :) ولی خب حس های خوب واقعا برا چاله بود بیشتر تو این مقایسه دیگه..غیر اینه؟ فلسفی بود؟ینی منظورتون خود چاه و چاله نبود؟ولی خب من تعبیر ظاهریشم دوست دارم ..چون اشیا هم حس خاصی دارن برای من
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خانوم فوفانو بزرگوار: چاه رو عمیق و آروم و با اصالت توصیف کردند و چاله رو سطحی و سخیف. و چه مقایسه بی نظیری هم داشتند. ذهنِ خارق العاده ای دارند صاحب این قلم.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
متوجه نشدم منظورتون چیه :)) آخه اینا رو خانم قاسمی تو متن هم گفته بودند و متوجه شدم..برای همین هم گفتم چرا چاله انقدر تو این مقایسه بدبخته؟این بدبخت بودنو برا من دلیلشو اگه میتونید بگید تا متوجه شم..و درسته ..واقعا تخیل بی نظیری دارند..تو داتستان توت فرنگی و ببر که دیگه غوغا کرده بود تخیلشون و درش شکی نیست..ولی موضوع اینه که هضم این مقایسه برای من امکان پذیر نیست..نمیتونم سطحی بودن کامل چاله رو بپذیرم..وگرنه خود متن عالیه و همونطور که گفتم شکی درش نیست
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
اتفاقا کاملا برعکس فوفانوی عزیز! تمام حس های تلخ مربوط به چاله بود (چاله ها خاطرات کچدار مریز زمینند ... هم از گزندتلخ زبانی عابران مخدوش و هم از اعتماد خوشِ کبوترها و عنکبوت‌ها و قورباغه‌های سبز محروم ...) ... چاله ها کم عمق تر و غیرقابل اعتمادتر از چاهها هستند.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنونم از توضیحات مکمل شایسته شما جناب آقای شمشیری.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
١
٠
فوفانوی عزیز این متن، یه مقایسه شخصی من در قبال اصطلاح آشنای "از چاله به چاه افتادن" بود که از این زاویه بهش پرداختم و از اونجا که همه تصور می کنن از چاله به چاه افتادن یه مصیبت بزرگه، خواستم بگم که همیشه هم دنیا به اون صورت الگوهای شناخته شده فوررفته در ذهنیت ما پیش نمی ره و گاهی هست که ماجراها برعکس اتفاق میفتن! خواستم بگم که عمق چاه بهش نوعی ابهت و امنیت رو میده! چاهها پناهگاه می تونن باشن اما چاله ها نه عمق دارن و نه ظرفیت آرامش پناهگاه شدن رو ...// ممنون که به متن های دیگه من هم سرزدی و از داستان ببری و توت فرنگی هاش استقبال کردی. از آشنایی باهات خوشوقت و خوشحالم :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
هی وای من از این حواس پرتی..ببخشید..منظورم چاه بود ..منظورم این بود همه حس های خوب برای چاهه و چرا چاله انقد بد توصیف شده و گناه داره و اینا..عجب سوتی ای دادما :| گفتم جوابی که دادین چه ربطی به حرف من داره ها..الان نگاه کردم دیدم تا خودم سوتی دادم :| منظورتون از چاه و چاله آدما بودن؟ینی ادمای بلاتکلیف غیر قابل اعتمادن؟ میبخشید من یکم خنگم..دیر میگیرم :|
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٣٠
١
٠
:-)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
١
٠
بله فوفانو جان. مقصودم آدما بودن ... آدمای مطمئن و نامطمئن! خواهش می کنم. ممنونم که اینقدر برات جذابیت داشته که به جملات فکرکنی.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
منم خوشحالم از آشنایی باهاتون :) ..اهان پس جریان این بود..خیلی خیلی ممنون از توضیح ..ببخشید انقد زحمتتون دادم :) .. به اقای شمشیری هم گفتم..سبک نوشتنشون برام یکم غریبه..مال شما هم همینطوره حالا که میبینم و نمیدونستمم چرا ..الان که بیشتر دقت کردم یه چیزایی فهمیدم..فکر کنم به خاطر رسمی بودنتون باشه..استفاده از کلمه های مختلف و زیاد همچین حسی گویا میده به من با این که جالبه ! ..اره همینقدر درهم برهم :| .. یه جور حس مصنوعی ..یه مقدار حس و حال بچگونه دارم همینطور که میبینید و بیشتر با چیزهای ساده ارتباط برقرار میکنم انگار..شاید برای همینه که اینطوریه ! ولی از ترکیب ها و توصیفاتتون خوشم اومد خیلی.خیلی لطیفن توصیفاتتون..حس خوبی دارن...تا الان هم فک کنم متن 8 ساله ها و بعدش ببری و این رو بیشتر بقیه متن هاتون دوست دارم ..حس خاص تری دارن برام :)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
آدمای نامطمئن..دست خودم نیست..آدمای نامطمئن بهم حس خاص تری میدن..یعنی چاله ها..یعنی ضعیف ها..شاید چون توشون قدرتی میبینم که یعنی اونا هم میتونم یه روز قوی شن..بله بله..متن هاتون خیلی جذابن :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠١
٢
٠
می فهمم عزیزم. نه چه زحمتی؟ اتفاقا من از مخاطبان نوجوان پرشر و شوری که پی سوالهاشون میرن و با "اندیشیدن" بیگانه نیستن خیلی هم استقبال می کنم. شنیدم شما اهل بوشهر هستید! چقدر هم خوب. از اهالی دیار گرما و مهربانی های پررنگ بی ادعا و درختهای سدر و لیمو و دریا و دریا و دریای بینظیر و بسیار شفاف بوشهر. من یه بار اومدم اونجا. واقعا ساحل و دریاش با همه جا فرق داشت. خوشحالم که اینجایی دختر خورشید. :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠١
١
٠
فوفانو جان! آدمها چه مطمئن و چه نامطمئن فقط خودشونن که میتونن به خودشون کمک کنن. خودشونن که میتونن ازجا بلند بشن و هرکسی که به قصد کمک به زندگیشون وارد میشه باید مراقب باشه که توی فاز اونا نیفته! و البته هیچ آدمی به ترحم و دلسوزی هم نیاز نداره. آدما همه ضعفهایی دارن که میتونن توی شناختش به همدیگه کمک کنن و جای خالی اون حفره ها رو فقط خود هر شخصه که میتونه پرکنه. فقط خودش!
Cold
Cold
٩٣/١١/٣٠
٢
٠
واقعا فوق العاده بود...اصلا نمیدونم یه همچین ایده ای چطور میتونه به ذهن یه نفر برسه و اینقدر استادانه در موردش نوشته بشه...واقعا حرف نداشت...فقط (بین توانستن و نتوانستن، بین خواستن و نتوانستن) کاشکی این دوتا رو پشت سر هم نمیاوردین...ولی عالی بود...ممنون!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خیلی خیلی ممنونم از ذوقی که در کلام شما هویداست. از این تعاریف بی تکلف شما که از پشت واژه ها پیداست ممنونم. خب گاهی توی زندگی به ضرب المثل ها و اصطلاحاتی برمیخوریم که با واقعیت مطابقت ندارن یا کسانی که اونا رو بیان می کنن، اطلاعات درستی از ترجمه و تفسیر جملاتشون ندارن. در اینجور مواقع هست که جرقه های فلسفی پیش میان و مضامین تازه خلق میشن.//اتفاقا من عمدا این دوجمله رو پشت سرهم آوردم و خیلی خوشحالم که نگاه تیزبین شما شکارش کرد :) خواستم با آوردن این دوجمله، تفاوت تکان دهنده معانی ضمن تشابه آهنگین کلمات رو همزمان داشته باشم.// باز هم سپاس
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
چه دلواژه های اصیلی...: لعابکاری را هم گذاشته به عهده روزگار.. / وزوز گهگاه زنبورهای درشتِ ملس.. / رده‌های رویایی آرامش شب و مهتاب.. / امنیت آرام یک چاه متروک../ مخاطب لالایی رشته قنات‌های پنهان.. / آفرینشی «یک بام و دو هوا» گونه! ... و ... دهها جمله و اصطلاحِ ناب دیگه که از قلم شما سرریز میشه واقعا خوشایند و دلنشین اند... یادداشت های اینچنینی با همین دوزِ غلیظِ احساس، در کنار تسلطِ بی بدیل به ادبیات باعث میشن منِ مخاطب برای لحظاتی خودم رو فراموش کنم و جان و روحم رو بسپارم به نسیمِ دلنوازی که از کنه وجودیِ این سطور به مشامم میرسه... که بقول خودتون(در همین یادداشت): «از چاله به چاه افتادن» همیشه هم به آن سیاه نمایی نیست، که گفته‌اند و شنیده‌ایم ... ممنونم که عصرِ آخرین روز بهمنیِ من رو غسل دادید با این عِطر سکرآور. مرسی. مرسی.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
چقدر خوشحالم که از متن حاشیه نوشتها و یادداشتهایی داشتید در کامنتتون (تقریبا اکثر اصطلاحات و جملات متن رو دربرگرفته کامنت شما که باکمال افتخار حس می کنم نشان تاثیرگذاریشون هست به زعم من) البته این یادداشت بیشتر نوعی نگاه معنایی و فلسفی داشت اما از اینکه شما با زلال احساستون باهاش همذات پنداری کردید بسی مایه خوشوقتی من هست و باز مشعوفم که مضمون سطر بحرانی نهایی این نوشتار رو هم به خوبی دریافت نمودید. تمام عصرانه هاتون لبریز از عمیق - خنده های بی دغدغه. سپاس از حضور خوب شما :)
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/٣٠
٢
٠
خیلی زیبا بود. دایره لغات فراوانی دارید و من همیشه به این نویسنده ها حسادت کرده ام. یه چیز کوچیک باعث دیرفهم شدن بعضی جاهای نوشته تون شده و اونم استفاده ی زیاد از حرف ربط "و" است و چند عبارت رو به هم وصل کردید. وقتی آخرین عبارتهام، اولین هار رو یادم میره! بازهم تشکر به خاطر متن خیلی زیباتون. :)
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
دقیقا اشاره ای بجا داشتید، منظور من هم که عرض کردم زحمت زیادی برای فهمیدنش کشیدم، همین بود؛ منتها روی زیبایی متن تاثیری نگذاشته، به عبارتی جذاب بودن متن روی این مسائل رو پوشش داده.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
اینطور "سیال نویسی" و "موج سواری با رگبار کلماتِ بهم پیوسته ی معنایی"، می طلبه که از ویرگول، نقطه ویرگول و حروفِ ربطِ پیاپی استفاده کنیم. بعد از خوندن کامنت شما بزرگواران اتفاقا دوباره متن رو مرور کردیم.. حرف ربطی رو قابل حذف پیدا نکردم... البته که متن سنگین شده که خب سبکِ نوشتاری ایشون همینطوره و به پیچشِ کلمات استادند.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
نهایت لطف شماست فرانک عزیز. شما خودت از تواناییهای بسیار بالا و قلم توانایی برخورداری. درمورد حروف ربط هم که جناب آقای شمشیری لطف کردن و منو مورد تفقد همیشگیشون قرار دادن و توضیحات بسیار خوبی دادن. من اتفاقا از این حروف ربط استفاده می کنم که جمله م به موقع، نقطه بخوره و در میانه کلام، ذبح نشه! البته رعایت آهنگ جملات هم گاهی می طلبه این نوع کاربرد حروف رو و نوعی موج سواری با کلمات محسوب میشه که اگه باهاش همراه بشین هضمش آسون تر میشه. :)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
متشکرم جناب آقای هاشمی. در این مورد جناب آقای شمشیری بهترین توضیحات ممکن رو دادن. من هم در پاسخ فرانک جان توضیحات مکمل رو عرض کردم. سپاس
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
متشکرم آقای شمشیری. شما همیشه به خوبی با متن های من همراه میشین و درک درستی از کلیت و مفهوم متن دارید. از تعاریف شما هم خیلی ممنون.:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
آیکون خبردار نظامی به پاسِ قدرتِ قلم شما..:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
فوق العاده بود.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
نظر لطف شماست. سپاس
sahar_m
sahar_m
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
بسی لذت بردم هدی جان ، ممنون .
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنون سحرجان. خوشحالم که می بینمت.:)
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
متنتون خیلی خاص بود .... یعنی عالی بود ....موفق باشید
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنونم گلپری عزیز. نظر لطفته.:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
سلام:زیبا قلم میزنید.درودبرشما.برایتان آرزوی بهترینها دارم.متشکرم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام استاد بزرگوار. نظر لطف شماست. متشکرم از دل دریایی شما :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سلام: ممنون.شادکام باشید.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
ممنون زیبا بود
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
سپاس از حضور شما
raha_sl
raha_sl
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
شما بی نظیرین هدی جان از اینهمه تخیل دس نخورده ی ذهن خلاقتون آدم سر ذوق میاد! واقعا ممنونم
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
منم ممنونم رهای عزیز. نظر لطفته. خوشحالم که خوشت اومد. ذوق زدگی بی خراش و شفافت برام بسیار ارزشمنده. :)
Vania
Vania
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
چقدر قشنگ و دلنشین بود و چقدر خوب کنار هم گذاشتین این چاه و چاله رو..چقدر دلم سوخت واسه چاله!///ولی میگن از چاله به چاه افتادن بدتره.حداقل اینجا چاله بهتره انگار!///قلمتون تیـــز..موفق باشید
Vania
Vania
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
و البته این جمله ی آخر هم خیلی عالی بود و قابل تامل "«از چاله به چاه افتادن» همیشه هم به آن سیاه نمایی نیست، که گفته‌اند و شنیده‌ایم .//
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
خوشحالم که باهاش ارتباط برقرار کردید وانیای عزیز :) این متن از دل براومد و من خوشحالم که به دل نشست. منم دلم برای چاله سوخت موقع نوشتنش ... خیلی ...// آره میگن ... اما همیشه هم اونی که میگن درست نیست. خواستم بگم که همیشه هم قوانین، اونی نیستن که برامون الگوسازی کردن. سپاس از حضور خوب شما
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
باز هم ممنونم از نگاه تیزبین شما. دقیقا مدنظر من هم از کل داستان، همون جمله آخر بود ...
آسمانه
آسمانه
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
بسیار زیبا و خیال انگیز بود ممنون از شما خانم قاسمی عزیز :))
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
من هم از حضور سبز شما ممنونم آسمانه عزيز :)
saiideh70
saiideh70
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
در یک کلمه، خیلی خیلی عالی بود و بسیار بسیار دوستش داشتم!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
ممنونم سعیده جان. خوشحالم که خوشت اومد.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
مرسی :)......
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
خواهش می کنم :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
لذت بردیم ، در حد عمق چاهی که مخاطب لالایی قناتهای پهن است!
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
سپاس از حضور شما و نگاه تيزبينتون.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٤
١
٠
مرسی از شما که انقدر قشنگ مینویسی....من هرخطو که میخونم یاد یه چیز جدا میافتم....یاد قورباغه ناشنوا که از قضا توی تخیلات منم همیشه سبز بوده...یاد تک مصرعی که میگه از چاله شک، به چاه انکار شدیم!!! اینکه من همیشه با چاله ها مشکل دارم....این دوبیتی که من ازش میترسم: ای دل همه رفتند و تو ماندی در راه/ کارت همه ناله بود و بارت همه آه/کوتاه کنم قصه که این راه دراز/ از چاه به چاله بود و از چاله به چاه.... واینکه مگه عمق یک چاه چقدر بیشتر از سیاه چاله ست که به سیاه چاله با اون عظمتش چاله میگن به چاه ، چاه ....
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠٥
١
٠
مرسی از شما که اینقدر با دل می خونی. با دل شعر می نویسی. با دل مشغولی ...//چقدر نتایج ناهمگون زیبا گرفتی و به چه سوالات ظریفی رسیدی دنیادیده جان. منم نمیدونم چرا به سیاهچاله نمیگن سیاهچاه؟! مرسی عزیزم.
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٤
١
٠
واینکه بدم نمیاد از این چاه ها یکی تو دلم داشته باشم (ه_ه)
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠٥
١
٠
من یکی از این چاه ها رو می شناسم. چاه بودن سخته. امن و عمیق بودن سخته. چاه ها خیلی تنهان ... خیلی تنها ...
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
نوشته ای زیبا و دلنشین بود ....
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
ممنون از حضور شما :))
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣