پیانو مرموز پدر بزرگ

پیانو مرموز پدر بزرگ

نویسنده : k_pajouheshi

خانه پدربزرگم خانه‌ای بزرگ و قدیمی در حومه شهر بود . باغ کوچکی هم در کنار آن بود که متعلق به پدر بزرگم بوده. ازخانه به باغ راه بود. خانه سقفی بلند و پنجره‌هایی کوچک داشت، به گونه‌ای که نور به سختی به داخل خانه راه میافت. دوسالن بزرگ، یکی برای مهمانان و دیگری برای اهل خانه، چهار اتاق، انباری و یک زیرزمین بزرگ و ترسناک تنها چیزهایی بود که به این خانه تعلق داشت. اتاق پذیرایی مهمانان پر بود از اشیای تجملاتی. از ظروف کریستال که در قفسه‌هایی کنار هم چیده شده بودند، تا سماورهای قدیمی و ساعت دیواری بزرگی که تا امروز ندیدم که کار کند. فرشی بزرگ و کهنه اما با طرح‌هایی خیره کننده و رنگ قالب آبی کف سالن را پوشانده بود. هر وقت به این سالن می‌آمدم مانند این بود که به قصر پادشاهان راه پیدا کرده‌ام. قسمت‌های دیگر خانه تعریفی چندانی نداشت، به نظر من این خانه تنها برای همین یک اتاق سر پا بود .

در این اتاق بزرگ همیشه اشیای تازه و جذاب برای پسر بچه‌ای ده ساله پیدا می‌شد، اما مرموزتر و مجللی‌تر از همه این‌ها، پیانو بزرگ و سفید رنگی بود که در گوشه سالن رها شده بود. روی پیانو را با پارچه‌ای سفید رنگ پوشانده بودند. هرگز ندیدم کسی این پیانو را بنوازد. گویی بعد از مرگ پدر بزرگ، یعنی سال‌ها قبل از این‌که من به دنیا بیایم، مادر و خاله‌ام قصد داشته‌اند آن را دور بیندازند اما مادر بزرگ مانع آن‌ها شده بود. گاهی اوقات از مادر بزرگ درباره پیانو سوال‌هایی می‌پرسیدم. برایم تعریف کرد که این پیانو را پدر بزرگ وقتی جوان بوده از یکی از دوستانش هدیه گرفته. البته او گفت که حتی خود پدربزرگ هم هیچوقت آن را ننواخته. همیشه دلم می‌خواست پارچه سفید و خاک گرفته روی پیانو را کنار بزنم و کلیدهای روی آن را فشار دهم. اما هرگز جرئت نمی‌کردم. نمی‌دانم ترسم از پیانو بود یا از خشم مادرم به خاطر استفاده کردن از آن.

بهار فرارسیده بود و درختان باغ غرق در شکوفه بودند. رسم بود که با فرا رسیدن سال نو همه اهل فامیل به خانه پدر بزرگ می‌آمدند . با این‌که او زنده نبود اما همه برای پدربزرگم احترامی خاص قائل بودند و این برای من خیلی جالب بود. شب اولین روز سال نو همگی به باغ رفته بودیم. همه زیر آلاچیقی که در وسط باغ و کنار حوضی بزرگ بود، جمع شده بودند. مادر بزرگ برای آن‌ها از گذشته‌ها تعریف می‌کرد، دیگران هم حرف می‌زدند و می‌خندیدند، بچه‌ها در گوشه و کنارها می‌دویدند و مادران‌شان گرچه سعی می‌کردند که آن‌ها را آزاد بگذارند اما هر از چندگاهی آن‌ها را به خاطر بازی کردن سرزنش می‌کردند. دایی و شوهر خاله‌ام کمی دورتر از جمعیت کنار آتش ایستاده بودند و منتظر بودند تا چای دم شود. با هم صحبت می‌کردند و از اوضاع نابه سامان کارشان می‌گفتند. من هم به میز تکیه داده بودم و محو تماشای درختان شده بودم. درختان کاج بلندی اطراف باغ را پوشانده بودند. مانند نگهبانانی که از پادشاه مراقبت می‌کنند، در میان آن‌ها احساس امنیت داشتم. در خیالات خودم غرق شده بودم که دایی و شوهر خاله‌ام با سینی‌هایی پر از فنجان‌های چای به جمعیت پیوستند. همه به سمت آن‌ها رفتند. صبر کردم تا همه کنار بروند. وقتی همه چای برداشتند متوجه شدم که فنجان دیگری روی میز نیست. چیزی نگفتم و از خیر چای گذشتم. مادر بزرگم مرا دید و متوجه همه چیز شد. به دایی کوچکم گفت تا برود و از خانه برایم یک فنجان بیاورد. اما مادرم جلوی او را گرفت و گفت: «لازم نیست بروی، خودش می‌رود. اینطور نیست؟» و به من نگاه کرد. من هم گفتم خودم می‌روم و با این‌که حوصله نداشتم. از جمعیت فاصله گرفتم.

قدم زنان می‌رفتم، هیچ عجله‌ای نداشتم. همینطور که دورتر می‌شدم صدای خنده‌ها و گفت‌وگوها کمتر و کمتر می‌شد. تاجایی که دیگر صدایی به گوش نمی‌رسید. درست در همین لحظه بود که احساس کردم تنها هستم. سرمای عجیبی را در بدنم حس کردم. وقتی به بالا نگاه کردم درختان کاج را دیدم. نگهبانانی که تا چند دقیقه پیش از من محافظت می‌کردند مانند غول‌هایی عظیم الجثه می‌خواستند من را از روی زمین بلند کنند و به جایی دور پرتلاب کنند. متوجه شدم ترسیده‌ام . گام‌هایم را تند تر کردم. حالا برای رسیدن به خانه عجله داشتم. بعد از چند لحظه به خانه رسیدم. جلوی در ایستادم و داخل را نگاه کردم. داخل تاریک تاریک بود. متوجه شدم که بیرون از خانه احساس امنیت بیشتری دارم. خواستم بر گردم، لحظه‌ای به فکرم رسید که دیگران می‌گویند، «ترسو است»!

ماندم و کفش‌هایم را در آوردم و به داخل خانه رفتم، چراغ‌ها را روشن کردم. بدو بدو به آشپز خانه رفتم و از کابینت‌ها یک لیوان برداشتم. شروع کردم به دویدن، وقتی از آشپز خانه خارج شدم ناگهان چشمم به پارچه سفید رنگ روی پیانو افتاد که از پشت در نیمه باز اتاق پذیرایی معلوم بود. این بهترین فرصت بود تا برای یک بار هم که شده کلیدهای روی آن را فشار دهم و به صدایی که از آن خارج می‌شود گوش دهم. برای لحظه‌ای فراموش کردم که تا چند لحظه پیش داشتم از ترس می‌مردم. بی‌اختیار به طرف پیانو حرکت کردم. حتی یادم رفت چراغ اتاق پذیرایی را روشن کنم. می‌توانستم صدای خنده‌های کسانی را که در باغ بودند بشنوم. کنار پیانو رسیدم. نور کم ماه فضای سالن را به گونه‌ای هنرمندانه روشن کرده بود. پارچه را به آرامی از روی پیانو کنار زدم،  گرد و غبار مانند ذرات نقره‌ای رنگ در هوا پخش شد. به صفحه کلید بزرگ پیانو خیره شدم. نمی‌دانستم کدام کلید را فشار دهم. کلید سیاه یا کلید سفید؟ بدون توجه یکی از کلیدها را فشردم. بر خلاف انتظار صدایی بیرون نیامد. بدون معطلی کلید دیگری را امتحان کردم. اما باز هم صدایی به گوش نرسید. لیوان را که هنوز در دستم بود کنار پایم گذاشتم و همه کلیدها را پشت سر هم فشار دادم. اما فایده‌ای نداشت. اطراف پیانو را نگاه کردم، با خود گفتم شاید این وسیله باید به برق وصل شود. اما دو شاخه‌ای به آن وصل نبود. برای لحظه‌ای باخودم فکر کردم. گفتم بهتر است نگاهی به داخل آن بیندازم. به سختی قسمت در مانند روی پیانو را باز کردم و به داخل آن نگاه کردم . نمی‌توانستم چیزی را که می‌دیدم باور کنم. در حالی که خیلی شگفت زده بودم. در آن را بستم و پارچه سفید رنگ را روی پیانو انداختم. لیوان را از روی زمین بر داشتم و دوان دوان از خانه خارج شدم و به سمت بقیه برگشتم . وقتی می‌دویدم تازه متوجه شدم که چرا هیچکس، حتی خود پدر بزرگ از این پیانو استفاده نکرده بود. پیانو تو خالی بود!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/٢٧
١
٠
داستانه زيبايي بود اما چرا اينطوري تموم شد،‌ همه چيز من رو آماده كرد تا منتظر يك تير خلاص باشم اما....
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
با ایشون موافقم.....ممنون از مطلب زیباتون:)
k_pajouheshi
k_pajouheshi
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
مرسی از نظرتون . متاسفانه این من بودم نتونستم تیر خلاص رو به درستی شلیک کنم . باز هم تشکر
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
سلام: قلمتان ماندگار و دلتون از شادی سرشار باد.ممنون
k_pajouheshi
k_pajouheshi
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
ممنون از نظرتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
سلام پرطراوت باشید.ممنون
Vania
Vania
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
توصیفات خوب بود,می شد صحنه رو مجسم کرد فقط,یه جاهایی بنظر زیاد بود مثلا اون قسمت که مادر میگه خودش میره لیوان میاره البته اونم یجورایی انگار واسه ادامه داستان لازم بوده ولی بنظرم توضیح خیلی مهمی نبود...و آخر داستان خب دلیلش چی بود؟چرا پیانو توخالی بود؟!////ازین خونه هام خیلی دوس میداریم خصوصا ازین زیرزمینای ترسناکش یکی بیاد منو ببره تو یکی ازین خونه ها برم ببینم زیرزمینش چه خبره!:)///دیگه خداقوت..قلمتون پرجوهر
k_pajouheshi
k_pajouheshi
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
بله حق با شماست حذف بغضی از توضیحات به روند اصلی داستان آسیب نمی زنند اما ترسیدم که به فضا سازی لطمه وارد شود . ممنون از نظرتون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٧
٠
٠
قلم توانایی دارید... اما حدودا هشت سطر رو میشد در بازنویسی های آخر حذف کنید...(مربوط به توصیفات غیر ضروری از دیگران و همچنین از جاهایی که به پیانو ربط نداشتند) نه تنها به "فضا سازی و تعلیق" کمکی نکردند بلکه داستان و درام رو از "ریتم" انداختند... و از همه مهمتر اینکه این پایان، شایسته ی قلمی به این توانایی نیست! یک خودزنی آشکار داشتید با این پایان بندیِ نامتناسب. اون فضایِ پرکشش و دراماتیکی که در خلال سطور آفریده شدند، در آخرین جمله بر باد رفتند. کاش یک بازنویسی دیگه هم میکردید./ توانایی و "فهمِ درام پردازی" شما به وضوح هویداست. فقط کافیه کمی بیرحم باشید نسبت به خودتون در بازنویسی ها. حیفتون نیاد! اگر می بینید ضرورتی به جملاتی نیست، خط بزنید./ پاراگراف های اول و آخر بهترین های این داستان بودند... اما در میانه همون اتفاقاتی که عرض کردم افتادند./ مشتاقانه منتظرِ داستانِ جذابِ بعدیِ شما هستم. دست مریزاد، خدا قوت.
k_pajouheshi
k_pajouheshi
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
ممنون از نظرتون حتما در نوشته های بعدی به نکاتی که گفتید دقت می کنم .
roya_sarmad
roya_sarmad
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
خیلی طولانی بود کسل کننده
k_pajouheshi
k_pajouheshi
٩٣/١١/٢٨
٠
٠
بله طولانی بود باید کوتاه تر می شد . ممنون از نظرتون
لیلی رضایی
لیلی رضایی
٩٥/٠١/٠٩
٠
٠
پیانو پوکیده بوده
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨