از دوست داشتن برادرم

از دوست داشتن برادرم

نویسنده : وبگردی

در این سه شنبه‌ی نیمه بهاری، پنجره‌ها را باز گذاشته ام و به صدای زنده‌ی بزرگراه گوش می‌کنم و دارم فکر می کنم چقدر همه چیز اگر یک خواهر یا برادر بزرگ تر داشتم بهتر بود. ترجیحا یک برادر بزرگ تر.

بله، اگر یک آقای جوانی به اسم مثلا رامبد یا رامین (چرا؟چون اسم من با حرف ر شروع می شود اسم برادر بزرگ ترم هم باید حتما با ر شروع می شد؟ به هیچ وجه. اصلا شاید اسم او امیر می شد و من می شدم آمنه، یا او پارسا بود و من پروانه!) وجود داشت که از من چند سال بزرگ‌تر بود آن وقت همه چیز بهتر پیش می رفت. چرا؟ چون او دکتر می شد، چون نمره های بیست را یکی یکی می گرفت توی چنگش و با معدل ممتاز از دبیرستان فارغ التحصیل می شد و بعدش هم در رشته‌ی پزشکی وارد دانشگاه می شد و دکتر می شد و گوشی می‌انداخت دور گردنش و پدر و مادرم از دیدنش اشک به چشم می آوردند و چه مهمانی ها که نمی دادند و چه افتخارها که نمی آفرید.

آن وقت من می شدم آن بچه ای که باید می رفت دنبال علاقه‌اش، آن وقت دکتر شدن ها و بیست گرفتن ها و افتخار آفرینی ها تمام شده بودند و رفته بودند پی کارشان، آن وقت پزشکی منقضی شده بود و من حق داشتم بیست نگیرم. من حق داشتم معدل ممتاز نداشته باشم. من حق داشتم برای این که پزشک نشدم آه هیچکس را از سینه برنیاورم و فیلم ساز شوم. عکاس شوم. با دل خوش و پشتِ گرم نویسنده شوم، چون وظیفه‌ی افتخارات تیپیکال خانواده را یک نفر، یک مرد دوست داشتنی قبل از من انجام داده بود و حالا من می توانستم بچه ای باشم که لازم نیست بهترین باشد. آن وقت خودم را یک لحظه از پارسا یا امیر یا رامبد جدا نمی کردم، آن وقت روزی صد بار می بوسیدمش و از او تشکر می کردم که دکتر شد و این وظیفه را از روی دوش من برداشت.

اما خب این اتفاق هیچوقت نیفتاد، من بچه‌ی اول بودم. من همانی بودم که باید پزشک می شدم. من همان بچه ای بودم که همیشه بیست می گرفت و چیزی غیر از این از او انتظار نمی رفت. من افتخار خانواده بودم توی راهی که دوست داشتند به آن افتخار کنند، پرچم ِ دکتر شدن به شدت دارد روی شانه هایم سنگینی می کند و می دانم که به زودی آن را می گذارم زمین و واقعیت این که هیچکس قبل از من آن جا دکتر نشد، این وظیفه ی سنگین را گذاشت روی دوش من و خیلی ساده از روی خواهر کوچک ترم عبور کرد تا در آستانه ی چهارده سالگی خیالش راحت باشد که بالاخره کاری را انجام خواهد داد که قلبا دوستش دارد..

=========

منبع:

http://mahitala.blogfa.com/post-621.aspx

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزای اصفهانی
میرزای اصفهانی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
سلام؛ باز هم انتخاب یک متن دلنشین و زیبا، دغدغه ی جالبیست. وبگردی هاتون به همین سبک مستدام!
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/١٨
٠
٠
این دراکثرمواقع درست ازاب درنمیادددددددددددد چون به همون نسبت توقع هابالاترمیرههههههههههههههههههههه
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٨
٠
٠
گاهی کاش...
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٨
٠
٠
خیلی خیلی همذات پندارم ... من هم بچه اول هستم... من هم پرچم های زیادی داشتم روی شونه هام. مرسی.
S_sad
S_sad
٩٣/١١/١٨
٠
٠
من که دکتر نشدم! بیچاره پدر مادرم با این فرزند اولشون :)) حالا جدی واقعا این متنو دوست داشتم! واقعا!
admincheh
admincheh
٩٣/١١/١٨
٠
٠
معمولا بچه های ارشد اولین تجربه های والدین هستند و معمولا خیلی وظایف سنگینی رو باید تحمل کنند .جور علایق و سلایق و آرمان ها رو به دوش می کشند .البته این روزا فرزند ارشد بودن کمرنگ شده با طرح تقریبا فراگیر تک فرزندی !بیچاره تک فرزندها !
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
سلام: خیلی ممنون. زنده و پاینده باشید.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٨
٠
٠
:)))
maede
maede
٩٣/١١/١٩
٠
٠
خداروشکر من آخریم دیگه هرچی انتظارات بوده ته کشیده! :)) نمیدونم واقعن میشه جلوی هرچی اجبار و انتظار و آرزوهای خانواده ست ایستاد و نادیده گرفشون یا نه،شاید بشه!اینکه دوست داشته باشی بری دنبال آرزوهات انتظار زیادی نیست،حقته...
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

شهرزاد

٩٦/٠٢/٠٢
شعری سروده خودم

خار آن شعر که از زلف تو کوتاه بود!

٩٦/٠٢/٠٤
با یک چمدان دلتنگی

یهویی

٩٦/٠٢/٠٣
ارزش کلمات

تذکره الکارگردان

٩٦/٠٢/٠٣
شعری سروده خودم

هوای کی به سر داری؟

٩٦/٠٢/٠٧
خسته تر...

به شیرینی یک خواب

٩٦/٠٢/٠٢
فقط زانو می‌زنم

دیوانه

٩٦/٠٢/٠٢
آخرین خواسته

محبوس آرزو

٩٦/٠٢/٠٥
شعری سروده خودم

دل دیوانه ام

٩٦/٠٢/٠٤
هیچکس حالم را نمی فهمد

تو که نیستی

٩٦/٠٢/٠٥
گذار بازهم ببینمت...

چشم هایم را بگیر

٩٦/٠٢/٠٢
منتظرتم!

این آدم های ناشناس مهمان نواز!

٩٦/٠٢/٠٤
حس دلتنگی

همه ی دار و ندارم به تو بر می گردد

٩٦/٠٢/٠٦
داستان من و عمو جیمی

واحد آباژور سایت جیم

٩٦/٠٢/٠٧
دلتنگت می شدم

زمانی که کنارت بودم...

٩٦/٠٢/٠٦
شعری سروده خودم

کجای این زندگی زیباست؟

٩٦/٠٢/٠٦
دلم گرفته

حس نامشخص

٩٦/٠٢/٠٤
بارها خدا را شکر!

یک صبح دانشجویی

٩٦/٠٢/٠٣
کارهای عجیب ما

رنج فضای مجازی

٩٦/٠٢/٠٣
بزرگترین تردیدهای زندگی من

پیراهن آبی ام را بپوشم یا پیراهن سیاه؟

٩٦/٠٢/٠٢
تبلیغات
تبلیغات