هیچ وقت دلم با بیمارستان صاف نشد

هیچ وقت دلم با بیمارستان صاف نشد

نویسنده : مریم نیک‌پور

هیچ وقت دلم با بیمارستان صاف نشد. ورقه‌ای که مدیر گروه داد را نگاه می‌کنم و روی واحد کارگاه بیمارستان نگاهم جا می‌ماند. نه این‌که برای ترس از دارو و خون و جراحی و این‌ها باشد، حتی به خاطر فضای سنگینش هم نیست.

بد آمدن و حتی تنفر از بیمارستان، از رفتن بابابزرگ جان گرفت. از راه ندادن اطفال به بخش مراقبت‌های ویژه. از کلمه قلمبه سی‌سی‌یو که در همان بچگی از نظرم خوش آوا آمد. چند روز پیش در جواب نگرانی یک نفر برای دکتر نرفتن و تحمل سرماخوردگی و در تب سوختن گفتم از دکترها و بیمارستان‌ها متنفرم! گفتم همین‌ها بودند که بابابزرگم را از من گرفتند.

معلوم است که میدانستم من پی همه این‌ها را به تنم مالیده بودم، هزار بار دیگر هم برگردم به روز پرکردن مستطیل‌های سفید رنگ انتخاب رشته، باز هم اولین انتخابم همین رشته است. می‌دانستم چه بخواهم چه نخواهم در بهترین شرایط هم باز گذرم به بیمارستان می‌خورد.

به روزهای آخر بابا بزرگ فکر می‌کنم به این‌که چقدر حسرت یک دل سیر دیدنش روی دلم ماند. به افتادن فشارم بعد از هر بار پا گذاشتنم در بیمارستان فکر می‌کنم به این‌که بابا می‌داند وقتی من را می‌برد بیمارستان شانه به شانه‌ام راه برود و دستش را دور کمرم بگیرد. تا میان یکی از راهروهای سفید سردش که فشارم افتاد و چشمم سیاهی رفت، دست‌های محکمش را تکیه گاهم کند.

به ورقه‌ام نگاه می‌کنم، از پله‌ها می‌آیم پایین حتی از در دانشکده هم خارج می‌شوم، یک لحظه می‌ایستم و برمی‌گردم در بین شلوغی اتاق مدیرگروه جا می‌گریم و می‌گویم استاد می‌شود این دو واحد را این ترم بر ندارم!؟

مدیر گروهم قبول می‌کند و جایش یک واحد اختیاری می‌دهد. از خودم می‌پرسم آخرش که چی؟ بالاخره که باید پایت باز بشود به بیمارستان. به خودم می‌گویم کم کم کنار می‌آیم و باز خودم از خودم می‌پرسد چرا هنر نخواندم یا خبرنگاری یا حتی معماری!

به خودم می‌گویم به خراب بودن دستگاه الکتروشوک یا حتی نبودنش در یکی از بیمارستان‌های این شهر فکر کند، به نبودن یک بابابزرگ ...

خودم در هم می‌پیچد، ورقه واحدهایم را در دستم مچاله می‌کند، من دنبال طریقی برای صاف کردن دلم با بیمارستان می‌گردم و به خودم می‌گویم اگر هزار بار هم برگردم به همان لحظه انتخاب رشته باز هم همین رشته را انتخاب می‌کنم، حتی اگر هیچ وقت دلم با بیمارستان صاف نشود.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
چه مطلب خوبی بود...این از اون جنس تنفر هاست که هیچوقت از بین نمیره...ولی امیدوارم بتونین به خوبی باهاش کنار بیاین چون به هر حال کارتون به بیمارستان مربوطه...خسته نباشید :)..ممنون!
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
:)))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
همتا
همتا
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
مریم به این فکر کن که تو می تونی چقدر زندگی رو نجات بدی و چقدر دخترای جوونو کنار بابابزرگشون نگه داری ! همین حس به نظرم بهترین حسه ! :)))
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
منم همین نظرو دارم :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
فقط یک نکته، کاش می نوشتید: در همان بچگی هم از نظرم خوش آوا نمی آمد، ازش می ترسیدم، از همان ریتم مواج حروفش... (یا هر چیزی به جز خوش آمدن)، چون اون خوش آمدن با "تنفر" غالب در یادداشت جور نیست./ سه خط آخر کمی "متجانس" با بافتِ مطلب نیستند ولی آسیبی نرسوندند. یک تجربه جدید بود که بخوبی از پسش بر اومدید./ بقیه این متن خیلی خوب و درست کار شده و لذت بردم.
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
خوب و عالی نوشتید...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
گاهی اینجوری میشه دیگه... باید باهاش کنار بیایی . باید...
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١٢/٠٤
٠
٠
الان میشه من بپرسم شما کجایـــــــی؟
h.naderi
h.naderi
٩٣/١٢/٠٥
١
٠
چه کاره مگه، فقط توی نوع دولتی اش بخصوص اگر اسمش قائم یا امدادی باشه، آدم سالم هم توش مریض میشه :)
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
ایشالا بدترین آدم هم گذرش به بیمارستان قائم نیفته...لامصب مثل فیلم اره میمونه =))
vesal
vesal
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
و امام رضا
همتا
همتا
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
وای خدایا خواهر من قائم کار می کنه ! یه بار رفتم پیشش ! تو بخش اورژانس وسط سالن همینجوری مریض بود ! رو زمین ! :( حالم گرفته شد !
vesal
vesal
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
عززززززززیزززم درس میشه انشاالله:)....
zohre
zohre
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
چه قد همه تون از بیمارستان قائم دل پری دارید! متاسفانه بیمارستان های آموزشی یکم داغونه:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
یک کم؟
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
زیبا بود....واقعایت همینه..اما راستش من وقتی میرم بیمارستان ارامش میگیرم...باور کنید نمیدونم چرا اما خواهرم میگه شرطی شدی اینقدر ک رفتی خوبت کردن واس همین احساس ارامش داری ...البته از دیدن حال مریضا خیلی ناراحت میشم
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
در آینده هم فقط عادت میکنی ، البته شاید ! وگرنه هیچ وقت دلت صاف نمیشه.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
سلام:ایزد سبحان پشت و پناهتان باد.
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣