بازنده... / داستان کوتاه.قسمت دوم

بازنده... / داستان کوتاه.قسمت دوم

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

بعد از آن، مرتضی شروع به تعریف کردن از گلخانه جدیدشان کرد. هنوز خیلی تعریف نکرده بود که یاسر گفت: « ئه! مرتضی، مرتضی! خانم جهانبخشه‌ها. بلند شو ببینه تو اومدی! این چند هفته، بنده خدا اصلا حال خودش نبود! قشنگ معلوم بود که از نبودن تو، به هم ریخته!»

آزاده جهانبخش از هم دوره‌ای‌های‌مان بود. پدرش سرهنگ بازنشسته ارتش بود و از خانواده‌های اصیل شهر بودند. او به نوعی «دختر شاه پریان» محسوب می‌شد و خواستگاران زیادی داشت.  مرتضی سری تکان داد، بادی به غبغبش انداخت و گفت: «پسر توی این سه هفته، مدام بهم پیام می‌داد که کجام و چکار می‌کنم. یعنی کلافه‌ام کرده بودا. هر چی من بی‌محلش می‌کردم، این باز دست بردار نبود! آخر سر گوشی‌ام رو خاموش کردم!»

یاسر با کف دستش به کتف مرتضی زد و گفت: «پسر تو مایه مباهاتِ کلهم اجمعینِ پسرای این دانشگاهی! یعنی من نمی‌تونم یک، فقط یک مورد کاستی، توی وجود تو پیدا کنما! همینه که وقتی راه میری، پشت سرت همه دخترا می‌خورن به در و دیوار دیگه! مرد باید مثل تو باشه؛ نه مثل کاشفی و عطایی و بزرگمهر. من به دوستی با تو، خیلی خیلی افتخار می‌کنم مرتضی.»

این اسامی را که یاسر نام برد، هر سه‌شان به خواستگاریِ جهانبخش رفته بودند؛ اما علیرغم ثروت و موقعیت اجتماعی خانواده‌شان، پدر آزاده، هر کدام‌شان را به دلیلی جواب کرده بود.

من خواستم بحث‌شان را عوض کنم. به همین خاطر، به مرتضی گفتم: «راستی مرتضی! بارساتونم که از لیگ قهرمانان حذف شد!» مرتضی به اکراه سرش را تکان داد و گفت: «بارسلونا هم شد تیم! یه مشت بچه خورده می‌ریزن تو زمین؛ هی بغلی، بغلی بگیر! مسخره کردن خودشون رو! تیم فقط بایرن مونیخ!» یاسر به مرتضی گفت: « ئه ئه ئه؛ چرا پس؟! تا دیروز هر کی می‌گفت شانسِلونا؛ تو تا دیه فحش ناموسی ازش نمی‌گرفتی، ول کنش نبودی! حالا دو بار باخت، شد آفتابه سازی؟!» و با تمسخر، لبش را گاز گرفت و سرش را تکان داد

مرتضی سینه‌اش را جلو داد و گفت: «داداش، من برای بازنده‌ها وقت ندارم! از نظر من کسی که ببازه، لایق دوست داشتن نیست. حتی اگه اون شخص پدر و مادرم باشن! من شخصِ بازنده رو، خیلی زود با یه قهرمان، تعویض می‌کنم. حتی اگه شده با یه قهرمان خیالی!»

با شنیدن این حرف، یاسر اندکی به فکر فرو رفت؛ به مرتضی نگاهی کرد، آه سردی کشید و دیگر چیزی نگفت!

پایان.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/١٢
١
٠
عالي بود مرسي
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
ممنون. لطف دارید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٢
١
٠
ســلام ^____^ اینم از قسمت دوم بالاخره..که اینطور..پس خبر نداره بازنده خودشه نه مامان باباش..امیدوارم تا دیر نشده متوجه شه
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٢
١
٠
سلام. منظور مرتضی، پدر و مادرش نبودن! داره قانون اصلی و محوریه زندگی اش رو میگه و تاکید می کنه که تا چه اندازه به قانونش پایبنده! « از نظر من کسی که ببازه، لایق دوست داشتن نیست. حتی اگه اون شخص پدر و مادرم باشن! » و دانسته یا ندانسته، خودش هم مشمول قانونش شده.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٢
١
٠
میدانم میدانم..صرفا منظور این بود که بازنده خودشه در اصل به جای بقیه... میبخشید..من منظورمو درست نمیتونم برسونم معمولا -____-
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٢
١
٠
یه لحظه یه لحظه..لطفا این رو جواب بدین..الان اگاهانه راجع به خودش دروغ میگه ؟یعنی چون میدونه بازندس داره دروغ میگه که شده یه قهرمان خیالی باشه ولی بازنده نباشه؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٢
٢
٠
بله خب کسی که دروغ میگه، خودش میدونه که حرفش دروغه دیگه! اینکه چرا دروغ میگه: مرتضی واقعا و با تمام وجود دوست داره که یه برنده باشه. ولی توی زندگیش کم آورده! و هر چقدر هم که تلاش کرده، نتونسته به اون چیزی که میخواد برسه. (یا شایدم اصلا آدم تنبلیه ولی دوست داره با وجود تنبلیش، یه آدم خاص باشه.) در ضمن، خیلی چیزا رو هم نمیشه تغییر داد! همین شده که تنها کاری رو انجام میده که از دستش برمیاد! یعنی خیال بافی! به قول حافظ :« چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند!»*** نکته ی تکمیلی : این سه داستان :«او بعد از آن روز» «کشنده» و « بازنده» یه سه گانه هستند. اسم شون رو گذاشتم «بُعد اصلی». هر سه یک اتفاق با سه برخورد متفاوت رو، که ممکنه برای روح اشخاص بیافته بیان می کنه. اولی، کم میاره و روحش می میره! دومی کم میاره و قیام می کنه. سومی کم میاره، ولی نه می میره و نه قدرت قیام کردن داره! پس وجود خودش رو نادیده می گیره به نوعی و یه شخص تخیلی رو، جایگزین می کنه. آدمایی مثل مرتضی، هر چند خیلی وجود دارند و زیادند، اما رفتارشون برای من اصلا قابل درک نیست! شاید به اندازه دو، سه ساعت بشه باهاشون همدردی کرد. کاری که «یاسر» می کنه. آدم وقتی کم میاره، یا می میره و یا قیام می کنه.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٢
١
٠
براوو دارین آقای علوی..واقعا الان چیزی جز تحسین کردن شما به ذهنم نمیاد که بگم...خودتون دیگه بفهمید چقد از خوندن حرفاتون حظ کردم..کاش این سه تا رو به عنوان همین سه گانه که میگین چاپ میکردین..به نظرم کسای بیشتری باید بخوننش..البته " او بعد از آن روز " راستش یکم قسمت نمادینش زیاده..من واقعا متوجه نشدم که منظورتون مرگ روحه..نمیدونم شاید چون اولین داستانی بود که ازتون میخوندم و انتظار چیز پیچیده ای نداشتم برای همینم زیاد روش تامل نکردم :-/ ..ممنون از توضیح خیلی خوبتون ^____^
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٢
١
٠
شاید چون اشاره ای به مشکل داشتن فرهاد نشده بود تو " او بعد از آن روز "..اخه چون همه چی جفت و جور و رئال بود و با مرگش جور درمیومد دیگه ذهن آدم سمت مرگ روح و نمادین بودن داستان نمیرفت..یا شایدم مشکل از منه..به هرحال این نظر منه..گفتم که بدونین..شاید مفید باشه!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٣
١
٠
خیلی خیلی لطف دارید. واقعا خوشحال شدم از خوندن نظرتون. اینجا هم به اندازه ی کافی خونده میشه. حتی خیلی بیشتر از اینکه کتاب بشه! *** بله باید یه اشاره ای به نمادین بودن داستان «او بعد از آن روز» می کردم. چون هیچ کدام از خواننده ها، به این موضوع پی نبردند. هم اولین داستانم بود و هم چون برای مسابقه ی مجازی (البته ایده ی داستان مال سال 91 بود و امسال مکتوبش کردم!) فرستاده شده بود، قسمت نمادینش زیاد به چشم نیومد!
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/١٤
١
٠
اره..چون برا مسابقه بود هم ذهن ادم طرفش نمیرفت..اینم درسته..راجع به کتاب کردن ..من فکر میکنم کتاب همیشه میمونه و اگه خوب باشه معرفی میشه همیشه به نسل های بعد ولی نوشته های توی سایت ها تا یه مدت رو بورسه و بعدش میرن زیر خروارها مطلب دیگه..ک چی بشه که یکی پیدا شه و به طور جدی تلاش کنه همه نوشته هاتونو پیدا کنه که بقیه هم ببینه..ولی بازم هرجور خودتون صلاح میدونین..این یه پیشنهاد بود فقط با توجه به عقیده ای که دارم :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٤
١
٠
درسته. ولی می خوام وقتی که تعداد بیشتری از داستانهام رو مکتوب کردم، اونا رو توی یه فایل pdf جمع آوری کنم. به نوعی کتاب اینترنتی درست کنم. اون موقع احتمال دست به دست چرخیدن و معرفی شدنش به اشخاص بیشتر، توسط خودِ خواننده ها بالا میره.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/١٢
٤
٠
پایان غافلگیرکننده ای داشت! دوبار خوندمش! خیلی زیبا هدایت شد این کشتی! خیلی عالی! و این حکایت دردناک خیلی از آدماس که وقتی شکست میخورن و می بازن، حتی از دوست داشته شدنهای اطرافیانشون هم محروم میشن! یک مجازات دردناک! ... زیبا بود و تلخ. از داستانهاتون استقبال می کنم چون حرف هایی فراتر از یک داستان عادی با آدم می زنن. :) کارتون خیلی خیلی خوبه. ممنون و بسیار موفق باشید. :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
خیلی خیلی خوشحال شدم. خیلی ممنون. امیدوارم که نظرتون راجع به بقیه ی داستانهام هم، همین طور مساعد و موافق باشه. بازم تشکر.
m_maha
m_maha
٩٣/١٢/١٢
١
٠
تهش خیلی سنگین بود....انتظار همچین باوری از هم جین کسی نمی رفت!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
چرا همچین انتظاری نره؟! یاسر، پسر زبر و زرنگی نشون میده و خیلی هم حاضر جوابه. پس معلومه که از هوش هیجانیِ خوبی برخورداره.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/١٢
١
٠
خیلی عالی بود. جای هیچ بحثی نمونده و در این بخش دوم "چرخش دیالوگ ها" نقطه قوت شما بود. خیلی دوست دارم ملودرامی هم با قلم شما بخونم. یقین دارم نقاط عطف شاهکاری رو خلق می کنید. موفق باشید :-))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
خیلی ممنون. فکر کنم داستان «داشتن» بتونه این انتظار شما رو برآورده کنه. البته امیدوارم. بازم تشکر :)
Cold
Cold
٩٣/١٢/١٢
١
٠
داستان قبلیت خیلی باحال بود و تو اینم خیلی خوب ادامش دادی :)...من اصلا نمیتونم داستان بنویسم و لی ماشالا داستانای تو خیلی خوبه :)...ممنون!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٢
٠
٠
ممنون. والا منم همسن شما بودم زیاد نمی تونستم بنویسم. بیشتر موضاعاتی که به ذهنم می رسید و همچین نحوه ی بیانشون، تکرار مکررات بودند. تقریبا از 23 سالگی، اینطوری می نویسم. پس مطمئن باش که شما هم می تونی اگه بخوای. تشکر از همراهی :)
Delaram
Delaram
٩٣/١٢/١٣
١
٠
چه داستان نویسهای خوبی داریم اینجا :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٣
٠
٠
ممنون. لطف دارید.
درخت سرو نقاشی های سهراب
درخت سرو نقاشی های سهراب
٩٣/١٢/١٥
١
٠
درود. من فقط قسمت اول داستان رو خونده بودم. زیبا بود آقای علوی. مخصوصا این سطر "از نظر من کسی که ببازه، لایق دوست داشتن نیست. حتی اگه اون شخص پدر و مادرم باشن! من شخصِ بازنده رو، خیلی زود با یه قهرمان، تعویض می‌کنم. حتی اگه شده با یه قهرمان خیالی!». شاد باشید و پیروز
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/١٥
٠
٠
درود. ممنون و سپاس از نظرتون. خوشحال شدم. شما هم موفق باشید.
parya
parya
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
زیبا بود...موفق ر باشید: )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٤/٠١/٢٠
٠
٠
ممنون. همچنین.
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤