بازنده... / داستان کوتاه.قسمت اول

بازنده... / داستان کوتاه.قسمت اول

نویسنده : مهراد علوی

یاسر آخرین لقمه ساندویچش را خورد. قوطی نوشابه‌اش را باز کرد و چند جرعه نوشید. نگاهی به این طرف و آن طرف انداخت، سپس سرش را به طرف من چرخاند و گفت: «می‌گم ممدرضا، فردا بریم کوه. هان؟! چجوره؟! هوا هم که عالیه! بهاریِ بهاری.» لقمه ساندویچی را که داخل دهانم بود، فرو بردم و گفتم: «باشه. بریم.» یاسر دوباره مشغول نگاه کردن اطراف شد. ناگهان گفت: «ای جانم؛ ببین کی داره میاد! موری سنگِ پا! سه هفته‌ای نبود، دلم براش حسابی تنگ شده!» به سمت در ورودیِ دانشگاه نگاه کردم و مرتضی را دیدم. به یاسر گفتم: «صداش نکنیا! حال و حوصله دروغ و دَوَنگاش رو ندارم!» یاسر گفت: «بذار بیاد یکم سر به سرش بذاریم؛ روح‌مون جلا پیدا کنه! کلاسِ پیرزاد که خیلی کسل کننده است. حداقل قبل از کلاس، یه کم بخندیم!» و دستش را بالا برد و برای مرتضی دست تکان داد.

مرتضی ما را که دید، نیشش تا بنا گوش باز شد. نزدیک‌مان آمد و سلام داد. میزی که پشتش نشسته بودیم، گرد بود و چهار صندلی متصل هم داشت. مرتضی بین من و یاسر نشست. ساندویچم تقریبا تمام شده بود. نوشابه‌ام را که هنوز بازش نکرده بودم، به مرتضی تعارف کردم. مرتضی گفت: « نه عزیز! ممنون.» مثل همیشه سعی می کرد با لحن متکبرانه و مخصوص به خودش صحبت کند.

یاسر به او گفت: « نیستی؛ کم پیدایی؟!» مرتضی گفت: «یه دو، سه هفته‌ای بود که درگیر کارای گلخونه‌مون بودم و نمی‌شد بیام. پنج هکتاره لامصب! مگه تموم می‌شد!» یاسر به او گفت: «ئه؟ کارخونه رو فروختین پس؟!» مرتضی خندید و گفت: «نه بابا...! اون رو بابام با جاش داد به داداشم. به منم گفته که گلخونه مالِ منه. پسر سالی سه میلیارد سود خالص میده!» یاسر خنده معناداری کرد و سرش را تکان داد. بعد در حالی که سعی می‌کرد لحن مرتضی را تقلید کند، گفت: «خوبه دیگه! عالیه...! می‌گم مرتضی جون، به بابات بگو یکی از اون سه میلیاردها رو، جلوجلو بهت قرض بده؛ برو یه شاسی بلند بگیر دیگه. من هر چی به بچه‌ها میگم، شما میلیاردرین، هیچ کس حرفم رو باور نمی‌کنه! فقط هم به خاطر اون لَگَنیه که باهاش میای دانشگاه!» مرتضی با اعتماد به نفس تمام، گفت: «لگن چیه پسر؟! این پی کیه، تهِ نوستالژی واسه من! اون وقت که گواهی نامه‌ام رو گرفتم، خریدمش تا باهاش تمرین کنم و راه بیافتم. کلی خاطره دارم باهاش. در ضمن، من همین حالاشم توییتا کمری دارم! به خاطر بچه‌هاست که با این میام دانشگاه. خودت می‌دونی که خیلیا از بچه‌های دانشگاه، پول شهریه شونم به زور میدن.»

یاسر چند لحظه‌ای را با همان لبخندش، به مرتضی نگاه کرد. بعد گفت: «دمت گرم پسر! بهم ثابت کردی که مردی و مردونگی هنوز افسانه نشده! کیه که بتونه این همه فهم و درک بالای تو رو، نسبت به هم نوعانت درک کنه، جدی که خیلی مردی!» با این‌که از تمام رفتار و حرکات یاسر معلوم بود که دارد مرتضی را دست می‌اندازد؛ اما مرتضی اصلا به روی خودش نمی‌آورد! بی‌دلیل نبود که به او، لقب سنگِ پا داده بودند. او در جوابِ یاسر گفت: « نوکرتم. سالاری عزیز!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Cold
Cold
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
داستان خوبی بود...راستش شخصیتایی مثل این مرتضیِ توی داستان کم پیدا میشن..ایشالا که کوه هم خوش گذشته :)...ممنون!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
ممنون. من بیشتر از هفت تا آدم مثل مرتضی، توی دوره های مختلف تحصیلیم دیدم. کوه که همیشه خوبه، ولی داستان کاملا ساختگیه. ممنون که خوندید.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
ممنون جالب بود.واقعا شخصیت های این طوری مثل مرتضی کم پیدا میشن.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٢
٢
٠
ممنون
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
چند قسمتیه این؟امیدوارم از دوتا بیشتر نباشه :| خب خب..ادم هم دلش میخواد باور کنه هم باورش سخته..دو سه مدل ادم اینجوری که به قیافشون نمیخورد ولی از این حرفا میزدنو تا حالا دیدم..اولیش وقتی بود که اول و دوم دبیرستان بودم..اون موقع بچه ها دقیقا مثل یاسر دست مینداختن طرفو و طرفم دقیقا مثل مرتضی جواب میداد و منم با اینکه حرف نمی زدم همراهشون بودم و منم میخندیدم از یه سری حرفاش بعضی وقتا ..مثلا فرانسوی حرف زدنش..که از خودش کلمه ساخته بود ! فک کنم دلمم می خواست باش حرف بزنم ببینم جریان چیه ولی نشد اگه درست یادم باشه..الان بازم یه نمونه دیگه شو تو کلاسمون داریم..بعضیا میگن داره لاف میزنه و بیاید پوزشو بزنیم..الان ولی دیگه اصلا حتی همون مقدار قبلا هم خودمو درگیر نکردم..حتی دلم نمیخواد فکر کنم راست میگه یا دروغ..ولی ترجیح میدم فکر کنم راست میگه..! راجع به قلمتونم که حرفی نیست..همیشه عالیه.. آدم ها و واکنش و دیالوگ( ؟ ) هاشونو خیلی خوب مینویسید و آدم قشنگ میتونه شخصیت کاراکترا تونو با کارهاشون بفهمه..مثلا یاسر از حرکاتش..از نوع حرف زدنش..ادم میتونه بفهمه آدم پر شرو شوریه و همش دنبال اینه که یه چیزی برای سرگرم کردن خودش پیدا کنه..محمد رضا ولی بی حوصله به نظر میاد..ولی خب با اینکه با دو تا دیالوگ اول اولی خواننده این حدسو میزنه در ادامه معلوم میشه که از اوناس که در عین اینکه حال حرف زدن نداره به دقت به اطرافش نگاه میکنه و به حرفای بقیه گوش میده..خلاصه گویا برعکس دوستش بیشتر ادم شنونده ایه تا گوینده برای همین مکمل هم شدن و دوستیشون پایدار لابد
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
دو قسمتیه. ولی بعدش پشیمون شدم که توی دو قسمت نوشتمش! یه جا بود بهتر میشد. *** من کلا طرف اینطور آدما نمیرم و زیاد پای حرف اینطور آدما نمی شینم!*** شما هم همیشه نظرایی میذارید که از خوندشون خوشحال میشم. ممنونم.*** محمدرضا کم حوصله که نه؛ بیشتر میشه گفت آدمی دقیق و منطقیه و همه جا حساب شده عمل می کنه.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
چقد خوب که با خوندن نظراتم خوشحال میشید :) ..بله بله..بعد خوندن ادامه اش فهمیدم ادم دقیقیه..نوشته بودمم تو کامنت قبلیم که؟! ..راستی حس میکنم شخصیت محمد رضا رو از خودتون الهام گرفتید..اصلا نه تنها محمد رضا بلکه کلا هر سه شخصیت اولی که ازتون دیدم انگار یه چیزایی از خودتونم تو وجودشونه..درسته؟ ( اگه دوست نداشتین جواب ندین ! )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
درسته. جانی دپ میگه :« هر کاراکتری رو که بازی می کنی، باید یکم از شخصیت اون کاراکتر توی وجودت باشه. وگرنه داری به مردم دروغ میگی!» ( البته عین کلماتش نیست) به نظر من یه داستان نویس هم باید، حتما و حتما راجع به چیزی و یا کسی بنویسه که از نزدیک حسش کرده و یا کاملا باهاش آشنایی داره. در غیر این صورت، نوشته ش یه حالت مصنوعی به خودش می گیره. این سه شخصیت رو هم بیشتر طبق اخلاق هایی که خودم دوست دارم، ساختم.
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
در چند قسمت منتشر میشه؟ اجازه بدید تا در قسمت آخر در موردش بحث کنیم. تا اینجای کار، کاریزمای لازم رو داره، دیالوگ ها هم خیلی خوب هستند. قلمتان بران!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
دو قسمت. ممنون از همراهی تون.
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١٢/٠٢
٢
٠
خواهش می کنم، در خدمت هستم.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
آغاز داستان خیلی خوب شروع شده و ادامه پرکششی هم داره. داستانهای شما رو دوست دارم اما کاش میشد چندقسمتی نبود چون تا هفته بعد یه فاصله میفته وسط روایت داستان که ممکنه منجر به فراموشی یه سری نکاتش بشه اما به هرحال چیزی از زیبایی کار کم نمی کنه و البته من هم کلا کمی عجولم برای خوندن پایان داستانها! :) // موفق باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
مثل همیشه استاندارد! نقطه قوت قلم شما توی "دیالوگ گذاشتن تو دهان کاراکترهاست". اینکه چه لحظه ای ایستایی داشته باشیم و ":" بذاریم و دیالوگ رو بنویسیم، خودش یک مبحث مهمه توی کارگاههای آموزشی. شما بسیار مسلط هستید در این بخش. هر لحظه ای نمیشه هر حرفی رو برای شخصیت ها بنویسیم. باید به یک "نقطه ی سکون و سپس حرکت" رسیده باشند که آماده "حرافی" باشند اصطلاحا. همینطور خودِ "دیالوگ نویسی" هم از نقاط قوت قلم شماست. دیالوگ های داستانهای شما بسیار "پخته" و "بی زائده" هستند. کلمات اضافه برای دیالوگ های داستانی درست مثل یک آفت هستند برای محصولات کشاورزی. آرام آرام "جان و روحِ محتوا" رو می گیرند و نویسنده نمیدونه از کجا ضربه خورده. اما شما بسیار بسیار مسلط عمل میکنید. "تعلیق" رو هم خیلی خوب میشناسید. این هم از اون مباحث مفصلی هستش که با چند خط کامنت نمیشه توضیحش داد. خیلی خوشحالم که قلمی چنین "پخته و حرفه ای" اینجا حضور داره. چرا کتابش نمیکنید مجموعه داستان هاتون رو؟ / منتظر قسمت بعد هستم برای بقیه توضیحات. موفق باشید.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
اقا من حسودیم شد..یعنی که چه ؟ :)) خوش به حالتون آقای علوی :) :( ( این ناراحت به خاطر اینه که خودم نمیتونم خوب بنویسم و دقت ندارم و همش عجله میکنم )
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
ممنونم آقای شمشیری. واقعا از نظرتون خوشحال شدم. راجع به کتاب نوشتن؛ یه نوسنده به سه منظور می نویسه :1 - معروف شدن: که من چندان بهش اعتقادی ندارم. 2- مسئله ی مادیش: که خودتون باید بهتر بدونید از طریق کتاب نوشتن نمیشه امرار معاش کرد. اکثر نویسنده ها هم 10 - 15 سال طول می کشه تا خوب مشهور بشن و کتابهاشون راحت فروش بره. از طرف دیگه توی ایران هم کسی زیاد دربند خوندن نسخه ی اصلی کتاب نیست. (همون قانون کپی). 3- به اشتراک گذاشتن افکارش با سایرین: که این مورد، توی فضای مجازی هم امکان پذیره. حتی خیلی بهتر از دنیای واقعی ( به خاطر دسترسی به مخاطب و دیدن بازخوردها) *** تصمیم دارم وقتی که تعداد بیشتری از داستانها رو مکتوب کردم، توی یه فایل pdf جمع آوری شون کنم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
کار نیکو کردن از پر کردن است! خود من زیاد اهل کتاب خوندن نیستم. ( تنها دلیلش اینه که کمتر کتابی رو خوندم که بیشتر از 50 درصد از خوندنش راضی بوده باشم.) ولی خیلی فیلم نگاه کردم. همون فیلم نگاه کردن ها، تجربه های و سرمشق های خیلی خوبی برای نوسندگی من شدند.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
باید از حالا به فکر رزومه باشید جناب علوی. شهرت به کنار، اما خیلی وقتها برای اثبات شایستگی ها باید به چیزهایی استناد کرد. باید دیده بشید. قلم شما به پختگی کامل رسیده و داستان کوتاه رو خیلی خوب میشناسید. میتونید از 500 نسخه شروع کنید هم کم هزینه است هم فروش یا عدم فروشش مهم نیست. امضا میکنید برای دوستان. به پیشنهادم فکر کنید! چند سال بعد برای از دست رفتن فرصتها حسرت نخواهید خورد.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
این داشتن رزومه رو توی این چند وقتی که دنبال کار هستم، با گوشت و پوست و استخونم درک کردم!!! این روزا، واقعا برای هر چیزی باید یه سند و مدرکی داشته باشی. اتفاقا یه داستانم براش دارم به اسم «مدرک...؟!». ممنون از راهنمایی تون. باز بیشتر راجع به این موضوع فکر می کنم. تشکر.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
:-))
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٢
١
٠
ممنون و خوشحال شدم از نظرتون. این داستان می شد در یک قسمت نوشته بشه. ولی در مورد داستانهای دیگه، متاسفانه حجم شون برای سایت جیم خیلی زیاده و به ناچار، باید قسمتی پست شون کنم. خود من هم توی داستان خوندن، صبر زیادی ندارم و دوست دارم زود تمومشون کنم. بازم تشکر.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٢
٠
٠
خانم قاسمی، این نظر پاسخ به نظر شما بود که اشتباها اومده اینجا!
Narges_V
Narges_V
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
مرسي
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
ممنون از حضور شما
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١٢/٠٣
١
٠
سلام:عالی بود.زنده وپاینده باشید.ممنون
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
سلام. خیلی ممنون. لطف دارید.
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
١
٠
داستان خوبی بود :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
تشکر
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠