بانوی بهار پشت در است

بانوی بهار پشت در است

نویسنده : moty_mony

سرها در گریبان نیست. زمستان نیست. عید دارد می‌آید. با شکوه و عظمتی غیر ممکن. نگاه عید را که می‌بینم، یادم می‌آید. آشناست.

انگار همین سال پیش، با او، در همین جا قرار گذاشتم، بانوی بهار را می‌گویم. چه زیباست، پر از نور. لباسش، نه از برگ‌های سرسبز فصلش است و نه از گل‌های آن، بلکه از نور است. طلایی رنگ، پر از زیبایی و خیال. موهایش را که همیشه در نسیم غوطه‌ور است، گلی قرمز پوشانیده، کفشی به پا ندارد اما روی آب راه می‌رود، با همان پاهای پیاده، به نرمی بال‌های یک پروانه و ماهیان بر پای او بوسه می‌زنند. نمی‌شود توصیفش کرد بانوی بهار را...

گویی که در نگاه هرکس، یک کس می‌شود! در نگاه من عالی است، دستانی لطیف و گرم دارد، سخنی مهربان و انگار، ندیده‌ای بهتر از او. اویی که همیشه می‌خندد. خنده‌هایش تو را از زمستان گمراه می‌کند و کم کم می‌رسی به بهار. انگار جنگ نرمی در راه بوده!

بانوی بهار با تمام ابهت‌اش، تنها کارش رساندن پیام بهار به توست. بانو، کمی صبر کن! آماده که شدم، با هم برویم، بهار امسال را دیگر می‌خواهم تنها نباشم!

 

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٢١
٠
٠
دلا بـــنــویــس ا لـــــهـــام از بــــهـــار گیــــر/ بـــــرا ی زنـــــدگــــــی وام از بـــــهــــار گیـــر / بــــــسان یــــاســـمن نــــاژو،وســـوســـــــن /بـــــگـــــیر مــــعــنا یـــــــا نـــــام از بـــهـــار گیر.... مرســــــــــــــی از شما...شیک نوشتــــــــــی (^_^)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢١
٠
٠
چه رمانتیک! مرسی.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢١
٠
٠
بسیار عالی بود ممنون.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٢١
٠
٠
خوب نوشتید :)) ممنون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
سلام:ایزدیکتا یارتان باد.ممنون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤