رفاقت قصه ی تلخیست...

رفاقت قصه ی تلخیست...

نویسنده : محمدرضا

1/ خیابان – صبح

اوج حرف هایش و مشورت دادن‌هایش و آخر صحبتش همیشه این بود: «من در این زمینه دخالت نمی کنم، هر جور خودت صلاح می دونی، من به تو اعتماد و اعتقاد دارم، ایشالا هر چی خیره برات پیش بیاد!»، اما سه ماهی می شد که بیاناتش و مشاوره هایش فرق می کرد و همه از جنسِ «از خر شیطون بیا پایین و برش گردون، زندگیتو تباه نکن، دست از این لجبازی بردار، حالا دیگه شده، بیا و از اول استارت بزن، مثل این دیگه گیرت نمیاد!» شده بود. کلا جنسش متفاوت بود. آن روز هم احسان، توی ماشین تا دادگاه نصیحتم می‌کرد و انتظار داشت با او، از اول شروع کنم و من علت این همه اصرار را نمی دانستم و حتی شک هم نمی کردم.

 

2/ دادگاه – ادامه

- آقای قاضی! ایشون رفیق بازن، به زن اهمیت نمیدن، شبا تا دیر وقت بیرونن، اصلا وقتی برا من ندارن، تموم وقتشون برا رفقاشونه، ایشون احتیاج به کنیز داشتن نه همسر! واقعا اینا کافی نیست؟

- خواهش می کنم ... خواهش می کنم شما بهش بگید یک ماه، فقط یک ماه دیگه به من فرصت بده.

- خیر آقای قاضی، من فرصتا رو به ایشون دادم، دیگه حاضر نیستم یه لحظه هم صبر کنم.

دادخواست طلاق روی میز و رئیس دادگاه هم سر به زیر، مشغول نوشتن اظهارات من و همسرم بود. از بس این سخنان تکرار شده بود، همه را از بر بودم. علی رغم میل باطنی، روز قبلش دادخواست طلاق توافقی داده بودیم، اما دلم رضایت نمی‌داد. اظهارات، تکمیل و امضاهای لازم گرفته شد و از اتاق رئیس خارج شدیم، قرار شد فردای روز دادگاه، رأس ساعت 4، محضر باشیم و کار تمام.

احسان روبروی دادگاه منتظرم بود. یکی از رفقای دیرین و به اصطلاح دوست فابریک و رفیق شش دانگ! رفاقت ما شهره‌ی عام و خاص بود. تا این حد بگویم که وقتی لیوان آب را تا نزدیک دهانش بالا می‌آورد، تماس می گرفت که اجازه هست این آب را بنوشم و یا اینکه برگردانم به جای اولش؟ و من هم اتوماتیک وار، بدون در جریان گذاشتنش در مورد افعالم، قدم از قدم بر نمی داشتم. در جریان تمام کارهای طلاقم بود، از رفتن همسرم، بردن جهیزیه و دعوای من و پدر خانم، تا حرف‌هایی که در دادگاه از طرفین زده می شد، همه را می دانست. من اما نمی دانستم! نمی دانستم کسی که به من اعتقاد و اعتماد داشت، چرا فرم نصیحت‌های دوستانه اش تغییر کرده و کسی که تا الان در زمینه ی زناشویی دخالت نمی‌کرد، مدتیست که پی در پی زیر گوشم از آشتی کردن و بازگشت به زندگی زمزمه می کند و همیشه هم حرف هایش را با «زن بهتر از این کجا گیرت میاد؟!»، خاتمه می دهد. آن روز دیگر طاقت نیاوردم و شاکی شدم، احسان اما، مِن مِن کنان در جوابم گفت: «خب، دوست دارم زندگی رفیقم نرمال بشه، این بده؟» گفتم: «این زندگی تموم شدس، فردا قرار محضر داریم!»، گفت: «یعنی دیگه تموم؟!»، جوابی برایش نداشتم. خودش ادامه داد: «ای بابا...!»

 

3/ محضر – فردای روز دادگاه – عصر

کار تمام شد. صیغه طلاق جاری شد و من زودتر از همسرم از محضر خارج شدم و در گوشه‌ای بیرون از محضر منتظر بودم و رفتن همسرم را به تماشا نشستم. همراهم به صدا درآمد، نگاه از پیاده رو برداشتم و به صفحه نمایش گوشی خیره شدم؛ احسان بود. دکمه پاسخ را فشار دادم.

- جانم؟

- چی شد؟ ... تموم شد؟

- (با ناراحتی) تمومِ تموم! ...

تلفن قطع شد.

- الو؟ ... الو؟

هر چه شماره اش را می گرفتم، رد تماس می داد!

 

روز دادگاه آخرین دیدار من با احسان و مکالمه‌ی قطع شده آخرین ارتباطم با او بود. از آن پس هر کجا من را می دید، می‌رفت. خطش را هم عوض کرده بود. تلفنم را جواب نمی داد. هر موقع به منزلشان می رفتم و سراغش را می گرفتم، با جواب «خونه نیست و نمی دونیم کجاست»، روبرو می شدم. قید مراسمات مرسوم را که همیشه با هم بودیم زده بود و دیگر نمی آمد. در هیچ جلسه‌ای نمی دیدمش، از من دوری می‌کرد. به واسطه ها جواب سربالا می داد و حتی در جواب بعضی هم جمله‌ی «بگید دست از سرم برداره!» را می داد. در یک کلام، دیگر نبود! در حل این معما، درمانده بودم. در ذهنم آشوبی برپا بود. الان نیازمند یک همدم بودم. جریان از چه قرار بود، نمی دانستم. من مانده بودم و هزاران چرای بدون چون و چرا! چرا حرف از بازی های لیگ و اخبار روز را رها کرده بود و مدام در مورد زندگی من صحبت می‌کرد؟ چرا کسی که همیشه از خدا برای من طلب خیر می کرد، خودش می خواست خیّر باشد؟ چرا عزمش را جزم کرده بود که برای برگرداندن همسرم تمام تلاشم را بکنم؟ چرا بعد از طلاق غیبش زد؟ چرا رفاقت دیرینه‌ی ما، بعد از طلاق بدل شد به دشمنی؟ اصلا چرا بعد از شنیدن خبر طلاق، تلفن را قطع کرد؟ و هزاران چرای دیگر که جوابش را موقعی دریافت کردم که با خواهر همسرم ازدواج کرده بود!

حالا به این تکیه کلامِ «مالک» که همیشه ورد زبانش بود ایمان آوردم:

رفاقت قصه تلخیست که از نامش گریزانم!

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
ممنون بسیار زیبا.کاش همیشه توی زندگی زوجین اولین نفر خدا بعدشم همسر بیشترین اهمیت رو داشته باشه...
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
دقیقا نکته ای که دوست داشتم مخاطب دریافت کنه، یعنی بهترین رفیق بعد از خدا، فقط و فقط همسر آدمه. ممنون از لطف شما، شاد و خرم باشید!
korosh
korosh
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
این مطلب و خودتون نوشتید ؟ اگه کار دست خودتونه که عالیه ! من اول فک کردم یادداشت نویسندگان هستش این مطلب !
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
قابل شما را نداره به خدا، لطف کردین تشریف فرما شدین، شاد و خرم و سرزنده باشید!
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
بسیار زیباست!!واقعا عالیه!موفق باشید
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
مخاطب زیبا می بینه، تشکر از لطف و محبت شما.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
مرسي عاليه
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
خواهش می کنم، نظر لطف شماست، پایدار باشید!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
سلام:خیلی ممنون.امیدوارم که تمام زندگیهاپرازشادمانی٬سعادت وخوشبختی باشد
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
سلام بر شما جناب آقای حسنی عزیز. امیدوارم دعای شما مستجاب شود. شاد و خرم باشید!
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
سلام:ممنون ازلطفتون.شادکام وپیروزباشید.
محدثه عارفی
محدثه عارفی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
واقعنم :/ ادم باید با هرکسی تا اون جا دوست بشه که اگه دشمنش شد دشواری نداشه باشه . :/ این مالک که در متن نام برده شد ، منظورتون مالک معروفی هست ؟ مالک اشتر عایا ؟ ممنون . :)
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
موافقم؛ دقیقا همینطوره. منظور مالک معروفی هست که چون اسم مالک رو دوست دارم، به کار بردم که در واقع همیشه این تکیه کلام را داره، منتها تاکید و توضیحی روی اسم نداشتم، چرا که فقط دیالوگش مطرح بود. بسیار از لطف شما ممنونم. شاد و خرم باشید!
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
بی نقصد بود؛ یک داستان عالی؛ یک پایان بندی عالی و کشش فوق العاده داستانی به طوری که تا آخرش خوندمش و خسته هم نشدم/ آقای هاشمی واقعا جای تحسین داشت. راستی مطالبتون برای سایت هم تموم شد. در صف انتشار چیزی نیست دیگه :)
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
خواهش می کنم آقای نادری عزیزم. خیلی بنده را سرافراز کردید که تشریف فرما شدین، بسیار از شما متشکرم. چشم، حتما آماده می کنم و می فرستم در صف انتشار. از اینکه در زیر مطالب کاربران نام شما را می بینم، بسیار خوشحالم. امیدوارم همیشه شاد باشید و کوشا!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
لذت بردم جناب هاشمی... هر چیزی بدرستی سرجای خودش قرار داشت. تعلیق و پایان بندی مناسب و کشش های پیرنگ.(و البته میشد تئوری یا پاسخ های یکی دو تا از آن سوالها و چراهای آخر رو با حوصله در میانه گنجوند بطوریکه برای گره گشایی هم آسیبی وارد نشه؛ البته که "چراها" به اندازه بودند.)/ منتظر آثار بعدیِ همچنان جذابِ شما هستم. پاینده باشید.
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
خوشحالم که لذت بردید جناب شمشیری عزیز. خیلی لطف داشتین به بنده و تشکر می کنم به خاطر حضور سبزتون. شاد و خرم و سرزنده باشید!
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
خیلی قشنگ و آموزنده بود...هععععی...ممنون:))))
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
خواهش می کنم. لطف شماست که شامل حال من شده، پایدار باشید!
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
یکی از مواردی رو که آموختی با رسم شکل توضیح بده :دی
Atefe_K
Atefe_K
٩٣/١١/٢٥
٠
٠
من تجدید شدن رو ترجیح میدم هاچ...سخته شکل بکشم:دی
رفیعه
رفیعه
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
قلمتون زیباست.خیلی هم خوب:)
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
مخاطب زیبا می بینه، شاد باشید!
admincheh
admincheh
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
تلخی این مدل رفاقت رو به خوبی بین کلمات به تصویر کشیدین !خیلی خوب بود و تلخ!
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
ممنونم از شما و اینکه واقعا زحمت می کشید، امیدوارم به خواست خدا در کارتون موفق باشید، شاد و خرم باشید!
m_soltani
m_soltani
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
واقعا کشش داشت این داستان به غایت خوب ,ممنون اقای هاشمی منتظر اثار خوبتان خواهیم ماند :)
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٥
٠
٠
نظر لطف شماست، ممنونم به خاطر حضورتون.
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
عکسش خیلی خوشگل بود..مطلبتونم عالی بود .....تشکر
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٥
٠
٠
خواهش می کنم، مرسی که تشریف فرما شدید.
هاچ
هاچ
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
هیچ وقت فکر نمی کردم رو به رو بشم با: رفاقت تلخه. جا خوردم واقعا. اولش گفتم اینکه با خواهر زنش ازدواج کرده چرا باید رفاقتشو به هم بزنه... ولی بعد فکر کردم دیدم اطراف خودم هم دیدم شبه این چیزا رو.
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٢٥
٠
٠
دقیقا کافیه یه نگاهی به اطرافمون بندازیم تا نظیرش رو مشاهده کنیم. شاد و خرم باشید!
Cold
Cold
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
من این مطلبو تازه خوندم...راستش نمیدونم چی بگم...من و حسن هم ریقای همین جوری ایم..اگه یه روز نبینمش دق میکنم! اونم همینجوریه...ولی درمورد دوست شما نمیدونم چی بگم...مگه همچین آدمی هم پیدا میشه؟
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خیلی ارادت دارم خدمت شما. از اینکه تشریف فرما شدین، واقعا ازتون ممنونم. راستش در این دنیا از هر چیزی که اتفاق می افته تعجب نکنید. روایتی از امام چهارم علیه السلام هم خوندم در مورد رفاقت که فرموده بودند به این مضمون که: «رفاقتی وجود ندارد مگر اینکه در آخر جدایی باشد». امیدوارم جدایی ها هم منطقی باشه! باز هم ممنون.
Cold
Cold
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
خجالتمون میدین شما...وظیفه بود..از دختر جماعت همچین کاری اصلا بعید نیست ینی اگه شد اصلا نباید آدم تعجب کنه...ولی از رفیق اونم رفیقی که این همه سال باهم بودین خیلی عجیبه همچین کاری...میدونم خیلی براتون سخت بوده اونم تو همچین شرایطی...خیلی صبر میخواد...خیلی خوشحالم به جمع جیمیا پیوستین :)
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/٣٠
٠
٠
باز هم به خاطر لطفی که داشتین، از شما ممنونم. شاد و خرم باشید همیشه!
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤