دبستان که می‌رفتم، پسری بود که بندی صدایش می‌زدیم. بندی اسم فامیلش بود و بعضی وقت‌ها می‌گفتیم رضا. بندی رفیقم بود. می‌نویسم «بود»، نه به این خاطر که بندی دو روز پیش مُرد؛ نه، رفیق بودیم و کم‌کم راه‌مان از هم جدا شد.

من عینکی شدم و بندی همان موفرفری تخس ماند. آخرین برخورد من و بندی آنچنان دوستانه نبود. وسط کوچه فوتبال بازی می‌کردیم. با تکه آجر دروازه ساختیم که بندی آمد. یادم نیست چه شد که دقیقه‌ای بعد، بندی مشغول فرار بود و آن‌قدر دنبالش دویدم که خسته شدم. روزی که مُرد، همین دو روز پیش، مامان گفت که طفلکی افسرده بود. بندیِ افسرده به کتَم نرفت. زیپ سویشرتم را کشیدم و رفتم طرف خانه بندی‌ها. بس که پلاکارد بود، داربست کشیده بودند.

بندی صدایش می‌زدیم، بندی اسم فامیلش بود و بعضی وقت‌ها میگفتیم رضا. آخرین باری که دیدمش، به گمانم اگر صدایش میزدم «جوان ناکام، خادم الحسین کربلایی رضا بندی»، باید فرار می‌کردم و این‌قدر دنبالم می‌دوید که خسته می‌شد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٩
١
٠
خیلی خیلی قدرتمند نوشتید... و کاش از کلمه "بندی" بیشتر استفاده میکردید. در پاراگراف میانی یک چیزهایی، یک سری حلقه هایی کمبودشون احساس میشه... نمیدونم دقیقا چی... مثلا یک خط توضیح از علاقه های جدیدش... از راهی که انتخاب کرده بود که رفاقتش با قهرمان داستان عوض شده بود... نمیدونم... شما بعنوان خالق و نویسنده اش بهتر میدونید چی... فقط همینقدر میدونم و احساسم میگه یک چیزهایی کم داره این داستانک. اما قدرت و تواناییِ شما به وضوح هویداست. مرسی.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/١٩
١
٠
بله منم با اقای شمشیری موافقم.باید کمی از علاقش بیشتر توضیح میداد و.....ممنون زیبا بود.
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
ممنون آقای شمشیری. بله، شاید بعضی جزئیات لازم بود اورده بشن. حق بدین که اجازه ی نوشتن بعضی چیزا رو نداشتم؛ مگر اینکه از خانواده ی رضا اجازه میگرفتم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
می فهمم.. پس کاش اسم و فامیلش رو عوض می کردید تا دستتون باز باشه برای تخیل یا حتی وارد کردن جزئیاتی کمی دستکاری شده.. اینجا من بعنوانِ یک اثر ادبی بهش نگاه میکنم.. مگر قید بشه فقط یک خاطره یا دغدغه است. وگرنه طبق تعاریفِ تحلیلی بررسی میکنم. / ممنون از سعه صدر شماو موفق باشید برادر.
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/١١/١٩
٠
٠
:(نمیدونم چرا من متوجه نشدم چی شد دوبارم خوندم لطفا یکی منو توجیح کنه
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
:(
هاچ
هاچ
٩٣/١١/١٩
٠
٠
این چرا برگزیده نشدددددددددددددددددددد
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
منم برام سؤال پیش اومد!
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
لطف شماست؛ وگرنه در حد برگزیده شدن نبود.
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
زيبا نوشتين/ خوبه روس سنگ قبرشم بنويسن خادم الحسين
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
ممنون... سنگ قبر رضا...
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
عجب نوشته ای بود! خیلی قوی و بسیار کوتاه و خود این کوتاه نویسی باعث شد نوشته خیلی خوب خونده بشه؛ راستی چرا بندی مُرد؟
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
واقعا ممنون... علتش رو نفهمیدم، و از کسی نپرسیدم. دردآور بود واسم
yekta_b
yekta_b
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
چه تراژدی دردناکی ... / به نظر من پایان ـش عالی بود .
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
ممنون... کاش فقط یه داستان بود. واقعا دردناکه..
Vania
Vania
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
راهشون چطور جدا شد؟//چرا بندی مرد؟/چرا آخر داستان اگر اونطوری صداش میکردین بعدش باید فرار می کردین؟/// و اما اینکه خیلی خوب بود..کوتاه در عین حال پر از حس//قلمتون پر جوهر
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
واقعا ممنون.. راهمون با مدرسه هامون جدا شد. دلیل مرگشو نفهمیدم، کاش هیچوقت نفهمم. رضا اهل زندگی بود. اگه بهش میگفتم جوون از دنیا میری، بدجوری عصبانی میشد.
s_sali
s_sali
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
خیلی غم انگیز و زیبا بود. خدا رحمتشون کنه.
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
ممنون..
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
خدا همه رفتگان رو بیامرزه.... مرســـــــــی از شما...قلمتون مستدآم (^_^)
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
ممنونم ازتون...
akbar
akbar
٩٣/١١/٢١
٠
٠
چرا باید وقتی به رضا میگفتی خادم الحسین فرار میکردی؟
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢١
٠
٠
خدا بیامرزدش.. عصبانی میشد اگر ناکام صدایش میزدم. سخت نگیرید...
akbar
akbar
٩٣/١١/٢١
٠
٠
چرا ناکام صداش میکردی؟
s_hezaveh
s_hezaveh
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
بی خیال.
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠