ما که ماهواره نداریم!
طنزیات

ما که ماهواره نداریم!

نویسنده : نیلوفر نیک بنیاد

 یک مدت رایج بود یکهو می‌آمدند و ماهواره‌ها را جمع می‌کردند. (شاید هنوز هم هست، از آن‌جا که ما ماهواره نداریم، از این چیزها بی‌خبریم!) با این‌که مردم عزیزی که ماهواره داشتند، همگی از ماهواره‌شان برای دیدن اخبار، مستند راز بقا و دیدن شبکه‌های استانی استفاده می‌کردند(!)، چنان از جمع شدن این شی ملعون از خانه‌شان به عزا فرو می‌رفتند که آدم پیش خودش فکر می‌کرد یعنی اخبار و راز بقا و شبکه‌های استانی آن‌قدر جذاب و پر طرفدارند؟! و این شد که ما در راستای فهمیدن جواب سوالی که در ذهن‌مان ایجاد شده بود، رهسپار منزل اقوام و همسایه‌ها و سایر دوستان و آشنایان شدیم (گفتم که ماهواره نداریم!) تا ببینیم این «ماهواره» که می‌گویند، چیست و دقیقا توی سریال‌هایش چه چیزی نشان می‌دهد و چه‌طور می‌شود که اقشار زیادی از جامعه را به افسردگی مبتلا می‌کند.

مصادیق:

-کارمندان ثبت احوال: آمارها (خودمان هم نمی‌دانیم کدام آمارها!) نشان می‌دهند که در سال‌های اخیر تعداد کثیری از کارمندان ثبت احوال به بیماری‌های روحی شدید ناشی از تکرار و روزمرگی دچار شده‌اند. لابد می‌پرسید چرا. جواب ساده است. در وضعیتی که هر سریال ماهواره‌ای حدود 800-900 قسمت طول می‌کشد و در تمام این مدت حدود 90 درصد مردم دلشان می‌خواهد اسم شخصیت اصلی آن سریال را روی بچه‌های‌شان که تازه به دنیا آمده‌اند، بگذارند و مثلا اگر شما آن کارمند بنده‌خدایی باشید که روزی هزار بار باید توضیح بدهید به چه دلایلی نمی‌توانند اسم پسرشان را «مارسلو» بگذارند، دچار افسردگی نمی‌شوید؟ معلوم است که می‌شوید!

- درگذشتگان: بله! اگر فکر کردید افسردگی ناشی از تماشای ماهواره فقط دامن زنده‌ها را می‌گیرد، سخت در اشتباهید. شواهد نشان داده که درگذشتگان نیز از مدهای رایج شده از طریق ماهواره‌ها در امان نبوده‌اند. مرده‌های عزیزی که یک روزهایی منتظر آمدن قوم و خویش و شسته شدن سنگ‌هایشان با آب و گلاب بودند، این روزها به خاطر مد شدن جعبه‌های گل روی قبر، تا صبح از ترس آمدن دزد برای بردن این جعبه‌ها یک دم هم پلک روی هم نمی‌گذارند!

- آرایشگرها: اکثریت قابل توجه آرایشگرها نیز در سال‌های اخیر به سرنوشتی کاملا مشابه کارمندان ثبت احوال دچار شده‌اند. با این تفاوت که علت ابتلای این‌ها، حدود 800-900 روز آرایش و پیرایش صورت و مدل موی شخصیت اصلی فلان سریال روی سر و کله این و آن بوده است. آن هم در حالی که مثلا موهای شخصیت اصلی داستان 60 سانتی‌متر و موهای مشتری مورد نظر که تقاضای «عین اون بازیگره بشم» را داشته، فقط 6 سانتی‌متر بوده است!

- کودکان: خودمانیم، انصافا حالا که غریبه هم بین‌مان نیست، بیایید راست و پوست‌کنده بگویید به بچه‌های توی سریال‌ها حسودی‌تان نمی‌شود؟ من که با این هیکل قد ماموت‌های عصر یخبندان شده‌ام اعتراف می‌کنم به آن همه خوراکی و اسباب‌بازی و پرستار خصوصی و اتاق چند صد متری و استخر وسط خانه حسودیم می‌شود، چه برسد به یک طفل معصوم کوچک زل زده به صفحه‌ تلویزیون!

- دخترهای دم بخت: آخ که این گروه از همه آسیب‌پذیرترند. اصلا راست و دروغ این آمار که دخترهای کشور ما چهار برابر پسرها هستند، پای گوینده‌اش، اما انصافا رواست که همه پسرهای شهر عاشق دختر شخصیت اصلی داستان باشند؟! رواست که همیشه سر آن دختره دعوا باشد؟ رواست که دختره تحفه‌ای هم نباشد اما پسرهایی که برایش می‌میرند (و گاهی جدی جدی می‌میرند!) مهم‌ترین آدم‌های شهر باشند؟ رواست که  بقیه دخترهای شهر با همه قشنگی و خوش‌هیکل بودن‌شان (که این‌ها هم خودش از دیگر دلایل افسردگی است!) هیچ‌وقت نتوانند مخ عشاق آن دختره را بزنند؟ سوال‌ها را در همین‌جا تمام می‌کنم که بیش از این خودم و شما را دچار افسردگی نکنم!

نتیجه:

مهم نیست که شما جزو کدام قشر جامعه باشید، چون در هر صورت با دیدن سریال‌های ماهواره افسردگی خواهید گرفت. حتی اگر سریال هم نبینید و جزو آن دسته رازبقا بین(!) باشید، باز وقتی می‌آیند ماهواره‌تان را ببرند افسردگی می‌گیرید. اگر هم ماهواره نداشته باشید و کاملا اتفاقی توی خانه فامیل‌تان چشم‌تان بهش بیفتد، فرقی نمی‌کند و افسردگی را حتما می‌گیرید. اصلا می‌دانید؟ دیدن یا ندیدن، مساله این است! ندیدن تنها راه افسردگی نگرفتن شماست، البته اگر خوش شانس باشید. چون در غیر این صورت ممکن است در اثر عوامل مختلفی مثل پارازیت‌های ول شده جهت ایجاد اختلال در برنامه‌های ماهواره (که شما هیچ‌وقت ندیده‌اید)، از ابتلا به بیماری‌های مختلف قسر در بروید اما افسردگی بگیرید! ما که ماهواره نداریم، شما هم، کاش لااقل شانس داشته باشیم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
نیما
نیما
٩٣/١١/٠٩
٢٢
٥
سلام خانم نیک بنیاد گرامی. من همیشه نوشته های وبلاگتون رو میخونم و لذت می برم ولی اگه اجازه بدید یه نقدی هم به نوشته های طنزتون داشته باشم. تقریبا بیشتر نوشته های جدی شما دارای رگه هایی از طنز هستن و این نکته باعث دل نشین شدن اونها و متمایز شدنشون با نوشه های بقیه میشه. اما متاسفانه نوشته های طنزتون ( تقریبا بیشتریاش) زیاد خوب از آب در نمیاد ، یعنی در مقایسه با نوشته های جدی تون لِوِل پایین تری داره ( خیلی پایین). اول اینکه بر خلاف نوشته های جدی تون ، نوشته های طنزتون بسیار طولانی هست ، و این طولانی بودن درجه ی طنز بودن نوشته هاتونو میاره پایین. دوم اینکه شما برای نوشته های طنز دست رو سوژه هایی میگذارید که تقریبا به روز نیستن و یا اگه به روز باشن هم متاسفانه خوب و طنازانه نمیتونید بهش بپردازید مثل همین موضوع ماهواره. سوم اینکه اگه واقعا دوست دارید که طناز حرفه ای باشید لطفا بیشتر مطالعه کنید بیشتر تمرین کنید و نگذارید شیرینی نوشته های فوق العاده ی جدی تون از ذهن مخاطب پاک بشه و مخاطبتون کم کم از شما و نوشته هاتون دلزده بشه ، چون توی هم سن و سالای شما هستن نخبه های طنز نویسی که مخاطب میتونه بجای خوندن مطالب نه چندان طنز شما بره و پی گیر مطالب اونها باشه ( خداییش قصدم جسارت نیست منظورم اینه که این همه مخاطب هوادار رو از دست ندید). مطلب آخر هم اینکه خواهشا دلخوش به ( به به و چه چه ) های سوری و تصنعی نباشید و یه بازنگری توی تصمیمتون برای طناز شدن داشته باشید. خواهشا از من نرنجید . من واقعا عاشق کارهای جدی شما هستم و همیشه تحسینتون میکنم و البته برای انتخابتون هم احترام قائلم. به قول ادیبان : صلاح مملکت خویش خسروان دانند. پیشاپیش ممنونم از سعه ی صدرتون.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/٠٩
١١
١
سلام :) اول از همه اینکه سپاس بی نهایت از نظرتون. چون یه نظر کارشناسانه واقعی بیشتر از صد تا تعریف و تمجید بی حساب آدم رو خوشحال می کنه :) دوم اینکه حق با شماست و تک تک حرف هاتون رو در مورد نوشته هام قبول دارم. و سوم هم اینکه من طنز رو انتخاب نکردم به هیچ وجه. یعنی درسته که گاهی یادداشت های این سبکی مینویسم ولی اصلا و ابدا هدفم توی ادبیات طنز نیست. شاید بارها بین نوشتن برای نوجوون ها و نوشتن برای بزرگسال تو سردرگمی مونده باشم ولی بین جدی و طنز هیچ شکی توی انتخاب ندارم. گاهی همینطوری به خاطر تجربه کردن دستی می برم تو این راه ولی خب اینم قبول دارم که کارم به اندازه نوشته های جدیم خوب نیست و خب شاید بهتره که کلا تجربه کردن رو بس کنم دیگه :))) به طور کل سپاس از نظرتون :)
نیما
نیما
٩٣/١١/١٠
٠
٠
سلام دوباره خدمت شما. واقعا ممنونم از جواب منطقی و حرفه ای تون . و خیلی خیلی خوشحالم که تونستم منظورمو بدون هیچ غرضی و کاملا دلسوزانه انتقال بدم. متشکر
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٩
٣
١٥
تمام خستگیِ یک عصرِ بهمنی از تنم بیرون میره با این قلمِ وحشتناکِ بی نقصِ روتوش خورده ی طناز... دم شوما گرم!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/٠٩
١٣
١
سپاس. ولی گاهی تعریف های شما یه جور حس تصنعی می ده بهم:))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٩
٢
٨
حالا نیگا کنید شمارو بخدا! اون جنابِ نیمای بزرگوار این کلمه "تصنعی" رو انداختند تو قلم شما! من اتفاقا وحشتناک بی رحمم! مطالب همین امروز و کامنت های منو ببینید! خیلی دلم میخواد از یه جای متون شما چیزی "تراشیده" بشه! ولی نمیشه خب! تقصیر خودتونه! یکبار غفلت کنید ببینید چه میکنم با شما!!!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٠
٦
٠
ایراد زیاد هست اتفاقا. شما قلمتون رو بتراشید و نقد کنید :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٠
١
٣
اوکی... از یادداشت بعدی قول میدم! قول قول قول! قول مردونه! خودتون خواستید دیگه ناچارم! دستوره و باید اطاعت کنم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٠
١
٠
ضمنا من یک ایمیل مفصل ماهها قبل تقدیم کرده بودم... و برای این یادآوری میکنم که بدونید برای من هم مهمه که قلمی مثل قلم نیلوفرنیک بنیاد چه مصلحت هایی رو جایگزین چه مصلحت های دیگه ای میکنه... ولی در این دست نوشته ها واقعا نکته یا مشکلِ نگارشی یا تکنیکی ای ندیدم که بگم. بنظرم برای جیم خوبه. می بینید که حدودا هر چهار روز یک مطلب آپ میشید. پس خوبه همه چی. و محیط و مخاطب رو خوب شناختید. پس قابل احترامه برام. و این بدیهیه که محیطِ شخصی و حریمِ خصوصیِ وبلاگ با اینجا متفاوت باشه. امیدوارم بقیه دوستانِ منتقد هم به "تفاوت محیط" ها اشراف داشته باشند.
*sahar*
*sahar*
٩٣/١١/١٠
٥
٢
متاسفم که سطح مخاطبای جیم رو اینقد پایین و سطحی می بینید آقای شمشیری! یعنی ما لایق نوشته های بهتر از این نیستیم ؟ چرا کسانی که جیم رو اداره میکنند باید از یه نویسنده خیلی خوب اما تازه کار توی طنز پردازی استفاده کنند؟ اگر واقعا براشون نوشته های نیلوفرجان مهمه چرا از نوشته های خیلی خوب و احساسی اش استفاده نمیکنند؟ و اگر براشون طنز مهمه چرا از یک نویسنده ای که واقعا طنزپرداز هست و هیچ وقت برای طنز پرداز شدنش شک هم نکرده استفاده نمیکنند؟ چرا هیچ جا ، هیچ کس سر جای خودش نیست؟ بله ! هیچ کس مادر زاد طنزپرداز به دنیا نیومده و نیلوفرجان اگر اراده کنه میتونه تا چند سال دیگه به یکی از نامبر وان های طنز کشور تبدیل بشه ولی بحث سر اینه که وقتی یک نفر به عنوان نویسنده جیم داره نوشته هاش منتشر میشه توقع ها ازش بالاست !!!!!!!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٠
١
١
من هرگز جسارتی به مخاطب های جیم نکردم! خودم هم یکی از مخاطب هام خانوم سحر! فقط و فقط منظورم تفاوتِ کاربردیِ محیطِ خصوصی وبلاگ با محیطِ رسمیِ روزنامه (جیم) هستش. من که غیر از این چیز دیگه ای توی دلم نبود. ضمن اینکه وقتی بطور منظم کارهاشون آپ میشه و بازدیدهای بالایی هم داره یعنی اینکه :1.ایشون مخاطب رو خوب شناختند. 2.سایت انتخاب خوبی داره که از نوشته های ایشون استفاده میکنه. غیر از اینها چیزی به ذهنم نمیرسه... اصولِ اولیه ی روزنامه نگاری و یادداشت نویسی هستش.
*sahar*
*sahar*
٩٣/١١/١٠
٠
٠
شما که باید بهتر از هر کس دیگه ای بدونید صِرف بازدید زیاد از یه اثر, دلیل بر خوب بودنش نیست. بعدشم نیلوفرجان خودش بهتر از هرکسی نقاط ضعف و قوتش رو میدونه و حالا هم به گفته ی خودش نمیخواد طنز پرداز بشه , پس بهتره به تصمیمش احترام بذاریم.مرسی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سلام :) مسئولین سایت هیچ اصراری به استفاده از یادداشت طنز من ندارن. ولی خب طبیعتا تمایلی هم به دریافت یادداشت احساسی وبلاگ گونه ندارند:) ضمنا من هم قبل از نوشتن برای هر نشریه یا سایت در مورد فضا و حس و حالش یه تحقیقی می کنم و اگر جیم مخاطبای خوب و باصفا و باحالی نداشت نمی نوشتم براش. پس مطمئن باشید مخاطب های جیم خیلی هم دوست داشتنی اند. لااقل برای من :) از هر دو دوست عزیز ممنونم برای نظراتتون :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
لبخند:)
blue girl
blue girl
٩٣/١١/٠٩
٢
٠
والا ما که نداریم!بنابراین همگی با هم سر صبح ورزش و مردم نگاه میکنیم به جای افسردگی کلی هم شاد میشیم!خخخخ
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
...!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٠
٠
٠
دلمو تنگ کردید. مدت هایست که صبح ها خونه نیستم که نگاه کنم این برنامه هه رو :(
آقای شوژ
آقای شوژ
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
بیچاره هواشناسا! نه میتونن هوارو بشناسن نه میتونن سریال ببینن! فقط و فقط مجبورن پارازیت میل کنن!!! [آیکونِ یه تعریفِ تصنّعی!] :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٠
٠
٠
آیکونه خیلی خوب بود. مرسی:))))
مجتبی
مجتبی
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
درسته که ماهواره بحث روز نیست... اما اینکه ربطش دادید به افسردگی (که بحث روز است) یه کار جدید بود که تا حالا ندیده و نشنیده و نخونده بودم... جالب بود.
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٠
٠
٠
سپاس از شما:)
اشکمهر آتشروان
اشکمهر آتشروان
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
مثل اسم همه گیر شده "فاطیما"!!!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٠
٠
٠
بلی:(
فاطيما
فاطيما
٩٣/١١/١٢
٠
٠
چي؟؟؟؟
فاطيما
فاطيما
٩٣/١١/١٢
١
٠
اولا كه همه مثل شما اسم و فاميلشون اينقدر خاص نيست(!) وقتي از مثلا ده نفر كاربر بيست نفرشون اسمشون فاطمه هس و بعضيام دوس ندارن اسم و فاميل كاملشونو همه ببينن بايد چيكار كنن؟؟؟ دوما:آقاي اشكمهر اتشروان هيچ وقت در باره اسم آدما قضاوت نكنيد و حرفي نزنيد(كاري كه شما هميشه انجام ميدين و خيليا رو با اين كارتون ميرنجونين!)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٣
١
٠
فاطیمای عزیز فکر می کنم اشتباه برداشت کردین. احتمالا منظور این دوستمون بالا رفتن آمار اسم فاطیما برای نوزادها توی این یه سال اخیره که سریالی به همین اسم پخش شده. وگرنه فکر نمیکنم قصد بدی داشته باشن ِ:)
ye_pesar
ye_pesar
٩٣/١١/١٠
٠
٠
واقعا از این زاویه به قضیه نگاه نکرده بودم / جا داره که همین الان برم بالا پشت بوم و دونه دونه این دیش های رو پرت کنم تو کوچه تا درس عبرتی بشه برای همسایه ها که ماشینشون رو جلو پل ما پارک نکنن به علاوه اینکه این اقشار طلفکی هم با بحران روبرو نشن / والا ااا
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٠
٠
٠
بله.همون قضیه یه تیر و دو نشون دیگه...:))
Shadi_kh
Shadi_kh
٩٣/١١/١٠
٢
١
چه ذهن خلاقی دارید خانوم نیک بنیاد، ارتباط دادن تاثیر ماهواره به قشرهای مختلف جامعه: کارمندان ثبت احوال، آرایشگرها، ... کار خلاقانه ای بود. وقتی قسمت دخترای دم بخت رو میخوندم داشتم ریسه میرفتم:)) مخصوصا اون قسمت دختره تحفه ای هم نباشد:)) ...من برخلاف نظر آقای نیما فکر میکنم شما در طنزنویسی هم مهارتهای خاصی دارید به خصوص در اختراع کلمات محیرالعقول و بیان حقایق با یک ظرافت خاصی که مخصوص شماست:) و به نظرم قرار نیست آدم توی کاری عالی باشه تا اون کار رو شروع کنه قراره اون رو شروع کنه تا در اون کار عالی بشه:)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٠
٠
٠
مرسی از نظر شما و لظفتون.:) نه خب حقیقتش هم اینه که من نمیخوام (و احتمالا نمیتونم) طنزپرداز بشم:)
m_mousavi
m_mousavi
٩٣/١١/١٠
٣
٣
یاده یه بار در جواب کسی که نقد کرده بود با لحن کنایه آمیزی گفتین پس چرا با این وجود می خونید! باید بگم که خب آدم اسم شما رو پای مطلب می بینه کنجکاو میشه بخونه و خب تا نخونه هم نمیفهمه خوب نیست که! الانم این مطلب رو خوندم گفتم کامنت نذارم که باز سو تفاهم نشه! اما گفتم اگه مخاطب به شما نگه که طناز نیستید کی میخواد بگه؟! شاید اگه نوشته از کس دیگه ای بود میشد گفت نوشته ی بدی نیست (هرچند هیچ جاش لبخند به لب آدم نمیشینه) اما خب شما هم یذره کلاس و سطح خودتونو حفظ کنید! اینا چیه می نویسید تو رو خدا؟! زین پس من به همون وبلاگتون بسنده می کنم! انگار به این سایت کم فروشی می فرمایید :)) به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٠
٠
٠
سپاس از نظرتون:) اول اینکه اون کسی که فرمودید «نقد» نکرده بودن. تا جاییکه یادمه گفته بودن که همیشه به درد نخور مینویسم و خب طبیعیه که وقتی کسی «همیشه» به درد نخور بنویسه مخاطب دلیلی نداره برای دنبال کردن نوشته هاش. دوم اینکه اصلا کی گفته سطح و کلاس من بالاست ؟:))) اتفاقا خیلیا بر خلاف شما فکر می کنن و میگن خوبه که به جای روزنوشت های معمولی وبلاگمم اینطوری موضوعی بنویسم. بالاخره نظرها متفاوته:) سوم هم اینکه من از «نقد» استقبال میکنم. اما بعد از این چند سال وبلاگ نوشتن می تونم کاملا فرق نقد رو با چیزای دیگه که اهداف دیگه ای دارن متوجه بشم:) در آخر هم اینکه من دو بار یادداشت احساسی نوشتم اینجا. ولی خب فضای هر جایی با جای دیگه متفاوته. اینجا وبلاگ نیست که بتونم هر چی با هر قالبی که دلم می خواد توش بنویسم. نوشتن برای سایت ها و نشریات یه سری قواعد داره که باید رعایت شه به هر حال. :) ممنون از نظرتون:)
m_mousavi
m_mousavi
٩٣/١١/١٠
١
١
موضوع داشتنش که خوبه، مسئله اینه که با توجه به داشته ها و خواسته ها چه انتخابی داشته باشیم و... خواهش می کنم:)
امیر گوهرشادی
امیر گوهرشادی
٩٣/١١/١٠
٢
٢
من هم باید بگویم که متأسفانه نوشته‌هایتان دل‌نشینی سابق را ندارند. برای مدت زیادی (نمی‌دانم چند سال) وبلاگتان را دنبال می‌کردم و همیشه راضی بودم ولی تازگی‌ها نوشته‌هایتان طولانی و یکی در میان ملال‌آور شده‌اند. حالا دیگر مدتی است که وقتی پست جدیدی در بلاگتان می‌بینم اول نگاهی به اندازه‌اش می‌کنم، اگر کوتاه باشد به این نتیجه می‌رسم که جالب است و می‌خوانمش ولی اگر بلند باشد ریسکش را نمی‌پذیرم :) امیدوارم شما را نرنجانده باشم :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٠
٠
٠
از نظر شما هم ممنون:) هر چند خودم فکر می کنم نسبت به قبل کوتاه تر می نویسم توی وبلاگم. ولی خب ملال آور بودن یا نبودنش دست من نیست. دست حال و روز این روزامه. ..:)
zohreh sayenpoor
zohreh sayenpoor
٩٣/١١/١٠
٠
٠
:) میگم چرامن افسرده نمیشم نگو ماهواره نداریم :دی
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٠
٠
٠
خوش به حالت پس:))
دلتنـــگ *
دلتنـــگ *
٩٣/١١/١٠
١
٠
ما هم ماهواره نداریم ولی گهگاهی از همین تلویزیون دچار افسردگی میشم :)
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٣
١
٠
بهتره کلا دستگاه تلویزیون رو جمع کنیم بشینیم کتاب بخونیم فکر کنم :))
ali_derugar
ali_derugar
٩٣/١١/١٠
٣
٨
اتفاقا ما ماهواره داریم و با آن تمام کذب و دروغ های صدا و سیما را به فراموشی سپرده و دیگر حرس نمیخوریم که چرا فلان مسئول این آمار را میدهد در صورتی که واقعیت چیز دیگری ا،ست
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٣
٠
٠
هر وسیله ای خوبی ها و بدی های خودش رو داره. چه ماهواره چه تلویزیون:)
یوینورسـ
یوینورسـ
٩٣/١١/١٠
١
٢
نیلوفر جان، حسم درست باشه یا غلط، تصویری که از تو حینِ نوشتتنِ این نوشته به ذهنم متبادر شد، یه نیکولای لب و لوچه آویزون بود که یه تیشه به نشانه ی تهدید بالاسرشه که مجبورش کرده تحتِ این عنوان طنازی! کنه!...انگار که بخواد از یه ذهنِ پویا تو یه لیمتِ مشخص حد بگیره، حدی که جوابش معلومِ... واقعا آنچه از دل برآید بر دل نشیند "عکسش" تو این نوشته بود...به دل ننشست... دیگه اینکه بگم خیلی از نوشته هات محشره، لوث می کنه قضیه رو چون خودت می دونی ^____^
*sahar*
*sahar*
٩٣/١١/١٠
٠
٠
دقیقا...و یه چیز دیگه هم هست و اون اینکه احساس میکنم از اعتبار و سابقه خوب وبلاگت داره سوء استفاده میشه! اینکه توی تیتر مطالبت همیشه مینویسن : نوشته ای طنز از نویسنده وبلاگ نیکولای آبی!!
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/١١
١
٠
ولی تا جایی که من میدونم توی جیم کسی رو مجبور به نوشتن چیزی نمی کنن. خود نویسنده سوژه میده و خودش هم مینویسه! و جالبتر که همیشه آقای فروزان میگن سوژه ای رو که مطمئنید میتونین بنویسین، بدین!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٤
١
٠
سلام دوست خوبم.ممنون از نظرتون. ولی هیچ کس من رو مجبور نوشتن هیچ متنی نکرده و نمیتونه بکنه. نمیدونم منظورتون چیه ولی فکر نمیکنم یه وبلاگ اعتبار خاصی داشته باشه ک بخواد ازش سواستفاده شه.من اگر لینک میدم به مطلبم برای اینه ک دوست دارم خواننده های وبلاگمم این مطالب رو توی جیم بخونن همونطور ک به مطالب خیلی دیگه از دوستان هم لینک میدم.بعدم اعتبار یه وبلاگ یا سایت به نوشته هاشه.یه نوشته هر جا ک باشه اعتبار خودشو داره و اگه خوب یا به روز نباشه هم اعتبارشو از دست میده.وبلاگ منم از این حکم مستثنی نیست و برای همینه که بالا پایین زیاد داره...:)
احسان
احسان
٩٣/١١/١٠
١
٣
سلام. حسی که یه نوشته ی طنز به من میده مثل دیدن سنگ فیروزه است! اون رگه های خوشرنگ و ناب و کمیاب، توی دل سنگ مخفی شدن. اگه همه ی سنگ، فیروزه ای بود، دیگه لذت و ارزشی نداشت. به نظرم این نوشته ی شما از «طنز» فاصله گرفته و یکم به «خوشمزگی» نزدیک شده. به امید روزهای بهتر! راستی! از وقتی «ستایش» تموم شده، افسردگی خونم اومده پایین! فکر کنم اگه ماهواره بگیرم درست میشه نه؟
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٤
٠
٠
بله به امید روزهای بهتر.ممنون از نظرتون.میتونید منتظر باشید تا سریال های بعدی هم پخش شه:دی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٠
٠
٠
سلام ودرود برشما: امیدوارم که هر روز مطالبتون از قبل بهتر باشه.جالب بود ممنون
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٤
٠
٠
مرسی از دعای خوبتون:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٤
٠
٠
سلام خواهش میکنم.
صبا
صبا
٩٣/١١/١٠
٤
٠
اتفاقا به نظرم خیلی هم جالب و عالی نوشتید ولی شاید این موضوع ِ این مطلب بود که به مذاق عده ای خوش نیومده نه جلای قلم شما! به هر حال اگر یک مهندس الکترونیک و متخصص که از قضا به افسردگی ناشی از پارازیت هم مبتلا نباشه خواننده این متن بود بهتره یک خاطر ِ جمع هم به شما هدیه بده که سلامتی شما از بابت امواج پارازیت مورد تهدید نیست چرا که قدرت و انرژی سیگنالهای پارازیتی که موجبات غیظ و غضب جمع افسردگان رو فراهم آورده و طبق شایعات ماهواره ای باعث و بانی موج سرطان فعلی معرفی شده یک میلیاردم قدرت و انرژی گوشیهای موبایلی که به گوش و سر میچسبونیم نیست و همینطور به سرطانزایی خوردن فست فود و سوسیس و کالباس و حتی امواج فرهای مایکروویو! طبق آمار وزارت بهداشت همین دولت که رئیس محیط زیستش یکی از عوامل انتشار این شایعات است،درصد ابتلای سرطان در آمریکای بدون پارازیت 6 برابر ایرانه یعنی با احتساب اینکه جمعیت آمریکا سه برابر اینجاست، تعداد سرطانیهای اون کشور 18 برابر ماست! پس میتونیم علاوه بر افسردگی ناشی از سریالهای فسادآور ماهواره ای ، دروغ و شایعه پردازی رو هم به عوارض داشتن ماهواره اضافه نماییم!:) به هر حال استقلال فکری و قلم روانتون واقعا جای بسی تبریک داره....
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سپاس از نظر شما و اطلاعاتی که دادین :) هرچند خودم اطلاع دقیقی در این مواردی که گفتین ندارم. و نمیدونم امارها دقیقا اینطوری هستن یا نه. یا مثلا امکانات درمان در کشورهای مختلف چه جورین. ولی خب به طور کل ممنون که چیز جدیدی به دانسته های من و دیگران اضافه کردین:)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/١١
٠
٠
خیییلییی عالی بودد ممنون
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٣
٠
٠
ممنون از شما :)
sahar_m
sahar_m
٩٣/١١/١٢
١
٠
من که اصلا تلویزیون نمیبینم :/ این تب فراگیر رو از سخنان گهربار خانم ها و آقایون فامیل که عین خوره میرن رو مخمون و دست از سر تعریف و نقد این داستان های مزخرف (که همشون تهش مشخصه و رسما ملودراماتر از این نمیتونست باشه واسه سطح عامه پسند )بر نمیدارن .
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٢
٠
٠
والا بخدا "ملودرام" حرمت داره! صد رحمت به هزل، به هجو! به خزعبل!
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٣
٠
٠
میگم چطوره با هم مهربون تر باشیم دوستان ؟!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٣
٠
٠
من کامنتم رو کاملا در تایید خانم مشقتی نوشتم. من نامهربانی ای ندیدم! منظورتون چیه خانوم نیک بنیاد؟ / این بخش از کامنت شون رو تایید کردم: تعریف و نقد این داستان های (که همشون تهش مشخصه و رسما ملودراماتر از این نمیتونست باشه واسه سطح عامه پسند )؛ داستانهای تلویزیون منظورشون بوده.( با هر گیرنده ای در طبقاتِ پایین میز تلویزیون!)
ردپای قلم
ردپای قلم
٩٣/١١/١٢
٠
٠
سلام...بسیار عالی...خداقوت...مطلبتون رو کپی گرفتم ...جهت استفاده ...
n_nikbonyad
n_nikbonyad
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سلام. سپاس از شما :)
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤