از بچگي چشم نداشت. يعني چشم داشت‌ها... ولي انگار که نداشت. چشم‌هایش نمي‌ديد، نا بينا بود. روشن دل. اصلا بگذار باهات راحت حرف بزنم، کور بود، کور مادرزاد. طبق معمول هر روز کنار خيابان با يک لبخند مصنوعي و عصاي سفيد رنگ ايستاده بود، منتظر من. چشم انتظار بود اما چشم انتظاري‌اش را نمي‌شد از چشم‌هایش خواند. آخر عينک دودي‌اش سد شده بود بين من و چشم‌هایش.

خيلي آرام آمدم و کنارش ايستادم. سرش را سمت من چرخاند، يک لبخند طبيعي تحويل من داد و پرسيد تويي؟

- گفتم آره خودمم. بعد دستش را دراز کرد و من بي‌اختيار دستش را گرفتم.

فکر کنم سرانگشتانش چشم داشت. آخر اگر حتي بي‌خبر توي خيابان غير از سر قرارمان هم يکهو دستش را مي‌گرفتم، مي‌توانست من را بشناسد که کي هستم. يا مي‌توانست گل‌ها را با لمس کردن برگ‌ها و گلبرگ‌های‌شان تشخيص بدهد.

گوش‌هاي تيزي هم داشت. به صداي من، قاطي يک عالمه دختر بچه هم سن خودم که از مدرسه تعطيل شده بوديم واکنش نشان مي‌داد. هر روز ظهر من را ازمدرسه تا خانه همراهي مي‌کرد. با هم حرف مي‌زديم. دوستش داشتم. دوستم داشت. مي‌گویند آدم‌ها وقتي پير مي‌شوند بچه مي‌شوند، برای همين دوست‌هاي خوبي شده بوديم برای هم. همين‌طور که قدم مي‌زديم دستم را از دستش جدا کردم. زيپ کوله پشتي‌ام را کشيدم و دفتر نقاشي‌ام را بيرون آوردم تا نقاشي‌هایم را بهش نشان بدم. نقاشي امروز من يک آدمک بود که چشم نداشت. دفترم را گرفتم جلوي صورتش و گفتم: ببين...

سکوت کرده بود. يکهو به خودم آمدم. وقتي چيزي نگفت، خودم شروع کردم به توضيح دادن نقاشي. با دقت گوش مي‌داد. فکر کنم آدمک نقاشي من را خيلي خوب درک مي‌کرد. يکي که عين خودش زندگي‌اش تاريک بود. يکي که فقط رنگ مشکي را مي‌شناخت و هيچ تصويري از بقيه رنگ‌ها نداشت. يکي که هر روز که چشم‌هایش را باز مي‌کند، انگار يک رنگ مشکي مي‌پاشند روي دنيایش. يکي که صبحش شب است. شبش هم شب.

تا ته نقاشي که رفتم، خيلي با اشتياق گفت، بقيه نقاشي‌هایت را هم بهم نشون بده. تند تند دفترم را ورق زدم تا برسم به آن نقاشي که بابایم برایم کشيده بود. يک دشت کشيده بود با درخت‌هايي که ساقه‌هایش بنفش بود و برگ‌هایش قهوه‌اي. آن موقع برای پيرمرد همسايه‌مان با هيجان توضيح مي‌دادم که بابایم چه اشتباهي کرده که اگر آن موقع قد الانم مي‌دانستم بهش مي‌گفتم که بابام کور رنگي دارد. خيلي سخت است که کور رنگ باشي که همه رنگ‌هاي دنيایت کور باشند. که نداني چي چه رنگي است.

گوش مجاني گير آورده بودم و برایش يک عالمه حرف زدم. رسيديم در خانه. طبق عادت و به قصد خداحافظي برایش دست تکان دادم و به داخل حياط رفتم. آن لحظه به اين فکر مي‌کردم که از بين پريسا و نازنين و آرزو و بقيه دوستانم مرد همسايه را دوست‌تر دارم...

صبح فردا شد. رفتم مدرسه. مدرسه را تمام کردم. زنگ خانه‌ها خورد. رسيدم کنار خيابان اما آن‌جا هيچ کس منتظر من نبود. از آن روز به بعد انگشت‌هاي من به انگشت‌هاي پيرمرد گره نخورد. پيرمرد شب قبلش دنيایش تاريک‌تر از هميشه شده بود. نفسش کور شده بود. نفسش گره خورده بود. نفسش رفته بود و ديگر بالا نيامده بود...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزای اصفهانی
میرزای اصفهانی
٩٣/١١/١٨
١
٠
سلام، فوق العاده زیبا بود. افراد نابینا واقعا عجیبن، میشه گفت چیزی که در اوایل متن نوشتید، تا حدود زیادی درسته. نکات ریز نگارشی در متن شما هست که ضربه ای به محتوای پر احساس متن خوشبختانه نزده، با وجود بالا بودن سن جیمی تون، مثل اینکه اولین متن شما بود، منتظر نوشته های خوب شما هستم. موفق باشید به معنای واقعی کلمه!
MATARRSAG
MATARRSAG
٩٣/١٢/٠١
٠
١
آره متاسفانه به خاطر ی سری مشغله اصلا یادم رفته بود که در جیم عضو شدم.انشاالله ازاین به بعد فعال ترم. پرسی از محبتتون
MATARRSAG
MATARRSAG
٩٣/١٢/٠١
٠
١
آره متاسفانه به خاطر ی سری مشغله اصلا یادم رفته بود که در جیم عضو شدم.انشاالله ازاین به بعد فعال ترم. پرسی از محبتتون
MATARRSAG
MATARRSAG
٩٣/١٢/٠١
٠
١
آره متاسفانه به خاطر ی سری مشغله اصلا یادم رفته بود که در جیم عضو شدم.انشاالله ازاین به بعد فعال ترم. پرسی از محبتتون
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/١٨
١
٠
:( چه غم انگیز...
MATARRSAG
MATARRSAG
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
اوهوم..
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/١١/١٨
٠
٠
اخه چه متن قشنگی بود خیلی خوشم اومد :)
S_sad
S_sad
٩٣/١١/١٨
٠
٠
عالی بود! و غم انگیز.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٨
٠
٠
"يکي که صبحش شب است. شبش هم شب..." : این شاه جمله ی این یادداشت هستش. ذهنِ خلاقی دارید و قلمِ توانایی./ پاراگرافِ آخر را کاش نمی نوشتید یا با تغییراتی جدی اعمال می کردید. قلم شیوایی دارید، کمی هم به "بازنویسی های دوم و سوم و چهارم و ..." اعتماد کنید، عالی میشه. موفق باشید. بی صبرانه منتظرِ داستانکِ جذابِ بعدیِ شما هستم.
MATARRSAG
MATARRSAG
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
شرمنده کردید.البته من این داستان رو به زبان محاوره نوشته بودم که به نظرم جالب تربود .تاخود جیمی ها چه دانند!
S_Alami
S_Alami
٩٣/١١/١٨
١
٠
لذت بردم خداوکیلی
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
سلام: خیلی جالب بود. سپاسگزارم. زنده باشید.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
سلام: زنده و جاودان باشید. جالب بود . متشکرم
k_pzh
k_pzh
٩٣/١١/١٩
١
٠
سلام خیلی عالی بود به خصوص آخرش خیلی تاثیرگذار بود.
MATARRSAG
MATARRSAG
٩٣/١٢/٠١
٠
٠
خوشحالم که پسندیدید
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨