پیاده رو پر است از نشانه‌ها

پیاده رو پر است از نشانه‌ها

نویسنده : رضا تمجیدی

راه رفتن در پیاده‌رو ها، رد شدن از کنار آدمها، دیدن چهره ها، اخم‌ها، لبخندها، نگرانی‌ها، حسرتها، و... تمام این آدم‌ها با همه‌ی حالاتشان یک چیز را به تو میگویند؛ زندگی جریان دارد.

پیاده رو برای بعضی‌ها یک مسیر عبور است،راهیست برای رسیدن به خانه. برای عده‌ای جولان‌گاهیست برای نمایش دادن آنچه که ندارند، برای عده‌ای هم حکم تماشاخانه ایست، تا ببیند آنچه را که دیدنی نیست. منظورم را شما خوب می‌فهمید، پیاده‌رو برای عده‌ای هم دکانیست برای کسب و کار، آن کودکانی که تو را وزن میکنند یا فالت را میگیرند، آنهایی که دنبالت میدوند تا آدامسی، جورابی را به تو بفروشند، تا شاید شب کتک نخورند، یا گشنه نخوابند، همان بچه‌هایی که بدنشان کبود است و تنشان پر است از وصله‌هایی که نگاه همنوعانشان بر آن زده.

بعضی پیاده‌روها سنگ فرشند بعضی سیمانی و بعضی خاکی. مهم نیست پیاده رو چه طرحی دارد مهم نیست کجا باشد، فقط باید باشد تا گاهی رفت و قدم زد. باید برویم تا خالی کنیم تمام خستگی‌ها را، تمام حرفها را تمام فکرها را. باید ببینیم افرادی که از کنار ما می‌گذرند، آن‌هایی که گاهی به تو برخورد می‌کنند و حتی بدون آنکه متوجه شوند. پیاده‌رو آدم‌ها را بهم نزدیک میکند. آنقدر که شانه به شانه‌شان راه بروی.

گاهی باید زندگی را در پیاده رو جستجو کرد، شاید زندگی همان ترازوی کوچکی باشد که جلوی آن بچه نشسته، شاید زندگی داخل آن برگه‌های فال باشد، شاید زندگی همان هزار تومانی باشد که از جیب کسی می‌افتد و تو آنرا بر می‌داری میدوی به سمتش و میگویی آقا این مال شماست و او به تو لبخند میزند. آری زندگی همان لبخند است.

پیاده رو پر است از نشانه‌ها، حرف‌ها، فکرها، برای زندگی.

باید رفت و قدم زد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Mahboubeh-A
Mahboubeh-A
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
آره راست میگین! پیاده روها تموم این چیزا رو توی خودش جا داده و شما چقد خوب این تصویرار رو اینجوری مکتوب تحویل ما دادین :)) فقط این پاراگرافی که با " گاهی" شروع میشه به نظرم یه خورده کلیشه ایه! : زندگی را باید جستجو کرد و ... شاید زندگی همان چیزی باشد که ... به خاطر همین، جذابیت قسمتای بالایی رو نداشت :))
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
سلام ممنون دوست خوبم
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
سلام؛ خیلی متن روان و خوبی نوشتید جناب تمجیدی و با اصل حرفتون کاملا اعلام موافقت می کنم. البته با اون قسمت هزارتومنیش نه:)... حالاتشان یک چیز را به تو میگویند: "زندگی جریان دارد."/ آدم ها/ جسارت ها و/... فوق العاده عالی و زیبا :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون دوست عزیز
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
خواهش می کنم رفیق :)
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
با پاراگراف دوم شما به شدت موافقم:) مرسی:)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون دوست خوبم
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
پیاده رو جای خوبیست، شاید بعضی هایمام کمی به خودمان بیایم
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
امیدوارم
E_KHOSRAVANI
E_KHOSRAVANI
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
با تمام عیب هایی که پیاده رو دارد.. اما برایم مطلوب است. راه رفتن راه رفتن و راه رفتن و خالی شدن.
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
بنظرم عیب نیست نشانست
naser_j
naser_j
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
زیبا نوشته بودید "بچه‌هایی که بدنشان کبود است و تنشان پر است از وصله‌هایی که نگاه همنوعانشان بر آن زده." جدای از این که آنان رو آن نوشتید از این بند از نوشته زیباتون خیلی خوشم اومد نه تنها بچه ها که ما در پیاده رو ها و سواره رو های زندگی گاهی با نگاهمون و قضاوت های عجولانه مون به خیلی ها خیلی وصله های نچسب رو می چسبونیم
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون دوست خوبم
admincheh
admincheh
٩٤/٠٣/١٤
١
٠
زندگی را باید راه رفت :)
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٣/١٥
١
٠
راه رفتنی رو باید رفت ، در بستنی رو باید لیسید! :دی
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
با یک کتانیِ پاره حتی!
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
جمله زیبایی بود ممنون
غ-مریم
غ-مریم
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
چقدر ديد زيبايي ايول
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون از شما
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/١٤
٠
٠
پیاده رو یه نقش مهمی تو زندگی آدم ها داره :)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
قطعا همینطوره ممنون بخاطر نظرتون
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
ممنون از شما از این زاویه بش نگا نکرده بودم!
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون از شما بخاطر حضورتون
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
ممنون از شما از این زاویه بش نگا نکرده بودم!
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
چه قدر این پیاده رو ها قدم های منو شمردن و ناراحتی هامو تو خودشون نگه داشتن ولی دم نزدن و از خیلی از آدما راز نگه دار تر بودن...ممنون نوشته ی زیبا و خلاقانه و جذابی بود...امیدوارم همچنان کارای خوبتونو ببینم...موفق باشین
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون دوست خوبم خوشحالم که رابطه گرفتید
m_soltani
m_soltani
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
پیاده رو را باید چشید با طعم کفش های کتانی ...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
و گاهی کفشهای شب رو.ممنون بخاطر نظرتون
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
...
میرزا
میرزا
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
سلام؛ وب جدید راه اندازی نکردید؟
هاچ
هاچ
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
درود :) چرا تا بازگشاییِ دوباره ی بلاگفا رفتم یک خونه ی جدید: hajarak.blog.ir
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
با آرزوی موفقیت
محمد عبداللهی
محمد عبداللهی
٩٤/٠٣/١٥
٠
٠
سلام. زیبا نوشتید. یه سوال: جمله ی (منظورم را شما خوب می فهمید) درسته؟
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون محمد جان این جمله در ادامه ی جمله ی قبلش بود چون نمیخواستم منظورم رو توضیح بدم
راتا
راتا
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
زیبابودنگاه خاصتون
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون دوست خوبم حضور شما هم زیباست
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
متن خوب و هدفداری بود..... پیاده رو ها ..... جالب بود.... ممنون
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون حمید جان بخاطر حمایتت
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
موافقم.....رفت وآمد ها...حرف ها... صورت ها....فقط مواظب باشید توی پیاده رو عاشق نشوید.... من یه بار عاشق یه پسر کوچولو ی بامزه شدم... اصلن فکر نمیکردم بتونه حرف بزنه...یه خبطی کردم یه چشمک ریز زدمو براش شکلک درآوردم...آبرومو برد...همچی داد زد مامان این خانومه به من چشمک زد که از فرط خجالت به آنی تبخیر شدم :/
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
چه بامزه
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
شیک نوشتین...موافقیم...پیاده رو هایی که خیلی شلوغ نباشه خوبه برای درس گرفتن..... گاهی عمیقا خندیدن...یه پست اینجوری داشتم تو وبلاگ خدابیامرزم....ماجرای 2تاپسر بچه و کل کلشون درمورد زن گرفتنو نوشته بودم...یادش بخیر :)) قلمتون مستدام...ایامتون بکام (^_^)
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٣/١٦
٠
٠
ممنون دوست خوبم بخاطر حضورتون بخاطر جمله های زیباتون و بخاطر نظرتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨