باید باهاش آشتی کنم!

باید باهاش آشتی کنم!

نویسنده : f_behzadfar

الان که خوب فکر میکنم حق با اوست! من خیلی کوتاهی کردم، البته نباید یک طرفه به قاضی رفت، حق با من هم بوده، من هم گاهی اوقات مجبور بودم، مجبور بودم نادیده‌اش بگیرم یا گاهی به حرف‌هاش گوش ندهم و تردش کنم ولی الان پشیمانم! الان که خوب فکر می‌کنم من بیشتر مقصرم.

می‌ترسم! احساس می‌کنم حالش خوب نیست، راستش می‌ترسم ترکم کند! حتی دیگر یک نیم نگاهم بهم نمی‌کند! عجیب است، خیلی عجیب است، تا الان با چنین موقعیتی روبه‌رو نشده بودم! با یک بچه 5، 6 ساله که با این‌که از تاریکی به شدت می‌ترسد ولی اینقدر ناراحت است که رفته توی تاریکی اتاق و یک گوشه بق کرده! با یک بغض خیلی بزرگ توی گلویش که نه می‌تواند آن را فرو ببرد و نه بشکند! نمی‌دانم باید چکار کنم، سعی خودم را می‌کنم، باید از دلش در بیاورم،  آرام جلو می‌روم، رویش را برمی‌گرداند، می‌خواهم دست‌هایش را بگیرم، با غضب دست‌هایش را می‌کشد، بغض گلویم را فشار می‌دهد! باز هم می‌ترسم! می‌ترسم ترکم کند! سعی می‌کنم با زبان خیلی ساده بهش بفهمانم که پشیمانم! خوراکی‌هایی که برایش خریدم را جلویش می‌گذارم، یک نگاه سرد به‌شان می‌کند و دوباره رویش را برمی‌گرداند! دیگر از دیدن این همه خوراکی چشم‌هایش برق نمی‌زند.

الان که خوب فکر می‌کنم، این برمی‌گردد به خیلی وقت قبل، خیلی وقت است که دیگه بالا و پایین نمی‌پرد، خیلی وقت است که جلوی اسباب بازی فروشی چادرم را نمی‌کشد و با آن چشم‌های قشنگش به خاطر یک عروسک خواهش نمی‌کند، خیلی وقت است که صدای قهقهه‌های سرخوشش را نشنیدم. آره؛ مدت زیادی است که حتی یک لبخندم نزده، وای خدا چقدر بی‌تفاوت رد شدم !

این مدت بارها سعی کرده بود با چشم‌هایش بهم بفهماند که خسته شده از من، از به قول خودش آدم بزرگ‌ها و این دنیای خشک و بی‌روحشان.

راستش را بخواهید فکرمی‌کنم، این هم از مکافات 18سالگی باشد، که آدم نسبت به کودک درونش بی‌تفاوت می‌شود و سعی می‌کند نادیده‌اش بگیرد. باید باهاش آشتی کنم، شاید بخندید ولی باید به هر قیمتی که شده با کودک درونم آشتی کنم. او توی این دنیای ترسناک کسی را به جز من ندارد. باید باز هم برایش عروسک بخرم یا با یک بسته پاستیل و خوراکی‌های جورواجور بالا و پایین پریدنش را ببینم، باید باز هم مداد رنگی‌هایش را بدهم دستش تا برایم خط خطی کند! آره باید بیشتر هوایش را داشته باشم؛ دلم خیلی برای خنده‌هایش تنگ شده!

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٦
٠
٠
این هم یک یادداشتِ عالیِ خوش فرم... . "تعلیق" به مقدار کافی؛ "طراوت و تازگی کلمات" به اندازه؛ "حجمِ کلمات" استاندارد؛ "استفاده از علائم و حروف ربط و قید ها" به قدر کفایت و .... و ... چندین امتیاز از بیشمار امتیازاتِ این یادداشتِ عالی بودند. ممنونم از اینکه من رو هم در تعالیِ اندیشه تون شریک کردید. لذت بردم.
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٦
٠
٠
ممنون جناب شمشیری:-) ولی فک نمیکنم اینقدرها هم که شما گفتین تعریفی باشه! ممنون;-)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/١١/١٦
٠
٠
اخه طفلی کودک درونتون مواظبش باشین همیشه ;)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٦
٠
٠
دارم سعیمو میکنم ممنون که خوندین:-)
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/١٦
٠
٠
ممنون
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٦
٠
٠
خواهچ میشود:-)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٦
٠
٠
سلام: خیلی عالی بود.زنده باشید.
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٧
٠
٠
سلام :ممنون جناب حسنی:))همچنین شما
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٧
٠
٠
سلام:متشکرم
رفیعه
رفیعه
٩٣/١١/١٦
٠
٠
کلن حس بدیه ادم18سالش بشه.ی جور تناقض میاد سراغش.مثه حال الان من:(
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٧
٠
٠
حسش فک نمیکنم بد باشه!یک تجربه تازست!شایدبرای همین همراهش دلهره و کلافگی و ترس میاره!چون داری از درونت نتحول میشی داری تغییر میکنی هر لحظه هر روز دنیارو یک جور دیگه میبینی وهیچکس هم متوجه تو نمیشه فک میکنم اینقدر متفاوت بودنش برای همینه:))
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/١٧
٠
٠
خانم بهزاد فر میگم با دیدن نوشته منتشر شده تون توی سایت چه نکته آموزشی یاد گرفتید؟ شکسته نویسی ها به زبان معیار رفته بود. خیلی ساده است. امتحان کنید و سعی کنید شکسته ننویسید. به شدت نتیجه خوبی می گیرید.
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٧
٠
٠
سلام جناب نادری:))درسته من این مطلبمو به زبان محاوره نوشتم چون خودم هرچی فکر کردم نتونستم به معیار برگردونمش احساس میکردم اون حس داخل مطلب بهم میریزه ولی تمام مطلبای گذشتمو که فرستادم به زبان معیار بود ببخشید اگه این یکی زحمت شد:))
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/١٧
٠
٠
راستی در مورد نوشته هم تعلیقش رو یک مقداری زود رو کردید. یعنی مخاطب فکر می کنه که دارید در مورد یک خواهر یا برادر کوچکتر صحبت می کنید. بهترین جایی که می تونستید حسابی مخاطب رو به اوج ببرید توی خط آخر بود که اونجا کودک درون رو ؛ رو می کردید :)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٧
٠
٠
نمیدونم شاید ولی خودم حس کردم اگه بیشتر بخوام توضیح بدم ممکنه مخاطب خسته بشه! وشاید اینکه من یکبار کودک درون روبگم متوجه نشه برای همین دوبار اوردم که از اون حس خواهر یا برادر کوچک تر فاصله بگیره :))خیلی خیلی ممنونم برای انتقادتون حتما توی مطلبای بعدیم بیشتر دقت میکنم ممنون که وقت گذاشتین:))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٧
٠
٠
راستی نمیدونم کی این عکسو برای مطلبم انتخاب کرده ولی بسیار تا بسیار ازشون ممنونم چون خیلی خوشمله^ـ^
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/١٧
٠
٠
افرین موافقم..عکسه خیلی قشنگه :) من اول فکر کردم منظورت یه بچه کوچولو (خواهر یا برادرته ) خخخخ ..خیلی خوب بود ..موفق باشی عزیزم
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٧
٠
٠
ممونم:))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٧
٠
٠
آفرين به قلمتون و صاحبش:))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٨
٠
٠
ممنون جناب:-)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٨
٠
٠
خیلـــــــــــــــی هم خوب (^_^) هوای کودک درونت رو داشته باش...دیگه نبینم اذیتش کنی ها :)))))))) لذت بردیم...قلمت مستدآم بالآم جآن(^_^)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٨
٠
٠
چشم گفتم که میرم معذرت خواهی خخخ ممنون که وقت گذاشتی:-)
tanin
tanin
٩٣/١١/١٨
٠
٠
هوووم:)عالی بود:))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٨
٠
٠
:*
میرزا
میرزا
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام و تولدتون مبارک با آرزوهای خیلی خوب در این ایام! :)
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلامم ممنونم:)جناب :) روزای شما هم رنگی رنگی:)
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
تولدتون مبارک خانوم بهزاد فر .... :))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
ممنونم جناب بزرگواری :))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٥/٠٩
٠
٠
سلام خانوم بهزادفر ... فرصت کردین یک سر به وبلاگ من بزنین لطفا
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤