کِشنده... / قسمت سوم و پایانی یک داستان کوتاه رازآلود

کِشنده... / قسمت سوم و پایانی یک داستان کوتاه رازآلود

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

افسر پرسید: «چه خواسته‌ای؟!» آرش گفت: «ساره، دخترِ دوست قدیمیِ پدر کیوان بود. اونا رفیق گرمابه و گلستان همدیگه بودن. پدر کیوان هم می‌خواست رفاقت رو در حق دوستش تموم کنه؛ به همین خاطر، بدون توجه به نظر کیوان، از ساره خواستگاری کرد. فکر می‌کرد که مثل همیشه، کیوان رو حرفش حرف نمی‌زنه. ولی کیوان این یکی رو دیگه طاقت نیاورد. ساره دختر بدی نبود، ولی کیوان علاقه‌ای به اون نداشت. روزِ آخر زندگیش، اومده بود پیش و من دردِ دل می‌کرد. حرفاش که تموم شد، بلند شد که بره. از حرف‌هایی که زد و رفتاری که داشت، مطمئن شدم که می‌خواد بره خودکشی کنه! به همین خاطر قبل از این‌که از خونه‌م خارج بشه، کشتمش! نمی‌خواستم انگ و ننگ خودکشی، تا ابد روی اسم بهترین دوست زندگیم، بمونه!»

افسر هنوز هم لوکوموتیو را در دست داشت. آن را با دو دستش گرفت و خوب نگاهش کرد. خشمش فروکش کرده بود. داشت به حرف‌هایی که آرش زده بود، فکر می‌کرد. رو کرد به آرش و گفت: «ساره دیگه سراغ کیوان رو از تو نگرفت؟!» آرش گفت: «چرا! چند بار دیگه هم به همون پارک اومد و هر بار، حرف‌های جدیدی تحویل من داد. ولی مضمون حرفاش همونایی بود که قبلا گفتم. منم هر بار با تاکید و اصرار بهش گفتم که کیوان رو به قتل رسوندم. روزِ آخری، ساره به من گفت اگه راست می‌گم جسدش رو نشون بدم تا اونم باور کنه!» افسر گفت: « خب ... چرا جسدش رو نشونشون نمی‌دی؟! هم خودت راحت می‌شی و هم اونا حرفت رو باور می‌کنن!» آرش عاجزانه سرش را تکان داد و گفت: «مشکل همین جاست! حساب اینجاش رو نکرده بودم. به این فکر نکردم که محصول هر قتلی، یه جسده. جسد که نباشه، قتلی هم صورت نگرفته!»

افسر متحیر شد و گفت: «یعنی می خوای بگی جسد کیوان بعد از مرگش، دود شد و رفت هوا؟!» آرش شانه‌هایش را بالا انداخت و مچ هر دو دستش را به طرف بیرون، چرخاند. افسر لوکوموتیو را روی میز گذاشت. آرنج دست چپش را روی میز قرار داد و با همان دستش، چانه‌اش را گرفت. بعد با دست راستش خودکاری را از داخل قلمدان برداشت. در حالی که با آن خودکار، به طور مداوم روی میزش ضربه می‌زد، چشمانش را ریز کرده بود و آرش را نگاه می‌کرد. یک دفعه و با عصبانیت، انگشت اشاره دست راستش را به سمت آرش گرفت و گفت: «پسر تو یا دیوونه‌ای یا تنت می‌خاره! خدا خدا کن که معلوم بشه دیوونه‌ای!» سپس، کشوی میزش را محکم بیرون کشید و چند برگه سفید از داخلش بیرون آورد. برگه‌ها را روی میز گذاشت و مشغول به نوشتن شد. چند کلمه نوشته بود که به آرش گفت: «اسمت چیه؟» آرش گفت: «آرش حُسِ...» افسر حرفش را قطع کرد و گفت: «کارت شناساییت پیشته؟ بدش ببینم!» آرش کارت شناسایی‌اش را از داخل کیف مدارکش درآورد و به افسر داد. افسر کارت را گرفت و خواند: « آرش حسینی.» و دوباره شروع به نوشتن کرد. چند کلمه نوشت و باز از آرش پرسید: «اسمِ فامیل کیوان چیه؟» آرش لبخندی تعجب آمیز گوشه لبش انداخت و گفت: «فامیلیِ کیوان؟! ...منظورِ من از کیوان، همون اسم پسرانه معروف نیست!» بعد لوکوموتیو را برداشت و قسمت زیرین آن را به افسر نشان داد. آن جا حرف k و عدد 1 انگلیسی، به زیبایی حکاکی شده بود. آرش گفت: «کی - وان! این اسم یه رشته رزمیه. اولین بار که قهرمان کشور شد، پدرش این لقب رو براش انتخاب کرد و پیش همه با این اسم صداش می‌کرد. پدرش به همه می‌گفت که این اسم دومِ پسرشه و از بچگی روش بوده. ولی دروغ می‌گفت. اون در واقع می‌خواست با هر بار صدا زدن اسم پسرش، قهرمان بودن اون رو مثل چماق توی سرِ این و اون بکوبه! انقدر به این اسم صداش زده بود که دیگران هم «کیوان» صداش می‌زدن! اون هیچ وقت به پدرش نگفت که از این کارش متنفره. اون عاشق اسمش بود و دوست داشت که به اسم واقعیِ خودش صداش کنن. اسمی که از بچگی باهاش بزرگ شده بود. آرش... آرش حسینی!»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
:))) ممنون که مارو درگیر این ماجرای جنایی کردین! خخ
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
اقای علوی! الان دقیقا داستان 2 تا شخصیت داشته؟؟! کیوان که نبوده ینی شخص حقیقی نبوده از طرفی باید 2 تا شخصیت باشه؟! عی بابا من گیج شدم یکی توضیح بده! (ایکون سردرگمی!)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٢
٠
١
«به این فکر نکردم که محصول هر قتلی، یه جسده. جسد که نباشه، قتلی هم صورت نگرفته!» + «پدرش این لقب رو براش انتخاب کرد و پیش همه با این اسم صداش می‌کرد.» + « انقدر به این اسم صداش زده بود که دیگران هم «کیوان» صداش می‌زدن! اون هیچ وقت به پدرش نگفت که از این کارش متنفره» *** کیوان شخصیتی بوده که پدر و مادر آرش، ازش ساخته بودند. آرش اون شخصیت و تمام ویژگی هاش رو کشته.
admincheh
admincheh
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
یعنی هر دونفر یکی بودن دیگه و اون خود واقعی ِ علایقش رو کشته؟
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/١١/٢٢
٠
١
باید جراحی پلاستیک کنه ک نه نامزدش نه پدرومادرش بشناسنش!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
درسته. ولی خود واقعیش (آرش)، شخصیتی که پدر و مادرش (کیوان) ازش ساختن رو می کشه. یعنی میشه چیزی که واقعا هست و دوست داره باشه.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
کجای داستان، گفته شد که نشناختنش؟!
دخترخاصــ
دخترخاصــ
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
پدرومادرش و نامزدش که می دونن آرش همون کیوانه چرا تو پارک ازش می پرسه کیوان کجاست|||؟؟؟؟؟؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
جواب کامنت پایینی رو بخونید.
admincheh
admincheh
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
خب پدرومادرش و نامزدش که می دونن آرش همون کیوانه چرا تو پارک ازش می پرسه کیوان کجاست ؟:|
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
راوی اون قسمت، خود آرشه. جمله ی عینی، ساره نیست که بگید چرا میگه کیوان کجاست! اگه به صورت عینی می نوشتم، اینطور می شد: ساره گفت :« کیوان این چند وقته کجایی پس؟! چرا به شرکتت سر نمی زنی؟!! ....»
خودم
خودم
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
واقعا خانواده آرش فقط از روی اسمه کیوان اونو میشناختن که وقتی میبیننش میگن کیوان کو؟؟!! اصلا انتظار همچین پایانیو نداشتم.اصلا خوب نبود...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
جواب کامنت بالایی رو باز تکرار می کنم، راوی اون قسمت خود آرشه، جمله ی عینی پدر و یا ساره نیستش! معمولا داستانها رو به همین خاطر رده بندی می کنند!!! هر داستانی رو هر رده ی سنی، نمی تونه درک کنه! و این خوب نبودن، از دید شماست.
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
چه جالب بود...تا حالا چنین موردی ندیده بودم یا نخونده بودم...قشنگ بود ممنون.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
ممنون.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
داستان خیلی خوبی بود و پایانش قابل حدس نبود ... قلم روان و گویای شما هم به متن کمک کرد و ای کاش این داستان تلنگری باشه بر اینکه پدرومادرها متوجه باشن با رویاهای شخصیشون بجه هاشونو به اسارت نکشن و اجازه بدن بچه ها قوی و مستقل بار بیان. که والدین نباید بترسن از استقلال بجه ها... که گاهی لزوم استقلال به اندازه همون نون شب و لباس تن واجبه برای بچه... قوی بودن یکی از مهمترین شاخصه های فردیه که دنیا از آدما میخواد و اگه نباشن میشکندشون تا قوی بشن.. ضعیف بودن به درد هیچی و هیچ جا نمیخوره و تاوان سختی داره...تاوانی مثل وابستگی های مخرب.مثل ازدست رفتن غرور و مثل بی اعتبارشدن تدریجی در چشم اطرافیان و خود شخص و حتی چندشخصیتی شدن و منزوی شدنش.... سپاس.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
ممنونم. با نظرتون کاملا موافقم.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
انتخابِ مضمون، انتخاب راوی ها، دیالوگ نویسی، نقاط عطف و پرداخت های دراماتیک عالی بودند. چرخش های روای هوشمندانه بودند.. و از همه بهتر؛ پایان بندیِ چندپلهوی داستان بود. بعد از مدتها یک داستانِ جناییِ "چفت و بست دار" حسابی توجهم رو جلب کرد. مرسی.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٢
٠
٠
ممنونم آقای شمشیری. لطف دارید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٢٣
١
٠
خواهش میکنم؛ چند تا اشتباه تایپ داشتم در کامنتم! عذر خواهم. اصلاحیه:** چرخش های روایی/ چند پهلوی داستان.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
من فکر کردم منظورتون راوی بوده.*** این اشتباهات تایپی موقع کامنت نوشتن، مثل اشتباهات لپی توی حرف زدن هستند. پیش اومدن شون طبیعیه.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
سلام: مطابق قبل بسیار عالی بود.قلمتان مان دگار و جانتان سلامت باد.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
سلام. ممنونم آقای حسنی. لطف دارید
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/٢٣
٠
٠
سلام:فدای شمادوست مهربان.
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١١/٢٤
٠
٠
من بعد از خوندن قسمت آخر داستان = :) خب حرف های اصلیمو قبلا زدم و محتوای داستانتون واقعا حرف نداره..و اما جنبه ی راز آلودش که من اصلا بش توجه نکرده بودم!حتی عنوان هم فک کنم درست نخونده بودم برای همین اصلا حدسی راجع بهش نداشتم لابد..واقعا نمیدونم چرا بعضی وقتا انقدر بی دقت میشم سر یه چیز ساده..برای کنکور هم که دارم میخونم الان همین بساطو دارم..! بگذریم..داشتم میگفتم که تازه بعد رفتن تو وبتون و خوندن نظرات فهمیدم که این دو نفر در واقع یه نفر بودن..و این موضوع واقعا فوق العاده بود و کارتونو بسی بسیار متفاوت و جالب کرده بود..اینجوری هم داستان جالبی به خوردمون دادین و هم محتوای عالی ..خلاصه که از همه لحاظ براوو دارین به قول اجنبی ها :).. راستی یادم رفت بگم هر چی هم که فکر کردم بهش نتونستم بفهمم جریان اسمش یعنی کیوان چیه تا وقتی آخر داستانو اینجا خوندم..بعد از خوندنش حس اسکل شدگی و در عین حال تحسین بهم دست داد که انقدر ساده بوده جریان ولی به خاطر اطلاعات عمومی کم نفهمیدم :دی..خلاصه که منتظر داستان های بیشتری ازتون هستم..فقط خواهشا دیگه اگه میشه در حد امکان سعی کنید چند قسمتیش نکنین دیگه داستاناتونو که دلمون میره اینجوری..مردم تا قسمت آخر اومد خب :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٢٥
١
٠
ممنون و تشکر از این همه تعریف. خیلی خوشحال شدم. *** رشته ی k1 توی ایران، بیشتر با اسمای فول کیک بوکسینگ و یا اسمای ساختگی مثل مسابقات آزاد یا رزم آوران شناخته شده. به همین خاطر، فکر کنم کمتر کسی از خواننده ها، از این تشابه اسمی خبر داشت. *** دو تا داستان دیگه هم که الآن توی صف انتشارند، دو قسمتی اند. البته همه ی این داستانها، یه تیکه هستند؛ قسمتی شدن شون به خاطر حجم بالاشون برای محیط وبلاگ و سایت جیم هستش. از طرفی هم، سایت جیم نویسنده های زیادی داره و این فاصله افتادن بین دو قسمت داستان، ناگزیره!
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
دیکتاتوری دوست داشتنی

از دلخوشی تا دلبستگی

٩٥/٠٩/١٨
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

وقتی ستاره توی آسمونه

٩٥/٠٩/١٥
چند کلمه با عادل فردوسی پور که دیگر عادل نیست

ناعادل!

٩٥/٠٩/١٦
به دنبال یک مامن

اعتراف

٩٥/٠٩/١٨
خواب عجیبی بود...

تجربه مرگ در خواب

٩٥/٠٩/٢٠