کِشنده... / قسمت دوم یک داستان کوتاه رازآلود

کِشنده... / قسمت دوم یک داستان کوتاه رازآلود

نویسنده : مهراد علوی

(برای خواندن قسمت قبل این‌جا کلیک کنید)

آرش دستش را آرام روی موهایش کشید و آن‌ها را رو به عقب شانه کرد. بعد کمی پشت سرش را خاراند و صحبت‌هایش را از سر گرفت: «بعد از اون روز، مدام منتظر بودم که پدر کیوان بیاد دم در خونه‌ام. دو، سه هفته گذشت؛ ولی هیچ خبری نشد!» افسر پرسید: «مگه نگفتی خونه‌ت رو عوض کردی؟!» آرش گفت: «چرا! ولی پدر کیوان عکس من رو داشت. کافی بود یه آگهی چاپ کنه و یه مژدگانی خوب براش در نظر بگیره.» آرش، آه سردی کشید. اشکی گوشه چشمش جمع شد. آن را با دست پاک کرد و ادامه داد: «دلم برای کیوان خیلی تنگ می‌شد. به همین خاطر، معمولا هر روز، یه سر به پارکی می‌رفتم که کیوان شدیدا بهش علاقه داشت. پارک دنج و خلوتیه. نیم ساعتی اونجا می‌چرخیدم و قدم می‌زدم. یه روز از همون روزا، رفتم روی یکی از صندلی‌های پارک نشستم؛ دستام رو به درازای صندلی باز کردم؛ سرمو رو به آسمون گرفتم و چشمام رو بستم؛ چند دقیقه‌ای توی همین حالت بودم که یه دفعه حس کردم کسی کنارم وایساده. چشمام رو باز کردم. ساره بود!» مکثی کرد و ادامه داد: «هر جایی رو که به ذهنش رسیده بود، دنبال من گشته بود تا این‌که دستِ آخر توی اون پارک پیدام کرده بود. کیفش رو زده بود زیرِ بغلش؛ دست به سینه و حق به جانب وایساده بود و من رو نگاه می‌کرد. ازم پرسید کیوان کجاست؟! چرا دیگه به شرکتش سر نمی‌زنه؟ چرا به پدرش گفتم که کیوان رو کشتم؟! و چند تا چرای دیگه. بی‌تفاوت به اون و حرفاش، دوباره چشمام رو بستم. روی صندلی نشست. چند لحظه‌ای ساکت موند و دوباره شروع به حرف زدن کرد. اما این بار خیلی آروم و مظلومانه حرف می‌زد. می‌گفت می‌دونه که کیوان علاقه‌ای به ازدواجِ با اون نداره، ولی اون عاشق کیوانه. اونقدر که حاضره برای کیوان، جونش رو هم بده! می‌گفت اگه با هم ازدواج کنن، یه زندگی برای کیوان درست می‌کنه که هیچ زن دیگه‌ای نتونه! کاری می‌کنه که کیوان هم عاشقش بشه و از ته قلبش دوستش داشته باشه... حدود ده دقیقه، مدام از این حرفای عاشقانه و محبت آمیز زد که به کیوان بگم. حرفاش که تموم شد، چشمم رو باز کردم و نگاهش کردم. قیافه و نگاهش پر از خواهش و التماس بود. نفس عمیقی کشیدم، سرم رو به طرف دیگه‌ای چرخوندم و به ساره گفتم که حتی اگه بهشت رو هم برای کیوان مهیا کنه، دیگه فایده‌ای نداره. اون به قتل رسیده و کاریش هم نمیشه کرد! عصبانی شد و با کیفش، محکم به شکمم کوبید. بلند شد و با حرص تکرار کرد، «مرده! مرده!» نگاهش کردم. بغض کرد، سرش رو چرخوند و از من دور شد.»

افسر کنجکاو و مشتاق شده بود که از رابطه بین کیوان و ساره بیشتر بداند. به همین خاطر، حرف‌های آرش را قطع کرد و پرسید: «اگه... کیوان از ساره خوشش نمیومد، پس ... چرا باهاش نامزد کرده بود؟!» آرش نفس عمیقی کشید، سرش را پایین انداخت و چند لحظه‌ای به فکر فرو رفت. سپس دست کرد داخل جیب کتش، یک لوکوموتیو کوچک چوبی را از جیبش  بیرون آورد و روی میز گذاشت! لوکوموتیو از چوب گردو ساخته شده بود. به اندازه یک وجب درازا داشت و عرض و ارتفاعش هم نزدیک به سه انگشت بودند. یک تیکه بود و با ظرافت و تبحر خاصی، تراش و خراش داده شده بود. آن‌قدر زیبا بود که نظر هر شخصی را به خودش جلب می‌کرد و تحسینش را برمی‌انگیخت. افسر لوکوموتیو را برداشت و خوب نگاهش کرد. از آرش پرسید: «این چیه؟!» آرش گفت: «تا حالا به واگن‌های قطار دقت کردید؟! اتاق‌هایی که علیرغم داشتن چرخ، به خودیِ خود قادر به حرکت کردن نیستند! حتی اگه صد تاشون به همدیگه وصل بشن، بازم نمی‌تونن حتی یه قدم، به سمت هدفشون حرکت کنن! واگن‌ها برای رسیدن به هدفشون، به یه لوکوموتیو احتیاج دارن. به یه کِشنده! اتاقکی که نه تنها خودش حرکت می‌کنه، بلکه قادره واگن‌های دیگه رو هم به حرکت دربیاره و به مقصد برسونه. حالا اگه مقصد کشنده با مقصد واگن‌هاش یکی باشه، هیچ مشکلی پیش نمیاد! دردسر از جایی شروع می‌شه که اون کشنده بخواد تغییر مسیر بده و راهی رو بره که خودش دوست داره. اون وقته که همون واگن‌ها علیه‌ش قیام می‌کنند. قفل چرخاشون رو می‌زنند و نهایت تلاش‌شون رو می‌کنن که جلوی پیشرفتنش رو بگیرند! واضحه که این کشنده یا باید از مقصد خودش صرف نظر کنه؛ و یا این‌که اتصالش با واگن‌ها رو، قطع کنه! انقطاعی که هرگز کار ساده و سهلی نیست!»

خونسردی چهره آرش از بین رفت و در حالی که لحظه به لحظه، ضرب آهنگ صدایش تندتر می‌شد، ادامه داد: «کیوان همون کِشنده بود! آدمی که خیلی‌ها رو به خیلی چیزا رسوند. ثروت و کاری که پدر کیوان صاحبشه، تمامش حاصل دسترنج و زحمتای پدربزرگِ کیوانه؛ و نه پدرش. پدر کیوان، برخلاف تمام تلاش‌ها و آرزوهاش، نه توی زندگیش و نه توی کارش؛ به هیچ موفقیت خاصی دست پیدا نکرده . اون همیشه آرزو داشته که یک و فقط یک مدال قهرمانی داشته باشه. ولی برعکس کیوان، حتی توی باشگاهشون هم، شماره یک نبوده و نشده! مادر کیوان هم در قیاس با سایر اعضای خانواده و فامیلش، یه فرد کاملا معمولیه. به همین خاطر، هر دوشون می‌خواستند که تمام کمبودها و سرشکستگی‌های زندگی‌شون رو از طریق کیوان جبران کنن. خودِ کیوان عاشق کار با چوب و هنرهای دستی بود.»

و در حالی که به لوکوموتیو چوبی اشاره می‌کرد، گفت: «اینم ساخته دست اونه. آخرین یادگارش برای من!... ولی به اصرار مادرش و به اجبار پدرش توی رشته مهندسی تحصیل کرد و عمران خوند. رشته‌ای که اصلا بهش علاقه‌ای نداشت. با این حال، واسه خاطر مادرش، تو هر شیش سال دانشجوییش، نفر اول دانشگاه شد! کیوان عاشق ورزش تنیس بود، اما پدرش اون رو مجبور کرد که توی رشته رزمی فعالیت داشته باشه. هیچکس نمی‌دونست دلیل اصلی زهر و کوبندگی ضربه‌های کیوان، نفرت‌هاییه که توی وجودش تلنبار شدن! اینا تموم عذاب‌ها و سختی‌هایی نیستند که کیوان به خاطر پدر و مادرش تحمل کرد. اون یه عمر روی حرف اونا حرفی نزد و به خاطرشون، دور خیلی از علایقش رو خط کشید! حتی خونه و ماشینش رو هم مجبور شد که به سلیقه و انتخاب والدینش بخره؛ با وجود این‌که برای خریدنشون، یه قرونم از پدر یا مادرش نگرفته بود همیشه می‌گفت که اونا پدر و مادرشن و به گردنش خیلی حق دارن! نهایت تلاشش رو برای خوشحال کردنشون می‌کرد. اما آخرین خواسته پدرش، اون رو به نابودی کشوند.»

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٣
٠
٠
عکس کنار عنوان، مربوط به فیلم "امور دوزخی (infernal affairs)" هستش.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/١٣
٠
٠
به نظر من داستان کشنده یکی از جذاب ترین داستانهای سایت هستش. من معمولا دستنوشته های داستانی رو به سختی می پسندم چون خیلیهاشون واقعا قابلیت ها و کمالات داستانی رو ندارن اما نوشته شما بی اغراق برام جذابیت داره و دنبالش می کنم تا قسمت آخر که نظر کلی رو بگم//راستی چند قسمته داستان شما؟//موفق باشید آقای علوی :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٣
٠
٠
ممنونم لطف دارید. امیدوارم تا پایان نظرتون همین باشه. داستان سه قسمت داره و توی قسمت بعدی تموم میشه.
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/١٣
٠
٠
خیلی خوب بود. بی صبرانه منتظر ادامه ی داستانتون هستم. ممنون :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٣
٠
٠
تشکر.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٣
٠
٠
تا اینجا که عالی بود.. صبر میکنم تا قسمت پایانی... (اگر "آخرین خواسته" ی پدرش رو لابلای همین سطور می گفتید، میشد همینجا پایانِ قشنگی باشه. دقیقا با همین جملات انتخابی شما در پاراگراف آخر؛ فقط اگر اون خواسته رو در تعلیق نمیذاشتید) امیدوارم طولانی بودن نقطه ضعفش نشده باشه. که البته با این فرم و ساختار قلمی که شما دارید، احتمالا تونستید پیرنگهایی رو تا انتها "زنده" نگه دارید. مرسی. منتظرم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٤
٠
٠
خیلی ممنونم. نه هنوز همه ی داستان گفته نشده و قسمت سوم حرفای بیشتری برای گفتن داره.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٣
٠
٠
معرکس / زودتر این قست بعد هم منتشر شه /
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٤
٠
٠
ممنون. لطف داری
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٣
٠
٠
چن قسمته کلا؟
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٤
٠
٠
قسمت بعدی تموم میشه
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سلام: بسیار خوب بود.متشکرم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٤
٠
٠
سلام. ممنونم.
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٦
١
٠
سلام:قربان شما.سلامت باشید.
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/١٤
٠
٠
WOW چقدر بلنده!!!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٤
٠
٠
این نظر بیشتر این معنی رو می رسونه که داستان رو نخوندید! به هر حال، ممنون از بازدیدتون.
admincheh
admincheh
٩٣/١١/١٤
٠
٠
منتظر قسمت بعدی هستم تا نظر کلی بدم!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٤
٠
٠
ممنون بابت پیگیری داستان
F-jafari
F-jafari
٩٣/١١/١٤
٠
٠
مرسی،امیدوارم تا آخر همینطور جذاب باشه.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٤
٠
٠
ممنون.
blue girl
blue girl
٩٣/١١/١٤
٠
٠
خوب بود ولی بلند بود1ایشالا قسمت بعدی!
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٤
٠
٠
ممنون.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
٠
٠
چه جالب..من فکر میکردم اسم داستان کُشنده اس ولی الان فهمیدم کِشنده اس..پس اسم داستان اشاره به کیوان داشت نه آرش..رفتم قبلی هم نگاه کردم ولی دیدم رو اون کسره نذاشته بودید..سهوی بود یا عمدی ؟!..نکته ی جالبی بود به هرحال..جریان قطار عالی بود :)..مثل اینکه حدس من درست دراومد تقریبا ..بی صبرانه منتظر آخر داستان هستم
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٦
٠
٠
اسم اصلی داستان همین کشنده ( با کسره زیر ک) هستش. ولی به عمد کسره رو ننوشتم تا با توجه به شروع داستان، خواننده به اشتباه، اسم داستان رو «کُشنده» بخونه. در این صورت، وقتی به کلمه ی کشنده توی داستان می رسه، می بینه که اشتباه می کرده و این خودش یه نکته برای جذابیت بیشتر داستان محسوب میشه. کسره ی عنوان این قسمت رو، ادمین سایت گذاشتن و این نکته ی جالب داستان رو از بین بردند! ( البته من توی این داستان زحمت زیادی برای ویرایش به ادمین دادم! این به اون در!). ممنون بابت تعریف تون.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
١
٠
منم چون گیج شدم که اگه میخواستید بذارید چرا از اول نذاشتید پرسیدم..ولی خب الان هم زیاد بد نشد..نگران نباشید..چون من وقتی به جریان قطار و کشنده رسیدم تازه حواسم به عنوان جمع شد و بعد دیدم که اِ چطور این کسره داشت..اگه داشت که من قبلا میفهمیدم که دیگه بعدش رفتم چک کردم..پس باور کنید خیلی ها هم مثل من همین جوری شده جریان براشون و زیاد به جذابیت داستان لطمه نزده..
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤