پاستیل خرسی / داستانک

پاستیل خرسی / داستانک

نویسنده : j_seyedi

یا من بیده ناصیتی

باد پرده‌های اتاقش را از پنجره بیرون کشیده بود. سیاهی شب درون اتاقش خزیده بود. نور‌پردازی مسخره‌اش، از اتاق یک فضای دلگیر ساخته بود؛ یک فضای گریه‌دار؛ یک فضای بی‌معنی لابلای یک چهاردیواریِ قرمزِ خط‌ خطی کننده اعصاب. کفش‌های کتانی‌اش را از لبه تختش آویزان کرده بود و به نظرش می‌آمد که اتاقش را زیباتر کرده. یک بسته پاستیل روی تختش پخش‌و‌پلا بود. ساعت نه شب بود و هنوز برنگشته بود.    

پنجره‌ی اتاقش را بستم. پرده‌ی همیشه گند گرفته‌ی اتاقش را کشیدم. هیچ زیر بار نمی‌رفت که از پنجره‌ی ساختمان‌های روبرو اتاقش خوب پیدا بود. اتاقش دلگیر‌تر شد. دیگر نه راهی برای عبور هوا می‌ماند نه راهی برای نفوذ نور. خودش هم برای فرار از همین دلگیری فضا پنجره را باز می‌کرد.    

پدرش روبروی تلوزیون خوابش برده بود. چائیش یخ کرده بود و دلم نمی‌آمد به خاطر یک چای سرد از دهن افتاده بیدارش کنم. حتی دلم نمی‌خواست در اضطرابم شریک شود. آرام رویش را کشیدم تا بیدار نشود. ساعت می‌دوید و هیچ دلم نمی‌خواست از این دیرتر شود.    

بیست سال پیش که به دنیا آمد یک دفتر صد برگ خریدیم. روی جلدش یک عکس سه نفره از خودمان چسباندیم. با پدرش قرار گذاشته بودیم اسم دفترمان را بگذاریم دفتر تعلیم و تربیت، خیلی علمی، خیلی حساب شده. فکر کرده بودیم اسم همه‌ی آدم‌ها یا همه‌ی چیزهایی که ممکن بود بر تربیت کودک دلبندمان اثر بگذارد را بنویسیم؛ و خوب حواسمان باشد تا چیزی از قلم نیفتد.

خُب این آرزوی هر پدر و مادری ست که فرزندشان را، ثمره زندگی‌شان را، خوب تربیت کنند؛ این که عیب‌و‌آر نیست؛ زیر سوال رفتن آزادی و اختیار کودک هم نیست. بچه را بالاخره یک کسی تربیت می کند؛ یا پدر و مادرش، یا پدر بزرگ و مادربزرگش، یا خاله‌های مهدکودک، یا تلوزیون، یا CD های فیلم و کارتون، یا کتاب‌های قصه و یا حتی بچه همسایه دیوار به دیوار. بالاخره یک نفر هست تا مسئولیت تربیت بچه را به عهده بگیرد. ما خودمان به عهده گرفتیم؛ من و پدرش؛ و احساسمان این بود که همه ی عوامل تحت کنترل ماست.    

و حالا بعد از بیست سال دفتر صد برگ‌مان پر شده بود؛ پر از اسم آدم‌ها، پر از اسم فضا‌ها، حرف‌ها، کتاب‌ها، فیلم‌ها، کار‌ها، برنامه‌ها، امامزاده‌ها، سفرها، در آمد‌ها، وام‌ها، اسم مدرسه‌ها، هم‌کلاسی‌ها، چیدمان خانه‌ها، خوراکی‌ها، لباس‌ها، خریدها، حتی تغییر مدیریت‌ها .... اوووووه.....و با وجود این‌که بهترین فرصت‌های دونفره‌ی من و پدرش صرف ورق زدن و بررسی دفتر صد‌ برگ‌مان شده بود اما انگار هیچ چیز تحت کنترل ما نبود.    

تقصیر ما بود شاید. شاید چیزی از قلم افتاده بود؛ یا شاید در بررسی‌مان دچار اشتباه شده بودیم. مثلا شاید باید به جای هفته‌ای یک بار، ماهی یک بار شهربازی می‌رفتیم. شاید هر‌هفته به شهربازی رفتن عادت خوبی نبود؛ عادت به جیغ‌و‌ویغ بی‌معنی؛ عادت به دوستی‌های بی‌هوا؛ خُب بچه‌ها را بی‌معنی می‌کند. تکرار تجربه‌ی پینوکیو چندان هم عجیب‌و‌غریب نیست. شاید لازم بود به جای بستنی وانیلی بیشتر بستنی توت فرنگی می‌خریدیم. نان باگت هم بی‌تاثیر نیست؛ همین‌طور آن وام کذایی. احتمالا همین بی‌دقتی‌ها ذائقه اش را عوض کرده بود؛ والّا باید الان به جای پاستیل خرسی، روی تختش پر از نخودچی و کشمش بود.    

شاید اصلا همان خانه‌ی قدیمی پدری شوهرم بهتر بود برای زندگی. خانه‌مان را نباید عوض می‌کردیم. یک حیاط بزرگ داشتیم با حوض مربعی. کف حوض آبیِ‌آبیِ‌آبی. آبِ‌شهرداری روزی دو بار حوضمان را پر می‌کرد. عادت کرده بود به آب‌بازی؛ به درخت انار، به فضای باز، به عطر خوش درخت انگور، به پیچیدن صدای باد میان برگ‌ها، به ترس‌های شیرین، ترس از جهش ناگهانی یک حشره ناشناخته لابلای آجرهای آفتاب خورده؛ و حالا لابلای یک چهار دیواری قرمزِ دلگیر گیر کرده بود و پرده‌هایی که هر از چند گاهی مادرش آن‌ها را می کشید تا مبادا کسی از پنجره های روبه‌رو طفل معصومش را دید بزند.    

دلم یک دفتر صد برگ نو می‌خواست؛ این بار مثل یک دفتر آشپزی؛ مثل طریقه‌ی پختن عدس پلو برای سه نفر، دو پیمانه برنج، یک پیمانه عدس، نصف یک مشما گوشت تخت شده‌ی فریز شده، یک پیاز متوسط، نمک، فلفل، زردچوبه، دارچین به مقدار لازم، یک پیمانه کشمش، سر یک قاشق چایخوری زعفران، سرخ کردن گوشت و پیاز، دم کردن برنج و عدس با توجه به همه‌ی ظریف کاری‌های زنانه، ریختن توی دیس، تزئین با گوشت چرخ کرده و کشمش و زعفران، یک عدس پلوی خوشمزه؛ گرچه دختر من عدس پلو هم نیست. به هر حال دفتر صد برگمان چیزی کم داشت؛ چیزی شبیه دانستن میزان نمک برای خوش طعم شدن عدس‌پلو؛ چیزی شبیه دانستن میزان عوامل اثر گذار لازم یا چگونگی ارتباط همه‌ی عوامل بد و خوب برای تربیت بهترین دختر دنیا.    

ساعت از نه‌و‌نیم گذشته بود. از لابلای پاستیل‌های پخش شده روی تختش یکی را برداشتم؛ چندان هم بد مزه نیست؛ حتی می‌توانست بهتر از نخودچی‌و‌کشمش باشد. عادت کردن کار سختی نیست. اولش سخت است، دوّمش آسان.     

در اتاقش را بستم. روبروی تلوزیون نشستم و به بافتن بافتنی‌ام ادامه دادم. پدرش هنوز خواب بود. دلم می‌خواست تنها به یک چیز فکر کنم؛ به عادت کردن به طعم خوش پاستیل خرسی؛ به عادت کردن به این فکر که هیچ‌کس این همه بیکار نیست تا از پنجره اتاقش اتاق دخترم را دید بزند. دلم می‌خواست حین بلعیدن پاستیل خرسی و عادت کردن به همه‌ی بی‌مزگی‌هایش  به این فکر کنم که شاید دیر آمدن یک دختر بیست ساله چندان هم مساله‌ی مهمی نیست. 

منبع:مصاف

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/١٩
٢
٠
ممنون از زحمت قلمتون.
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١١/١٩
٢
٠
ممنون از نظر تون..
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/١١/١٩
٢
٠
چه داستانک جالبی بود :) ایکاش پدر و مادر ها برای چند لحظه کوتاه هم که شده خودشون رو جای بچشون بزارن اونطوری خیلی راحت تر با مسائل کنار میان:)
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١١/١٩
٢
٠
کاش...ممنون از نظرتون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٩
٢
٠
عجب داستانک استخون داری! چه چفت و بستی! چه شروع و پایانی! / به اندازه حدود دو یا سه پاراگراف هم اگر از یک جاهایی کم میشد به داستانی بسیار قوی تر از این تبدیلش میکرد... ولی خوب بود. لذت بردم.
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١١/١٩
٠
٠
ممنونم از نظرتون
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١١/٢٠
١
٠
قالبش خوبه ولي طولانيه/ولي اون خط اخرشو اصلا نميتونم قبول كنم
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
ممنونم از نظرتون
رویا خانوم
رویا خانوم
٩٣/١١/٢٠
١
٠
دغدغه های همیشگی یک مادر. به نظرم واسه پدر و مخصوصا مادر دیر خونه اومدن یه دختر 30 ساله هم قابل قبول نباشه :) لذت بردم از خوندنش. ممنون
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
ممنون بابت نظرتون
S_Alami
S_Alami
٩٣/١١/٢٠
١
٠
جالب بود :)
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
ممنونم از نظرتون
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/٢٠
١
٠
ولی چه میشه کرد...همه ی اینا مهمه :/ داستان جالبی بود..مرســــــــی (^_^)
j_seyedi
j_seyedi
٩٣/١١/٢٠
٠
٠
ممنونم از نظرتون
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠