زوزه گرگ، نور ماه و ترس زهرآگین...

زوزه گرگ، نور ماه و ترس زهرآگین...

نویسنده : A_abbaszade

صدای وزیدن باد. دم دم صبح و نور ماه. تنهایی‌های مبهم در سیاهی شب. چیزهایی به خاطر می‌آورم. چیزهایی که مطلوب نیست. پرده خاطرات تلخ را کنار می‌زنم. خوف و وحشت در بند بند وجودم ریشه می‌کند. اما باز هم روحیه پولادین من غیر قابل نفوذ است. به درون کلبه باز می‌گردم. باز هم صدای پا در تاریکی. گویی همین نزدیکی ست. می‌اندیشم که در گوشم سخن می‌گوید. کاری از من ساخته نیست. ترس را به چشم خود دیدم. باد راهش را به کلبه باز می‌کند. پنجره باز می‌شود و همراهی باد را می‌کند. صاعقه می‌خروشد و صدای رعب انگیزی را در شب طنین انداز می‌شود. زوزه گرگ  نور ماه را جشن می‌گیرد. صاعقه می‌خروشد و آواز ترس را بلند می‌خواند. گویی این سحر در آسمان عروسیست..

اما من... من به عزا برخواستم! عزای تنهایی خودم! باز هم باد سکوت را می‌شکند. صاعقه هم در ترس من دلالت دارد. باران شروع به باریدن می‌کند و هر لحظه بیش از پیش ترس را در رگ‌هایم تزریق می‌کند. ماه به لیوان روی میز می‌تابد. انگار منتظر همین بودم. ماه تصمیمم را قطعی کرد! لیوان را یک نفس سر کشیدم. به زمین افتادم. هنوز هم حسش می‌کردم اما این بار می‌خندید. بلند بلند...  باران بند آمد. انگار همه به روال عادی کار خود برگشتند. باز هم ماه می‌تابید. باز هم باد می‌آمد. او هنوز می‌خندید. من به گریه افتادم...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٢
٠
٠
چقدر جمله هاي كوتاه و پيوسته، جالب بود ممنون!
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
ممنون از حضورتون
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/١١/١٢
٠
٠
چقدر جالب یود...کاملا متصور شدم *:)
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
ممنونم
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٢
٠
٠
ذهن رو آشفته میکنه :)
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
بله بیشتر نثرام همینطوریه
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٣
٠
٠
با این سن تقریبا کمتون همچین نوشته هایی بهت برانگیزه :)) موفق باشید
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٤
٠
٠
سنم تقریبا کم نیست واقعا کمه :)))) ممنونم
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٢
٠
٠
عجب "پریشان نوشت" جذابی! مرسی! لذت بردم... .
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
خواهش میکنم من از شما ممنونم
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٣
٠
٠
صاعقه عنصر به شدت جذابیه....خروشیدنی که تو نوشتتون بهش نسبت دادین رو پسندیدم... مرســــــــــی از شما شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
تشکر
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سلام:خیلی خوب بود. ممنون.یزدان بخشنده حامیتان باد.
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
متشکرم
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/١٣
٠
٠
:|
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
چی شده؟؟
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سکوت میکنمممممممممممممم
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
چرا؟؟
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/١٣
٠
٠
ادم رو غم الود میکنه ! ممنون
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
اره بیشتر نثرام ناخواسته اینجوری میشه
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/١٣
٠
٠
جالب بود ..
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
ممنونم
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/١٣
٠
٠
مرسي
A_abbaszade
A_abbaszade
٩٣/١١/١٣
٠
٠
مرسی از شما
پربازدیدتریـــن ها
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
مراقب دل ها

یک استکان یاد خدا

٩٦/١١/٠١
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
من مرده ام

لالایی هق هق ها

٩٦/١١/٠١
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
ادب و مهربانی را فراموش نکنیم

تو يا شما؟ مسئله اين است!

٩٦/١١/٠١
مرسی همه!

دلتنگت بودم

٩٦/١١/٠٢
چند خطی درباره سانسور کتاب

سانسور ممکن نیست

٩٦/١١/٠٢