فردای روزی كه هجده ساله شدم
خاطرات یک خال کنج لب

فردای روزی كه هجده ساله شدم

نویسنده : وبگردی

من در جايي زندگي مي‌كنم كه شما، اساسا از وجودش بي‌خبريد. از حوصله من هم خارج است كه بنشينم براي‌تان فلسفه ببافم و شجره نامه‌ام را رو كنم و از خانه و كاشانه‌ام بگويم. همين اندازه بدانيد كه من يك «خال» هستم. يك خال قهوه‌اي تيره از طايفه خال‌هاي كنج لب.

در خاندان ما رسم بر اين است كه يك روز بعد از تولد 18 سالگي‌مان، مي‌فرستن‌مان به اين دنيا. رسالت‌مان اين است كه خودمان را بچسبانيم به شما. هر كس با توجه به طايفه‌اش، به يك جايي مي‌چسبد. هويت من ايجاب مي‌كند بچسبم به كنج لب. فرداي روزي كه 18 ساله شدم، پدر بزرگ جانم، كه يك خال گوشتالوي نازنين است، مرا به گوشه‌اي فراخواند. بنا به سنت، دو تصوير از شما در پيش چشمانم نهادند. يكي تصوير دختركي بود در آستانه بيست سالگي و ديگري، دختري به گمانم بيست و چند ساله. من حق انتخاب داشتم كه كنج لب يكي را براي چسباندن خودم، برگزينم. البته شايان ذكر است كه تصاوير پيش روي من، آينده دختركان را نشان مي‌داد، وگرنه آن زمان كه پدربزرگ جان مرا فراخوانده بود، ان دو دختر هنوز متولد نشده بودند. جانم براي‌تان بگويد كه من دخترك كوچكتر را انتخاب كردم. پدر بزرگ هشدار داد كه: «اين دختر دائم، خدا لبخند مي‌زند و ممكن است نيش تا بناگوش دررفته‌اش، مانع از جلوه گري تو شود. آن ديگري را انتخاب كن بچه! او به نوزده سالگي كه برسد، مي‌رود تو را مي‌سپارد به دستان يك جراح و رهايت مي‌كند و تو دوباره بازمي‌گردي پيش خودمان.»

ولي من انتخاب خود را كرده بودم. همان دخترك خندان را مي‌خواستم.القصه مراحل اداري طي شد و من آمدم زمين و چسبيدم به كنج لب دخترك. آخ كه نمي‌دانيد چقدر از زندگيم راضي‌ام. پيش خودمان بماند. اين دختر گاهي مي‌رود جلوي آينه و قربان صدقه من مي‌رود. محال است حداقل ماهي يك بار نشنوم كه مي‌گويد «من به خال لبت اي دوست گرفتار شدم». شعرش مناسبتي هم نداردها ولي دائم خدا تكرار مي‌كند. برخلاف حرف پدربزرگ، دخترك اغلب لبخندش را طوري تنظيم مي‌كند كه من زير گونه‌هايش محو نشوم. البته گاهي هم از دستش در مي‌رود و چنان لبخندهاي عظيم و پهني روي صورتش نقش مي‌زند كه من كه هيچ، پدربزرگ گوشتالويم هم كه بود باز هم توان مقابله با اين لبخند پت و پهن را نداشت.

راستي تا يادم نرفته بگويم كه نام زميني من اين است: خال كنج لب مهشادي  

==========

منبع:

http://yek-rob-mande.blogfa.com/post/188

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
اااا چه بامزه! منم یکی از این خالها دارم کنج لبم! :))) اونم از زندگیش ظاهرا راضیه! منم از اون! :)
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
قشنگ بود و متفاوت :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
ح چه عااالییی
ye_pesar
ye_pesar
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
جانبخشی با حالی داشت /الان که دقت می کنم می بینم کنار لب خیلی هاس ، مث خودم ، اما فک کنم با یه پولیش رفع میشه :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
صنعت تشخیص رو کلا زیر و رو کردید رفت پی کارش! مرسی! / نکات جالبی رو عنوان کردید که البته بدیهیات بود و میشد با نگاهی تیزبین تر، کمی عمیق تر از ناگفتنی ترهای خال ها گفت. چه در حوزه های عرفان و عشق و چه در علم پزشکی.
مهشاد هاشمی
مهشاد هاشمی
٩٣/١١/٠٧
١
٠
من این مطلب رو تقریبا یک سال و نیم پیش توی وبلاگ " یه ربع مانده" ، وبلاگی گروهی با تم داستانی ، نوشتم . راستش خودمم خیلی وقت بود که نوشته هامو توی اون وبلاگ نخونده بودم . واسم تازگی داشت خوندن دوباره متن هام :) شاید اگه الان قرار باشه دوباره مطلبی با همچین موضوعی بنویسم ، نتیجه کاملا با این پست متفاوت باشه
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
سپاسگذارم از پاسخ شما. قانع کننده است؛ من هم خیلی اوقات(از جمله همین چند روز پیش) مطلبی رو متعلق به سه سال قبل بازنشر کردم تا بازخوردها رو ببینم. کاملا توضیح شما رو می پذیرم. موفق باشید. منتظر انتشار جدیدترین آثار شما خواهم بود. یقینا پخته تر نوشته اید.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
جالب بود مرسي:)
mahboobeh
mahboobeh
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
خیلی هم خوب
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
پرفکت:))
korosh
korosh
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
واقعا ! چ باحال ! نمیدونستم تو 18 سالگی میاد سراغ ادم ! منم یکی دارم فقط یکی 2 کیلومتر پاییت از لبمه تقریبا رو شکمم و رنگشم سفیده :/ هیچ ربطی هم به این خال کنج لب مهشادی نداره !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! الان فهمیدین منم یه خال دارم یا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟
korosh
korosh
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
راستی مطلب عالی بود :) مطالب دیگه وبش هم خیلی خوب بو :) کلن وبلاگ قشنگی بود :) ممنون
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
جالبب بودددددددددددددددددددد
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

چشم هایت شبیه پاییزند...

٩٥/٠٩/١٨
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣