اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن

اهلی کردن یعنی ایجاد علاقه کردن

نویسنده : وبگردی

در این هنگام بود که سر و کله‌ی روباه پیدا شد.

 

روباه گفت: سلام!

 

شازده کوچولو سر برگرداند و کسی را ندید،‌ ولی مودبانه جواب داد: سلام...

 

صدا گفت: من اینجا هستم،‌ زیر درخت سیب... 

 

شازده کوچولو پرسید: تو کی هستی؟ چه خوشگلی...!

 

روباه گفت: من روباه هستم.

 

شازده کوچولو به او تکلیف کرد که بیا با من بازی کن. من آن‌قدر غصه به دل دارم که نگو...

 

روباه گفت: من نمی‌توانم با تو بازی کنم. مرا اهلی نکرده‌اند

 

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: ببخش! 

 

اما پس از کمی تامل باز گفت: "اهلی کردن" یعنی چی؟ 

 

روباه گفت: تو اهل اینجا نیستی. پی چی می‌گردی؟ 

 

شازده کوچولو گفت: من پی آدم‌ها می‌گردم. "اهلی کردن" یعنی چی؟ 

 

روباه گفت: آدم‌ها تفنگ دارند و شکار می‌کنند. این کارشان آزارنده است. مرغ هم پرورش می‌دهند و تنها فایده‌شان همین است. تو پی مرغ می‌گردی؟

 

شازده کوچولو گفت: نه، من پی دوست می‌گردم. نگفتی "اهلی کردن" یعنی چی؟ 

 

روباه گفت: "اهلی کردن" چیز بسیار فراموش شده‌ای است، یعنی "علاقه ایجاد کردن..." 

 

-علاقه ایجاد کردن؟ 

 

روباه گفت: البته. تو برای من هنوز پسربچه‌ای بیش نیستی. مثل صدها هزار پسربچه دیگر، و من نیازی به تو ندارم. تو هم نیازی به من نداری. من نیز برای تو روباهی هستم شبیه به صدها هزار روباه دیگر. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، هر دو به هم نیازمند خواهیم شد. تو برای من در عالم همتا نخواهی داشت و من برای تو در دنیا یگانه خواهم بود... 

 

شازده کوچولو گفت:کم‌کم دارم می‌فهمم... گلی هست... و من گمان می‌کنم که آن گل مرا اهلی کرده است...

 

روباه گفت: ممکن است. در کره زمین همه جور چیز می‌شود دید... 

 

شازده کوچولو آهی کشید و گفت: گـــل من گـــاهی بداخلاق، کم‌حوصــــله و مغـــرور بود...اما مـــاندنی بـــود...این بودنش بود که او را تبدیل به گـــل من کردهبود... ولی آن‌که من می‌گویم در زمین نیست.

 

روباه به ظاهر بسیار کنجکاو شد و گفت:

 

- در سیاره دیگری است؟ 

 

- بله. 

 

- در آن سیاره شکارچی هم هست؟ 

 

- نه.

 

- چه خوب!... مرغ چهطور؟ 

 

- نه! 

 

روباه آهی کشید و گفت: همیشه یک پای کار می‌لنگد. 

 

لیکن روباه به فکر قبلی خود بازگشت و گفت:

 

- زندگی من یکنواخت است. من مرغها را شکار می‌کنم و آدم‌ها مرا. تمام مرغها به هم شبیهند و تمام آدم‌ها با هم یکسان. به همین جهت در اینجا اوقات به کسالت می‌گذرد. ولی تو اگر مرا اهلی کنی، زندگی من همچون خورشید روشن خواهد شد. من با صدای پایی آشنا خواهم شد که با صدای پاهای دیگر فرق خواهد داشت. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخ فرو خواهد برد، ولی صدای پای تو همچون نغمه موسیقی مرا از لانه بیرون خواهد کشید. بعلاوه، خوب نگاه کن! آن گندم‌زارها را در آن پایین می‌بینی؟ من نان نمی‌خورم و گندم در نظرم چیز بیفایده‌ای است. گندم‌زارها مرا به یاد هیچ چیز نمی‌اندازند و این جای تاسف است! اما تو موهای طلایی داری. و چقدر خوب خواهد شد آن وقت که مرا اهلی کرده باشی! چون گندم که به رنگ طلاست مرا به یاد تو خواهد انداخت. آن وقت من صدای وزیدن باد را در گندم‌زار دوست خواهم داشت...

 

روباه ساکت شد و مدت زیادی به شازده کوچولو نگاه کرد. آخر گفت: 

 

- بیزحمت... مرا اهلی کن!

 

شازده کوچولو در جواب گفت: خیلی دلم می‌خواهد، ولی زیاد وقت ندارم. من باید دوستانی پیدا کنم و خیلی چیزها هست که باید بشناسم.

 

روباه گفت: هیچ چیزی را تا اهلی نکنند، نمی‌توان شناخت. آدم‌ها دیگر وقت شناختن هیچ چیز را ندارند. آنها چیزهای ساخته و پرداخته از دکان می‌خرند. اما چون کاسبی نیست که دوست بفروشد، آدم‌ها مانده‌اند بی‌دوست .تو اگر دوست می‌خواهی مرا اهلی کن!

 

شازده کوچولو پرسید: برای این کار چه باید کرد؟ 

 

روباه در جواب گفت: باید صبور باشی، خیلی صبور. تو اول کمی دور از من به این شکل لای علف‌ها می‌نشینی. من از گوشه چشم به تو نگاه خواهم کرد و تو هیچ حرف نخواهی زد. زبان سرچشمه سوءتفاهم است. ولی تو هر روز می‌توانی قدری جلوتر بنشینی. 

 

فردا شازده کوچولو باز آمد.

 

روباه گفت: 

 

- بهتر بود به وقت دیروز می‌آمدی. تو اگر مثلن هر روز ساعت چهار بعدازظهر بیایی، من از ساعت سه به بعد کم‌کم خوشحال خواهم شد، و هر چه بیشتر وقت بگذرد،‌ احساس خوشحالی من بیشتر خواهد بود. سر ساعت چهار نگران و هیجان‌زده خواهم شد و آن وقت به ارزش خوشبختی پی ‌خواهم برد. ولی اگر در وقت نامعلومی بیایی، دل مشتاق من نمی‌داند کی خود را برای استقبال تو بیاراید... آخر در هر چیز باید آیینی باشد

 

شازده کوچولو پرسید: "آیین" چیست؟ 

 

روباه گفت: این هم چیزی است بسیار فراموش شده، چیزی است که باعث می‌شود روزی با روزهای دیگر و ساعتی با ساعت‌های دیگر فرق پیدا کند.مثلن شکارچیان من برای خود آیینی دارند؛ روزهای پنجشنبه با دختران ده می‌رقصند. پس پنجشنبه روز نازنینی است. من در آن روز تا پای تاکستان‌ها به گردش می‌روم. اگر شکارچی‌ها هر وقت دلشان می‌خواست می‌رقصیدند، روزها همه به هم شبیه می‌شدند و من دیگر تعطیل نمی‌داشتم.

 

...

 

بالاخره شازده کوچولو روباه را اهلی کرد و چون ساعت جدایی نزدیک شد، روباه گفت:

 

-آه! من گریه خواهم کرد.

 

شازده کوچولو گفت:

 

- تقصیر خودت است. من بد تو را نمی‌خواستم، ولی خودت خواستی که اهلیت کنم...

 

روباه گفت: درست است.

 

شازده کوچولو گفت: ولی تو گریه خواهی کرد!

 

- درست است.

 

- پس چیزی برای تو نمی‌ماند.

 

- چرا، می‌ماند. رنگ گندمزارها... که به رنگ موهای طلایی تو است، یاد تو را برایم زنده می‌کند...

 

سپس گفت:

 

- برو دوباره گلها را ببین. این بار خواهی فهمید که گل خودت در جهان یکتاست.بعد برای خداحافظی پیش من برگرد تا رازی را به تو هدیه کنم.

 

شازده کوچولو رفت و دوباره گلها را دید. به آنها گفت:

 

- شما هیچ شباهتی به گل من ندارید، شما هیچ نیستید. کسی شما را اهلی نکرده است و شما هم کسی را اهلی نکرده‌اید. روباه من هم مثل شما بود. روباهی شبیه صد هزار روباه دیگر بود. ولی من او را دوست خودم کردم و حالا او در جهان یکتاست.

 

و گلها سخت شرمنده شدند.

 

شازده کوچولو باز گفت:

 

- شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید. کسی برای شما نمی‌میرد. البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می‌بیند، ولی او به تنهایی مهم‌تر از همه شماست. چون من فقط او را آب داده‌ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته‌ام، چون فقط برای او پناهگاه با تجیر ساخته‌ام، چون فقط برای خاطر او کرمهایش را کشته‌ام (جز دو سه کرم برای پروانه شدن)، چون فقط به گله‌گذاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده‌ام. چون او گل من است.

 

سپس پیش روباه برگشت. گفت:

 

- خداحافظ.

 

روباه گفت:

 

- خداحافظ. راز من این است و بسیار ساده است: "فقط با چشم دل می‌توان خوب دید. اصل چیزها از چشم سر پنهان است".

 

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:

 

- اصل چیزها از چشم سر پنهان است.

 

روباه باز گفت:

 

- همان مقدار وقتی که برای گلت صرف کرده‌ای باعث ارزش و اهمیت گلت شده است.

 

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:

 

- همان مقدار وقتی که برای گلم صرف کرده‌ام...

 

روباه گفت:

 

- آدم‌ها این حقیقت را فراموش کرده‌اند، اما تو نباید فراموش کنی؛ تو تا زنده‌ای نسبت به آنی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی...

 

شازده کوچولو تکرار کرد تا در خاطرش بماند:

 

- من مسئول گلم هستم.

 

================

 

قسمتی از کتاب شازده کوچولو که در فیلم مارمولک هم از این قسمت یاد شد.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٨
١
٠
شما زیبایید، ولی جز زیبایی هیچ ندارید. کسی برای شما نمی‌میرد. البته گل مرا هم رهگذر عادی شبیه شما می‌بیند، ولی او به تنهایی مهم‌تر از همه شماست. چون من فقط او را آب داده‌ام، چون فقط او را زیر حباب گذاشته‌ام، چون فقط برای او پناهگاه با تجیر ساخته‌ام، چون فقط برای خاطر او کرمهایش را کشته‌ام (جز دو سه کرم برای پروانه شدن)، چون فقط به گله‌گذاری او یا به خودستایی او یا گاهی هم به قهر و سکوت او گوش داده‌ام. چون او گل من است.//تو نباید فراموش کنی؛ تو تا زنده‌ای نسبت به آنی که اهلی کرده‌ای مسئولی. تو مسئول گلت هستی...///یکی از الهام بخش ترین کتابهایی که هرگز رنگ غبار به خودشون نمی گیرن. سپاس از این گزیده گزینی شما
mahboobeh
mahboobeh
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
من مسئول گلم هستم!! در اولین فرصت این کتاب میخونم!
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
این کتاب یکی از شاهکارهای دنیای ادبیات داستانی هستش. می پرستمش. ممنونم از انتخاب زیبای شما.
admincheh
admincheh
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
تررجمه ی احمد شاملو رو پیشنهاد می کنم برای خرید :)
a_shamshiri
a_shamshiri
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
اتفاقا همین ترجمه بینظیره خیلی آموزنده بود
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
واقعا کتاب بسیار زیبایی انتخاب کرده اید از شما سپاس گزارم. :)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
چقد زیاد بود منکه نخوندم شرمنده :)
ye_pesar
ye_pesar
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
اثر زیبای آنتوان_دو_سنت‌اگزوپری ، خلبان نیروی هوایی فرانسه که در جنگ جهانی کشته شد/ روحش شاد
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/٠٩
٠
٠
کلا شازده کوجولو رو عاشققققققققققققققققققممممممممم:)
پربازدیدتریـــن ها
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
شعری سروده خودم

چشم هایم باز شد٬ دیدم کنارم نیستی

٩٥/٠٩/١٨
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
شعری سروده خودم

ناز نگاه

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

تو خیالی...

٩٥/٠٩/١٦
اندر مصائب شغل من

پرنیا؟ پریا؟ پریان؟ پرنیان؟

٩٥/٠٩/١٣