کشنده... / قسمت اول یک داستان کوتاه رازآلود

کشنده... / قسمت اول یک داستان کوتاه رازآلود

نویسنده : مهراد علوی

آرش جلوی در اتاقِ خدماتِ قضاييِ کلانتری ایستاد. نگاهی به داخل اتاق انداخت. اتاق کوچکی بود و ظاهر ساده‌ای داشت. دو میز فلزی به موازات یکدیگر و موازی با در، داخل اتاق گذاشته بودند. جلوی هر کدام از میزها، سه صندلی، چسب دیوار چیده شده بود. افسری پشت یکی از میزها نشسته و مشغول رسیدگی به پرونده‌ای بود.

آرش وارد اتاق شد و سلام داد. افسر سرش را بالا گرفت و گفت: « سلام؛ بفرما» و با دستش به آرش اشاره کرد که روی صندلی بنشیند. آرش نشست. افسر پرسید: «چه کار داشتی؟» آرش گفت: «اومدم اعتراف کنم.» افسر کنجکاو شد و پرسید: «به چی؟!» آرش گفت: «قتل!»

با شنیدن کلمه قتل، افسر بالاتنه‌اش را به سمت جلو حرکت داد؛ آرنج‌هایش را روی میز گذاشت؛ ساعدهایش را به حالتِ ضربدری روهم قرار داد و با چشمانی گرد شده، پرسید: « قتل...؟! غیرعمد بوده دیگه؟» آرش در چشمان افسر نگاه کرد و گفت: «نه! کاملا عامدانه بود!» افسر جا خورد! ظاهر و رفتار آرش بیشتر به افراد تحصیل کرده و محجوب شبیه بود تا یک قاتل؛ کت و شلوار شکیلی پوشیده و خیلی باوقار روی صندلی نشسته بود.

افسر پرسید: «کسی رو که کشتی، کی بود؟ چه رابطه‌ای باهات داشت؟» آرش گفت: «کیوان؛ بهترین و صمیمی‌ترین دوستم رو.» افسر با کنایه پرسید: «به همین خاطر کشتیش؟» آرش، در حالی که با سرش تاکید می‌کرد، گفت: «دقیقا! اون عذاب زیادی می‌کشید. منم راحتش کردم.» افسر پرسید: «چه عذابی؟» آرش گفت: «قصه‌اش طولانیه. وقت دارید براتون توضیح بدم؟» افسر گفت: «لازم نکرده برای من تعیین تکلیف کنی. کامل توضیح بده ببینم چی می‌گی.»

آرش شروع به تعریف ماجرا کرد: «کیوان نزدیک ترین دوست من بود. از همه بهتر می‌شناختمش و می‌شناختم. حتی مادرش هم به اندازه ی من، اون رو نمی‌شناخت! اون آدم توداری بود. ولی همه غم و غصه‌اش رو برای من بازگو می کرد. فوق لیسانس عمران داشت. پنج سالی می‌شد که یه شرکت ساختمان سازی تاسیس کرده و روز به روز هم به اعتبار شرکتش اضافه کرده بود. پدرش تاجر چوب و مادرش هم استاد دانشگاهه. پدرش جودوکار هم بوده. کیوان هم به تبع پدرش، رزمی کار شده بود و چندین مدال قهرمانی کشور داشت.»

افسر به طعنه گفت: «طفلک چقدر عذاب می‌کشیده!» آرش نگاهی به افسر انداخت و لبخندی تلخی زد. افسر پرسید: «کِی کشتیش؟» آرش گفت: «دو ماه پیش.» افسر پرسید: «تا الآن فراری بودی؟» آرش گفت: «نه! یعنی اولش، چرا. وقتی که کیوان رو کشتم، خونه، ماشین، کار و خلاصه همه چیزم رو عوض کردم. لطفی که در حق کیوان کردم برای من خیلی گرون تموم شد!» افسر گفت: «نترس! اصلا نترس! من خیلی خوب بلدم لطف مردم رو جبران کنم!» آرش خنده‌اش گرفت. افسر از آن همه بی‌خیالی و خونسردیِ آرش، خونش به جوش آمده بود.

آرش ادامه داد: «ده شب از قتل کیوان گذشت. تموم اون ده شب رو، نزدیک به دو یا سه ساعت خوابیدم. اونم به هزار بدبختی و مصیبت. فکر و خیال امونم نمی‌داد. روز یازدهم که شد تصمیم گرفتم که برم همه چیز رو به پدر و مادر کیوان بگم و خودم رو راحت کنم. رفتم. جلوی در خونه پدری کیوان که رسیدم، مضطرب و مردد شدم و خواستم برگردم. پدر و مادر کیوان از من دلِ خوشی نداشتن. اونا معتقد بودن که من باعث می‌شم پسرشون از راه به در شه و اخلاق و رفتاری پیدا کنه که هرگز دوست ندارن! همین طوریش، از من بیزار بودن؛ چه برسه به این که بخوام خبر قتل پسرشون، اونم به دست خودم رو، بهشون بدم. این فکرا داشت من رو مجبور می‌کرد که برگردم، اما با خودم گفتم که مرگ یه بار، شیون یه بار. زنگ در رو زدم. پدر کیوان اومد جلوی در. سلام دادم. جواب سلامم رو نداد و همونطوری بهم زل زد! پرسید کیوان کجاست؟ چرا گوشیش خاموشه؟ کجا قایم شده؟! برام خیلی سخت بود که توی چشماش نگاه کنم. سرم رو پایین انداختم و گفتم که پسرش رو به قتل رسوندم! زد زیرِ خنده! مثل دیوونه‌ها قهقهه می‌زد. با حالتی جدی و مغموم نگاش کردم. یه دفعه خنده‌اش رو قطع کرد و با نفرت تمام بهم چشم دوخت! دستش رو چرخوند که بهم سیلی بزنه، تو هوا مچ دستش رو گرفتم. عصبانی شد و خواست با اون یکی دستش بزنه، اون یکی رو هم گرفتم. خشمش به اوج رسیده بود. در حالی که زور می‌زد دستاش رو آزاد کنه، با صدای بلند شروع کرد به داد و هوار و بد و بیراه گفتن به من. دستاش رو محکم به عقب پرت کردم و انگشت اشاره‌ام رو به نشانه ی تهدید به سمتش گرفتم! خیلی حرفا بود که می‌خواستم بهش بزنم. ولی منصرف شدم و به سمت ماشینم راه افتادم. او دوباره شروع به داد و هوار کرد. می‌گفت به کیوان بگم دست از این مسخره بازیاش برداره، میدونه که کیوان زنده س... کدوم احمقی باور می‌کنه که من کیوان رو کشته باشم؟! می‌گفت کیوان رو از ارث محروم می‌کنه... اسمش رو از شناسنامه‌ش خط می‌زنه... داد زد که کیوان به ساره قول داده و دو ماه دیگه باید باهاش عقد کنه! جلوی در ماشینم رسیده بودم. برگشتم رو به اون و سرش داد زدم که «اون هیچ قولی نداده بود!» تن صدام انقدر بالا بود که موجش، پدر کیوان رو گرفت. درجا خشکش زد و ساکت شد. تا حالا من رو انقدر عصبانی ندیده بود! در ماشین رو با حرص باز کردم، توی ماشین نشستم و در رو محکم کوبیدم. ماشین رو روشن کردم و پام رو گذاشتم روی گاز.»

افسر پرسید: «ساره کیه؟!» آرش جواب داد: «ساره نامزد کیوان بود. شیش ماهی می‌شد که با هم نامزد کرده بودن.»

ادامه دارد...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
خواننده
خواننده
٩٣/١١/٠٦
١
٠
منتظر ادامشم.....
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
داستان "سه" قسمت داره. حالا یه حدسی چیزی راجع به ادامه ی داستان می نوشتید.
admincheh
admincheh
٩٣/١١/٠٦
١
٠
منتظر خوانش قسمت بعدی هستیم ؛البته گمونم می شد یه قسمتایی از داستان رو حذف کرد چون تو خود داستان نمود عینی پیدا می کنه !
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
منظورتون کدوم قسمتها بوده؟ بگید خوشحال میشم. به نظر خودم که زیاد نیست.
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
جالب بود. با اینکه طولانی بود خوندم و منتظر ادامه ی داستان هستم! :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
ممنون. خب این قسمت چون نصفش، مقدمه چینی و معرفی شخصیت بود، طبیعیه که یکم خواننده رو اذیت کنه.قسمتهای داستان خیلی سریعتر جلو میره. نکته ی دیگه اینه که اگه می خواستم داستان رو در چهار قسمت بنویسم، هر قسمت جایی تموم می شد که یه چیزی نصفه کاره و برای قسمت بعدیش می موند.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
مرسی جناب علوی. قلم خیلی قدرتمندی دارید فقط کاش کمی پیرایشش میکردید و برخی اشارات و جملات و توصیفات رو به قرینه معنایی حذف می کردید... اشکال دیگه ای به چشمم نمیخوره. لذت بردم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
ممنونم. لطف دارید. کاش جمله های مدنظرتون رو بازگو می کردید. خودم یه حدث هایی می زنم که منظور شما و دوستان از جملات اضافه کدومه. ولی الآن نمی تونم ازشون دفاع کنم! لطفا تا پایان داستان صبر کنید.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
تصحیح می کنم :حدس
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
چشم. من هم بدلیل دو قسمتی بودن ترجیح دادم صبر کنم. ممنون از سعه صدر و شعور والای شما نسبت به ماهیت انتقاد.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
داستان سه قسمتیه. خواهش می کنم. انتقاد اگه اصولی باشه و خوب هم بیان بشه، کسی از شنیدنش دلگیر نمیشه؛ وقتی که خودش هم ببینه اون نظرات باعث پیشرفتش میشن. ممنون از شما که نظرتون رو راجع به متن می گید.
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
مرسي:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
خواهش می کنم.
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
منتظرقسمتهای بعدییییی هستممممممممممممممم جالبببببب بودددددددددددد
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
ممنونم.
h_ghasemi
h_ghasemi
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
بااجازه تون من در قسمت آخر نظر کلی م رو میگم.سپاس
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
خواهش می کنم. خوشحال میشم.
j_hoseinpoor
j_hoseinpoor
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
قلم زیبایی دارید ممنونم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
تشکر.
zahra.bkht
zahra.bkht
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
داستان های این مدلی رو دوس دارم..منتظر می مونم تابقیش منتشر بشه
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٦
٠
٠
ممنونم.
sahar_m
sahar_m
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
دوست ندارم اول داستان نظر بدم ! تموم شد یه سره میخونم تو قسمت آخر نظر میدم ، ممنون از شما :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
ممنون. خوشحال میشم.
montaghed
montaghed
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
اجازه بده بعد از اینکه تمومش کردین، کامنت میذارم.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
خواهش می کنم. منتظر نظرتون هستم.
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
قسمت بعدی رو زووود بزارید ممنون:)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٧
٠
٠
من دو قسمت بعدی رو هم نوشتم و ارسال کردم. دیگه بستگی داره که کی نوبت چاپ بهش برسه. ممنون
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/٠٨
٠
٠
همیشه از توصیف زیاد نکه بد باشنا ولی خسته میشم ..دست خودم نیست..و خودمم حوصله ی توصیف کردن یه حالت و یه مکان رو ندارم و البته بلد هم نیستم !..ولی توصیف این پلیسه عجیب چسبید..خودمم باش حالت هاشو تکرار کردم..قشنگ عمق تعجب کسی رو که داره یه چیزی رو برخلاف باورهاش میبینه نشون داد..خب گویا دوست دارید خواننده حدس بزنه بقیه ی داستان رو..پس چیزی که من با خوندن این متن دستگیرم شد رو میگم..البته نمیدونم اسمشو میشه حدس گذاشت یا نه..ولی خب.. فک کنم شما میخواید هم زندگی افسر پلیس رو..هم آرش رو و هم مامان بابای کیوان رو به چالش بکشید..برای پلیس این قضیه که هرکی یه نفر رو میکشه صرفا به خاطر شیطان صفتی مجرم نیست و باید به احساسات مجرم هم بها بدن..حتی اگه قتل..قتل عمد باشه!..و اینکه صرفا اگه یکی ظاهرا خوشبخت باشه یا ظاهرا خوب به نظر برسه به این معنی نیست که باطنش هم همونطور باشه..راجع به مامان باباهه اینکه خانواده نباید فک کنن همه چی پوله و فرزند فقط با پول خوشبخت میشه و اینکه نباید همه چیرو تحمیل کنن به فرزندشون صرف اینکه فکر میکنن این کار خوبه..اگرم حتی اون چیزی که فک میکنن واسه فرزندشون خوب تره تا اون کاری که اون میخواد بکنه نباید با زور برن جلو..باید از روش دیگه برن جلو چون اینجوری در این حد میرسه که از احساس بدبختی زیاد هم خودشو اینطور نابود کنه هم زندگی بقیه رو..مثل کیوان..راجع به آرش هم که فکر کنم گویا میخواین نشون بدین همه چیز فقط احساسات نیست و نباید صرف اینکه فکر میکرد دوستش با مرگ راحت میشه اونو میکشت و باید از راه دیگه ای میرفت جلو..قربانی هم که هم معنوی هم جسمانی کیوان بوده..هووم همین دیگه..ممنون..خیلی خوشم اومد از داستان..منتظر ادامه اش هستم..امیدوارم زودتر بیاد بقیه اش :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/٠٨
١
٠
ممنون از ابراز کامل نظرتون. بله خیلی دوست داشت که سایرین هم ادامه ی داستان رو حدس بزنن. نه به خاطر درست و یا اشتباه بودن حدس شون، بلکه می خواستم تاثیرم روی خواننده رو ببینم. البته همین الآنش هم از نظرات میشه فهمید که به منظورم (کلافه و خسته کردن فکر خواننده تا اندازه ای مشخص!) رسیدم. نظر شما هم (جدا از درست و یا اشتباه بودنش) کاملا مطابق میل من بود.
samaneh
samaneh
٩٣/١١/١٠
٠
٠
منتظره ادامششششششششششششششششششششششششم.خواستم حدس بزنم ولی بنظرم برا حدس زدن فعلا زوده.
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٠
٠
٠
تا سه خط آخر، احتمال میدم که 10 درصد بتونن درست حدس بزنن.
samaneh
samaneh
٩٣/١١/١٢
٠
٠
منظورتون اینه که...از اون داستاناست که سه خطه آخرش همه چیو یه دفه عوض میکنه؟؟!!! من از داستانای اینطوری خوندمو چقدم حرص خوردم که...
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٢
٠
٠
پایانش یکم غافلگیرکننده ست. ولی اینطوری نیست که کلا داستان زیر و رو بشه. پایان داستان، تموم حرفای قبلی رو هم تایید می کنه. مثلا اینطوری نیست که کیوان از خواب بلند شه و ببینه که همه اینا رو خواب می دیده!
samaneh
samaneh
٩٣/١١/١٤
٣
١
خداروشکر که خواب نیست.ولی منظوره منم یه چی تو مایه های خواب نبود. منتظره ادامشیما!!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
چرا همیشه همه چیز را آماده می خواهیم؟

دوستت دارم های ناگفته

٩٥/٠٩/١٥
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
باید بشوی همان آدم سابق

آفرینش برای خوب بودن

٩٥/٠٩/١٤
اندر حکایت آموزش مسائل جنسی به کودکان

بچه از کجا میاد؟

٩٥/٠٩/١٦