نیامده کشتمش...

نیامده کشتمش...

نویسنده : b_shooshtari

تازه بود. نیامده کشتمش. حتا نگذاشتم سلام کند. فقط لحظه‌ای نگاهش کردم. می‌دانستم که جلو می‌آید و سوال می‌پرسد. می‌دانستم روزی تمام این دیوارها را کنار می‌زند و می‌آید. خودم را آماده کرده‌بودم برای نزدیک شدنش. همیشه همه چیز همینطوری اتفاق می‌افتد. یک نفر نزدیک می‌شود. حرف می‌زند. ولی دیگر نمی‌رود. همان‌جا روبرویت می‌ایستد و نگاهت می‌کند و حرف می‌زند. هر لحظه هم جلوتر می‌آید. آنقدر نزدیک می‌آید که جزئی از آدم می‌شود. دیگر نمی‌شود کنارش گذاشت. آن وقت کنار گذاشتنش درد دارد. گریه دارد. غم دارد. خستگی دارد و آه...  .

در یک لحظه تمام خاطرات آینده جلوی چشمم آمد. قرارها، گل‌ها، خنده‌ها، کافی‌شاپ‌ها، دست‌گرفتن‌ها، ... همه و همه ناگهان از توی ذهنم رد شد. تصور کردم که چطور می‌شود انسان آینده‌اش جلوی چشمش باشد. چطور می‌شود که در دو زمان زیست کند. اول از گوش‌هایم شروع شد. صداها کم‌کم محو شدند. داشت با من حرف می‌زد ولی من فقط لب‌هایش را می‌دیدم. کمی لبخند رویشان نقش بسته‌بود. به نظر می‌رسید که دارد موضوع مهمی را با من در میان می‌گذارد. موضوع مهمی که فقط برای او مهم بود، نه من. نوبت به چشم‌هایم رسید. تمام رنگ‌ها رو به سفیدی می‌رفتند. چطور می‌توانست چنین اتفاقی بیافتد؟ انگار داشتم کور می‌شدم. رنگ‌ها در ذهنم ارزش خودشان را از دست می‌دادند. آخر چطور ممکن بود؟ حیرت زده بودم. من که می‌دانستم او می‌آید. من که برای دوری از او هرکاری کرده‌بودم. من که حرف‌هایش برایم ذره‌ای اهمیت نداشت. من که قرار گذاشته‌بودم دست‌هایش را نگیرم. من که قول‌داده‌بودم به گل‌فروشی نروم. من که قرار بر کشتن‌اش گذاشته‌بودم.

تازه بود. خواستم که نیامده کشته‌باشم‌اش. ولی نکردم. قدرت او بیشتر از من بود. خنده‌اش نیرومندترین سلاح عالم بود. دست‌هایش لطیف‌ترین سیم‌خاردارهای دنیا. نگاهش ... آه نگاهش. جنگ نابرابری را آغاز کرده‌ بود. نتوانستم. کم آوردم. خنجری که با خود برده‌بودم آن‌قدر قوی نبود که او را برایم بکشد. کاری نمی‌شد کرد. فقط ایستادم. سال‌ها گذشت و ایستادم. شبیه کُشته‌ای بودم که در جوخه‌ی اعدام تیرباران شده، ولی طناب‌هایی که او را با آن‌ها به ستون بسته‌اند سرپا نگاهش داشته‌است. ایستادم. آنقدر که درد آمد، گریه آمد، غصه آمد، خستگی آمد...

نزدیک‌تر شد. قبل از این‌که کاری بکنم گفت: «سلام».

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٢
٠
٠
اینجام میتونیم بگیم اولللللللل؟ خخخ
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٢
٠
٠
زیبا بود / لذت بردم:))
f_behzadfar
f_behzadfar
٩٣/١١/١٢
٠
٠
:))
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١٢
٠
٠
قلم زيبايي داريد.
par!sa
par!sa
٩٣/١١/١٢
٠
٠
چ قشنگ بووووووووود :))
mojtaba_a
mojtaba_a
٩٣/١١/١٢
٠
٠
چرا ؟؟؟
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٢
١
٠
نگاه متفاوت و قلم توانمندی دارید. لذت بردم... شبیه کُشته‌ای بودم که در جوخه‌ی اعدام تیرباران شده، ولی طناب‌هایی که او را با آن‌ها به ستون بسته‌اند سرپا نگاهش داشته‌است.... شاه جمله های این یادداشت عاشقانه ی مغرور اند... . مرسی.
عظیم
عظیم
٩٣/١١/١٢
٠
٠
خوب بود. لذت بردم :)
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٣
٠
٠
امان از درد ...گریه...غصه...خستگـــــــــــی... مرسی از شما....قشنگ نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سلام ودرود برشما: ایزد سبحان پناهتان باد.متشکرم
دلنیا
دلنیا
٩٣/١١/١٣
٠
٠
ممنوننننننننننننننننن قلمتاننننننننننن سبزززززززززززز
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/١٣
٠
٠
این متن در خصوص مخاطب خاص بود ؟؟؟ من اینجوری برداشت کردم..نمیدونم دیگه! در کل موفق باشید
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/١٣
٠
٠
مرسي
پربازدیدتریـــن ها
دیگر نگران دیر رسیدن نیستم

من گم شده بودم

٩٥/١٢/٠٤
سقوط به سرزمین ارواح

من بودم

٩٥/١٢/٠٤
شعری سروده خودم

کسی خبر ندارد

٩٥/١٢/٠١
راهکارهای غیر مشروع

تابو های موقت

٩٥/١٢/٠٥
شعری سروده خودم

کودکم نیست توی آغوشم

٩٥/١٢/٠٤
می شود ساده بود و از ته دل خندید

اندر احوالات دغدغه های ریز دخترانه

٩٥/١٢/٠٣
دارم دیوانه می شوم

دختری در آینه

٩٥/١٢/٠٣
خاطراتی از نمایشگاه پژوهش سال 94

از هم فکری تا اثبات توانایی ها

٩٥/١٢/٠٢
از کرامات آقا بود

زیباترین سه شنبه ی سال

٩٥/١٢/٠٤
مطمئنم اینجاست

هیس، آرام، کسی بو نبرد

٩٥/١٢/٠٢
چای نخوردن ها بهانه است

تو بیا تو بمان

٩٥/١٢/٠٢
یعنی چه شده بود؟

طبق عادت / قسمت سوم

٩٥/١٢/٠٢
ته دلم خوشحال می شوم

سورپرایز شوندگی

٩٥/١٢/٠٥
حس تلخ تنهایی

گاه می توان خوب نبود

٩٥/١٢/٠٦
وقتی چهار ماهه بودم

عشق، مادر و معجزه

٩٥/١٢/٠٣
می روم شهر را بی خاطره قدم بزنم

دختری قید موهای خود را زد

٩٥/١٢/٠٧
برو فاش می کن، مگو چیست فاش!

راز و رمزهای رازداری

٩٥/١٢/٠١
وقتی همه ایران یک رنگ می شود

اولین روز آبی

٩٥/١٢/٠١
اگرچه سخت، روزی تمام می شود

انتظار سخت ترین کار دنیاست

٩٥/١٢/٠٣
شعری سروده خودم

تهدید نکن

٩٥/١٢/٠٤
تبلیغات
تبلیغات