موضوع انشا: چگونه یک شهروند نمونه باشیم

موضوع انشا: چگونه یک شهروند نمونه باشیم

نویسنده : شاهدخت

ما انسان‌هایی که در شهر زندگی می‌کنیم «شهروند» نام داریم. شهر جایی است که اولش زمین خالی بوده، بعد روستا شده و بعدش هم آن روستا آن‌قدر بزرگ و بزرگ‌تر شده تا دیگر مردمش تصمیم گرفتند اسم روستای‌شان را بگذارند شهر. این گونه بود که شهر تشکیل شد. شهر خیلی خوب است. ما شهرمان را خیلی دوست داریم و برای این‌که شهرمان سرسبز و آباد باشد باید خیلی زیاد تلاش کنیم. وقتی ما خیلی تلاش کنیم که شهرمان پاک و پاکیزه باشد آن وقت ما می‌شویم شهروند نمونه. شهروندهای نمونه از شهروندهای غیر نمونه بهترند، چون همه آن‌ها را دوست دارند و شاید شهرداری هم بهشان جایزه بدهد. شهرداری یعنی جایی که شهر را نگه می‌دارد که همچنان شهر بماند .

من خیلی دوست دارم که روزی شهروند نمونه بشوم. شهروند نمونه بودن خیلی خوب است . حتی از پولدار بودن هم بهتر است. همسایه ما خیلی پولدار است اما همیشه آشغال‌هایش را بجای خانه خودشان دم خانه ما می‌گذارد. پدرم هم آخر شب برشان می‌دارد و می‌گذارد دم در خانه خودشان. به نظر من همسایه ما با این‌که خیلی پولدار است ولی شهروند نمونه نیست. پدرم هم شهروند نمونه نیست چون هر بار که جای آشغال‌ها را عوض می‌کند بعدش کلی به همسایه فحش می‌دهد. من گوش‌هایم را می‌گیرم که حرف‌هایش را نشنوم چون تصمیم دارم در آینده شهروند نمونه بشوم. تازه اگر فحش‌هایی که می‌شنوم را بعدا تکرار کنم مادرم من را از خانه بیرون می‌کند. پس فکر کنم مادرم هم شهروند نمونه نیست، چون به نظرم شهروند نمونه به خاطر حرف‌هایی که خودش هم می‌زند بچه‌اش را از خانه بیرون نمی‌کند.

دیروز که با مادرم از مدرسه برمی‌گشتیم، خانمی که توی ایستگاه اتوبوس عقب‌تر از ما بود موقع سوار شدن من و مادرم را هل داد که زودتر سوار شود. تازه کارت هم نزد. ولی در عوض یک خانم دیگر جایش را به من و مادرم داد که بنشینیم. من خیلی خوشحال شدم چون فکرکردم بالاخره یک شهروند نمونه دیده‌ام ولی آن خانم چند ایستگاه بعد از پنجره اتوبوس پوست‌های تخمه‌اش را ریخت بیرون و من خیلی ناراحت شدم. به نظرم او یک شهروند نمونه نبود چون من فکر می‌کنم شهروند نمونه اصلا در اتوبوس تخمه نمی‌خورد که بعدش بخواهد پوستش را بریزد توی خیابان.

من فکر می‌کنم برای این‌که شهروند نمونه باشیم باید مثل آقای ناظم دوچرخه داشته باشیم. من نمی‌دانم چرا دوچرخه داشتن بهتر از ماشین سوار شدن است اما پدرم همیشه می‌گوید که توی خیابان‌ها جای سوزن انداختن نیست و من به این نتیجه رسیدم که اگر آدم سوار وسیله کوچکتری مثل دوچرخه شود آن وقت جا برای سوزن‌ها هم باز می‌شود. البته به نظر من شهروند نمونه نباید توی خیابان سوزن بریزد، چون آن وقت ممکن است این سوزن‌ها بروند توی دست و پای ما بچه‌ها و ما دردمان بگیرد.

دیروز توی تلویزیون به یک آقایی جایزه دادند و ازش کلی تشکر کردند. من خیلی دقت کردم چون مطمئن بودم که آقاهه باید شهروند نمونه باشد ولی آخرش فهمیدم که فقط رفته خارج و توی یک مسابقه‌ای که اسمش خیلی سخت بود نفر اول شده . با این‌که شهروند نمونه نبود ولی خیلی ازش خوشم آمد. به نظر من باید هر چند وقت یک بار به شهروندان نمونه جایزه بدهند تا هم آن‌ها بخاطر جایزه هم که شده همیشه نمونه بمانند و هم ما بچه‌ها توی تلویزیون ببینیم‌شان و یاد بگیریم که چطوری می‌شود یک شهروند نمونه شد.

البته به نظر من مجری اخبار ساعت دو یک شهروند نمونه است. چون همیشه کت و شلوارهای خوشگل می‌پوشد. بعضی اوقات رنگ لباس‌هایش خیلی قشنگ هستند و من خیلی دوست دارم. مثلا یک بار لباس صورتی پوشیده بود، یک بار هم سبز پررنگ. اگر من شهروند نمونه شدم همیشه لباس سبزپررنگ می‌پوشم و چند نفر را می‌آورم که دیوارهای شهر را هم سبز رنگ کنند. آخر من عاشق رنگ سبز هستم.

آقای ناظم می‌گوید ما دانش آموزان برای این‌که در آینده شهروند نمونه بشویم باید به حرف آقا معلم‌مان گوش دهیم و هر روز به موقع سر کلاس حاضر شویم و باید حسابی درس بخوانیم تا موفق شویم و به جامعه خدمت کنیم. من هم تصمیم دارم به حرف آقا معلمم گوش کنم و مثل آقای مجری اخبار همیشه لباس‌های مرتب و منظم بپوشم تا در آینده یک شهروند نمونه بشوم و بروم توی تلویزیون، آن وقت به همه بچه‌های ایران یاد می‌دهم که چطوری می‌شود شهروند نمونه شد.

این بود انشای ما. پایان.

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/١١
١
٠
جالب بود!مرسي
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
٠
١
:)
admin
admin
٩٣/١١/١١
٠
٠
ممنون پسرم؛ 20 شدی می تونی بری سر جات بشینی :)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
٠
٠
یاد اون پسره که تو خنده بازار انشا می خوند افتادم :)
admin
admin
٩٣/١١/١١
٠
٠
یک نکته: به نظرتون چطوری میشه این نوشته رو کوتاه تر کرد؟
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
٠
٠
خخخخ قسمتای بیخودش رو حذف کرد برا مثال :دی
h.naderi
h.naderi
٩٣/١١/١٣
٠
٠
خوب این ایده رو پیاده کنید حتما
faride
faride
٩٣/١١/١١
٠
١
شاهدخت منم یاد خنده بازار افتادم!عالی بود...خخ...قسمت سوزنا خیلی خوب بود!:)))))
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
٠
٠
:))) موتچکرم :)
سمیرام
سمیرام
٩٣/١١/١١
٠
٠
با اینکه خیلی طولانی بود ولی نخوندم خخخ دست شما درد نکنه :)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
٠
٠
@__@ خخخخخخ دست شمام درد نگیره :)
آسمانه
آسمانه
٩٣/١١/١١
٠
١
خخخ قبل از اقای نادری من می خواستم بهت 20 بدم که اقای نادری پیش دستی کردن :) پس فقط میگم افرین دخترم خخ:)
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
٠
٠
19 هم قبوله هاا بگرد شاید یه جایی تشدید نذاشته بودم :)
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/١١
٠
٠
خیلی خوب بود. یاد انیمیشن "بر همگان واضح و مبرهن است که" افتادم! تکرار "من فکر می کنم .... " متن هم شبیه اون بود. ولی تکرار نکردنشون باعث کوتاهتر شدن متن می شد و جذبش می رفت بالا! :) ممنون.
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
٠
٠
آره به نظر خودمم خیلی طولانی شده :) راستی این انیمیشن رو من ندیدم ! ینی برم گیرش بیارم ؟؟؟ :)
علیرضا
علیرضا
٩٣/١١/١١
٠
٠
عالی بود، آفرین :))) فکر میکنم یکی از بهترین سبک های طنز همین طنز با زبون انشاست.
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
٠
٠
بله :) به شرطی که روش واقعا وقت گذاشته بشه و نویسنده شم کار بلد باشه ! مال من که مسخره بود خخخخ ر.ک پاسخ کامنت آقای شمشیری :)
m_mousavi
m_mousavi
٩٣/١١/١١
٠
٠
سلام. موضوعش جالب بود:) البته معمولا توی نوشته هایی که به زبون انشای بچه های ابتدایی می نویسن (که دیگه خیلی هم زیاد شده!) بهتره از بدیهیات همراه با ساده اندیشی استفاده بشه، که توی این نوشته فقط قسمتی که درمورد دوچرخه و سوزن انداختن صحبت کردین (که خیلی هم قشنگ بود) اینجوری بود :) به خاطر ابراز نظرتان بسیار سپاسگزاریم
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
١
٠
از خودتون تشکر میکنین ؟ خخخخ
m_mousavi
m_mousavi
٩٣/١١/١٢
٠
٠
خخخخ :))) این جمله به صورت پیش فرض روی کادر هست که با کلیک کردن میره، نمیونم چرا آخر کامنتای من میاد!!
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١١
٠
٠
چ عااااالی بود / خنده بازار خخخ واقعا یاد اون افتادم
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
٠
٠
آیا در قیافه من و اون آقا پسر وجه اشتراکی هس که همه یاد اون می افتن ؟ خخخخخ
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١١
٠
٠
خخخخخ دقیقا باید بگم بلیا :دی
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١١
١
٤
لذت بردم. خوشبختانه وقتی اسم شما بالای یادداشتها و متون هست، دیگه نگرانِ غلط های املایی و نگارشیِ فاحش نیستم! و با خیالِ راحت می چسبم به محتوا و مفهوم... حرف نداشت! ساده و بی لکنت و استفاده از بیخطر ترین شیوه ی طنز نویسیِ اجتماعی یعنی موضوع انشا. آفرین. موفق باشید و لبخندهاتون همیشه سبز.
شاهدخت
شاهدخت
٩٣/١١/١١
٠
٠
ممنونم :) ولی این متنو من در نهایت بی حوصلگی نوشتم و صرفا به این خاطر بود که مدتها بود مطلبی نفرستاده بودم ... برا همین فکر می کنم حداقل کمبود محتوایی زیاد داشته باشه :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١١
٠
٠
بهر حال در هر حالتی نوشته باشید استانداردهای یک یادداشتِ ژورنالیستی رو داره و اتفاقا از لحاظ محتوایی هم چیزی کم نداره. نوشتن چیزِ پیچیده ای نیست!
m_mousavi
m_mousavi
٩٣/١١/١٢
٤
٠
با تشکر از آقای شمشیری که کلا از همه ی متن ها خوششون میاد :))
سمیرام
سمیرام
٩٣/١١/١٢
٣
٠
با تشکر از آقای موسوی که حرف مارو زدن :))
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٢
٠
٠
عذرخواهم که زبون تلخی ندارم و هدف اولم کمک به قلم های توانا هستش. عذرخواهم که بلد نیستم از ریشه چنان بزنم که طرف کلا از نوشتن بیزار بشه و تا اخر عمر نره طرفِ کاغذ و قلم! بابت خیلی چیزها عذرخواهی بدهکارم رفقا! حلالم کنید.. .
m_mousavi
m_mousavi
٩٣/١١/١٣
٠
٠
اووووه چقد قضیه رو پیچیده کردی داداش! منظور این بود که تعریف و تمجید وقتی هم اندازه ی نوشته باشه، نویسنده فرق نوشته ی خوب و بدش رو میفهمه و پیشرفت می کنه، و ضمنا تعریف ها ی شما هم بیشتر براش باور پذیره و خب طبیعتا لذت بخش تر :)
سمیرام
سمیرام
٩٣/١١/١٣
٠
٠
آقای شمشیری این فقط در حد یه مزاح دوستانه بود همین :) ما اینجا همه با هم دوستیم پس اگه حرف من یا آقای موسوی شمارو ناراحت کرد من عذر خواهی میکنم :)) لطفا منو ببخشید :)
sahar_m
sahar_m
٩٣/١١/١٢
٠
١
روز نوشته های بلند بوده :/ خدا وکیل نوشته بیشتر از 5 پاراگراف رو نمیشه خوند. جالب بود ، مرسی . البته من همون 5 پاراگراف ، دو تا از اول و سه تا از آخر خوندم ! :/ ببخشید
m_hatami
m_hatami
٩٣/١١/١٢
٠
٠
سلام. جالب بود فقط به سبک این تیپ انشاها انتظار داشتم آخر انشا یه خورده غافلگیری بیشتری داشت. مرســــــــــی
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١١/١٢
٠
٠
خو ب بود هميشه برا يشهروند نمونه شدن تلاش كنيد
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٢
٠
٠
من خودم یکی از اون شهروند نمونه های خوب رزوگار اصلــــــــن (^_^) مرسی شیک نوشتـــــــــــی.
par!sa
par!sa
٩٣/١١/١٢
٠
٠
من نمونه اممممم! منو الگوت قرار بده ^_^
رومینا اسلانی
رومینا اسلانی
٩٤/١١/١٤
٠
٠
نه تو نیستی منم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سلام: امیدوارم برسید به آنچه که خواستید.موفق و خرسند باشید.متشکرم
رومینا اسلانی
رومینا اسلانی
٩٤/١١/١٤
٠
٠
مرسی خیلی عالی بود
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠