صبح خوبی که به فنا رفت...

صبح خوبی که به فنا رفت...

نویسنده : m_skyboy

صبح زود //

من: امروز فرق داره، باید یه تکونی به خودم بدم.

(دیگر وقتش است. عینکم را هم گذاشتم؛ آهان؛ درست سر جایش! هیچ‌کس این عینک را نمی‌بیند اما خوب است؛ همین که قرار باشد همه چیز را خوب و خوش ببینم، همین خوب است.)

من: سلام بر اعضای خانواده گل و گلاب

+ مامان: علیک السلام، چه عجب امروز زود بیدار شدی

من: هر روز زود بیدار می‌شدم، خبر نداشتید، فقط اون موقع رو نمی‌کردم.

+ آفرین به تو، کسی تو کلت زده یا چیزی تو کلت خورده کلک!

من: شاید! اصلا امروز صبحونه با من، کلا خودم همه چیا درست می‌کنم.

+ نه بابا؛ انگار جدی جدی می‌گی. باشه صبحونه امروز با تو، من برم یکم سر سجاده قرآن بخونم.

من: خوب امروز یه تخم مرغی درس کنم همه حال بیان. ساعت چنده؟ هنوز شش صبحه. بریم یه نون سنگک بخریم و بیایم.

+ پس کجا این وقت صبحی؟!

من: دارم میرم نون سنگک بخرم بیام.

+ خوب خودتو بپوشون هوا سرده.

(و من به سمت نانوایی راه افتادم.)

من وخودم: های چه هوای درجه یکی. جون میده برا نفس کشیدن.

(و بعد از کمی پیاده روی و نگاه به اطراف): دیوار سر کوچه را نگاه کن! چرا سیاه شده؟! دیروز که سالم بود و زیبا! انگار روش چیزی نوشتن. بزار برم نزدیک‌تر «لعنت بر پدر و مادر... »

(چند دقیقه بعد)

+ مامان: چرا اینقدر زود برگشتی؟!

من: وسط راه فهمیدم خوابم میاد، امروز اصلا حال و حوصلش نیست! شاید یه روز دیگه! فعلا شب بخیر!

===========

پی.نوشت1: مراقب رفتار و صحبت‌های‌مان باشیم، ممکن است با یک جمله؛ یک ساعت، یک ثانیه یا یک عمر، یک بنده خدایی را داغان کنیم.

پی نوشت2: برعکس این قضیه هم وجود دارد، که مثلا از آیه‌های پشت یک اتوبوس یا تاکسی شهر، یک بنده خدایی به خودش آمده.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
nina_aghighi
nina_aghighi
٩٣/١١/١١
١
٠
جالب بود ممنون
m_skyboy
m_skyboy
٩٣/١١/١٤
٠
٠
ممنون
دختر آسمانی
دختر آسمانی
٩٣/١١/١١
١
٠
یعنی تا این حد؟؟؟....خب واقعا کار زشتیه ...حیف اون انرژی که سر صبح از دست رفت
m_skyboy
m_skyboy
٩٣/١١/١٤
٠
٠
واقعا حیف حیف
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/١١
١
٠
مرسي
m_skyboy
m_skyboy
٩٣/١١/١٤
٠
٠
ممنون
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/١١
١
٠
خیلی موافقم. ممنون :)
m_skyboy
m_skyboy
٩٣/١١/١٤
٠
٠
منم موافقم ممنون
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١١
١
٠
قلم توانایی دارید اما "منطقِ محتوا" کم بود. البته که چون "شروعِ تحول" رو ناگهانی داشتید تا حدودی هم موجه بود "پایانِ تحول" هم ناگهانی باشه ... اما نه دیگه تا این حد. یکی دو خط (مشروط به این که مثل پی نوشت ها به دام شعر نیفتید) کم داره انتهای این یادداشتِ زیبا. زاویه دیدِ خوبی دارید، انتخاب سوژه خیلی خوب بود فقط همون نکته کوچک رو هم ضمیمه میکردید به قلمِ این یادداشت خیلی عالی میشد. موفق باشید. منتظر بعدی های قوی تر هستم.
m_skyboy
m_skyboy
٩٣/١١/١٤
٠
٠
ممنون از اظهار نظرتون بی اندازه
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١١
٠
٠
مواااافقم ///:))
m_skyboy
m_skyboy
٩٣/١١/١٤
٠
٠
منم همینطور
s_mostafa_b
s_mostafa_b
٩٣/١١/١١
٠
٠
رو يه ديوار به جاي لعنت به پدر و مادر اونايي كه آشغال ميريزن(رو پل پارك ميكنن) نوشته بود رحمت به پدر و مادر اونايي كه آشغال نميريزن(رو پل پارك نميكنن)
a-pooryousof
a-pooryousof
٩٣/١١/١٢
٠
٠
اين ايده جالبيه
m_skyboy
m_skyboy
٩٣/١١/١٤
٠
٠
چه جالب و خوب و زیبا
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٣
٠
٠
سلام ودرود برشما:برایتان شادمانی و سعادت آرزومندم.متشکرم
m_skyboy
m_skyboy
٩٣/١١/١٤
٠
٠
خواهش میکنم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٦
٠
٠
سلام:زنده باشید.
neyosha
neyosha
٩٣/١٢/٠٣
٠
٠
بعله... :/ چه كاري زشتييييي واقعا :/ جالب بود :))) تشكــــــــــرات (:
لیلی
لیلی
٩٥/٠٥/٠٦
٠
٠
خیلی بده حسن!
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
معرفی فیم دریا سالار

لطف خدا بود

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
نامه ی کشف شده ی قدیمی ترین دانشجوی دانشگاه بیرجند

مجمع الأدبا

٩٥/٠٩/١٥
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠