بچه كه بوديم، آن وقت‌ها كه قدمان به زنگ در نمي‌رسيد، آن وقت‌ها كه آن‌قدر دست‌مان را مي‌كشيديم كه كش مي‌آمديم تا دستمان به زنگ برسد و بعد سرمان را بالا بگيريم و بگویيم كه خودمان زنگ زديم و به همه بگویيم كه ديگر شديم جز آدم بزرگ‌ها...

بچه كه بوديم، آن وقت‌ها كه نمي‌دانستيم چرا خوب، خوب است و بد، بد. آن وقت‌ها كه هنوز نفهميده بوديم فرق خوب و بد در اين است كه خوب سه حرف دارد و بد فقط دوحرف.

بچه كه بوديم، آن وقت‌ها كه آدم بزرگ‌ها به‌مان مي‌گفتند بچه سر به هوا بچه بدي ست. آن وقت بود كه ما سرمان را به زمين انداختيم و راه افتاديم... هنوز چند قدمي نرفته بوديم كه همان آدم بزرگ‌ها گفتند: بچه روی زمين دنباله چي مي‌گردي؟ چيزي گم كردي؟ بچه آدم كه اين‌قدر سر به زمين نيست! بعدش فهميديم كه بچه آدم بايد سر به هوا باشد، چون خود آدم هم سر به حوا بود. آن وقت بود كه ما سرمان را به هوا كرديم و راه افتاديم.

چيز غريبي بود، يک چادر مشكي بزرگ با كلي پولك طلايي... اين‌قدر حواسمان پرت شد كه نفهميديم آن سنگ بزرگ كي زير پاي‌مان آمد و با كله خورديم زمين. آن وقت آدم بزرگ‌ها گفتن: بچه جلوتو ببين؟ مگه كوري بچه؟ اون بالاها دنباله چي مي‌گردي؟ چيزي گم كردي؟

بزرگ كه شديم يعني وقتي ظاهرمان شبيه آدم بزرگ‌ها شد. سرمان هنوز روی به زمين بود. يکهو كه سرمان را به هوا كرديم، چيز غريبي ديديم، پرنده معلق در هوا. آدم بزرگ‌ها بهش مي‌گویند پرواز. يکهويي؛ به سرمان هواي پرواز زد. اما بالي نداشتيم، همه گفتند پروازه بدون بال يعني سقوطه آزاد، يعني حماقت... اما سر به هوا شده بوديم. يادمان رفته بود بچه سر به هوا بچه بدي ست. البته كه فهميديم ما پرواز نمي‌توانيم. نه از بابت نداشتن بال، كه بدون بال هم مي‌شود پرواز كرد، فقط بايد كمي سبك بود اما ما خيلي سنگين بوديم.

بگذريم... بيخيال... محو تماشا بوديم كه  دست‌مان را كرديم توی جيب‌مان ديديم كليدمان نيست. آخر از وقتي كه بزرگ شده بوديم يعني آن‌قدر كه قدمان به زنگه در مي‌رسيد، ديگر زنگ نزده بوديم، چون آنقدر بزرگ شده بوديم كه طرز استفاده از كليد را بدانيم! بدون كليد حالا چطور در را باز كنم. بايد بر مي‌گشتم و كليدم را پيدا مي‌كردم. سر به زمين برگشتم و مي‌گشتم، سر به هوا برگشتم و مي‌گشتم. نبود كه نبود كه نبود. شب شده بود و من خسته شدم. فكر كنم آدم بزرگ‌ها راست مي‌گفتند، يعني ايمان دارم كه راست مي‌گفتند. من چيزي گم كرده بودم. كليدم را. نبود. نه آن بالاها؛ نه اين پايين‌ها...

برچسب ها
نظرات کاربران
کد امنیتی
میرزای اصفهانی
میرزای اصفهانی
٩٣/١١/١٨
١
٠
سلام؛ تقابل میان بچگی و بزرگسالی رو خوب به رشته ی تحریر درآوردید. موفق باشید!
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
مرسی....
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/١٨
١
٠
راستش من نفهمیدم!! :( فک کنم بینشون مرز نکشیدین. این باعث شد قاطی کنم! شاید دید توی بزرگی و بچگی فرق کنه، ولی مثال های ملموس تری می زدید بهتر بود. داستان کلید رو هم متوجه نشدم! :((
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
١
٠
:)
اونییییی زهرا
اونییییی زهرا
٩٣/١١/١٨
١
٠
خخخ کلا سر به هواایین چه بزرگ چه کوچیک کلیدتون گم کردین اخرررر :)
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
بعله دیگه :)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٨
٠
٠
قلم بی لکنتی دارید..../ به جز چند نکته ریزِ تایپی، ایده ی بسیار عالیِ "کلید" رو در چند خطِ آخر لوث کردید. کاش کمی هوشمندانه تر بکار می بردید. خیلی خوب شروع کردید، میانه ی خوبی هم داشتید؛ اما در پایان کمی عجولانه، نتونستید از تمامِ پتانسیل های ایده ی کلید استفاده کنید./ ممنونم. منتظر مطالبِ بعدی شما هستم.
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
مرسی دقیقا خودم هم همینطور فکر می کنم این از نوشته های قدیمی ام هست فک کنم 89 نوشتمش ...
S_sad
S_sad
٩٣/١١/١٨
١
٠
شاید یه جایی تو خودمون باید دنبالش بگردیم
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
١
٠
آفرین دقیقن منم منظورم همین بود ..
S_Alami
S_Alami
٩٣/١١/١٨
٠
٠
جالب بود :)
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
:)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٨
٠
٠
سلام ودرود برشما: شادکام باشید.
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
مرسی:)
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٨
١
٠
ممنون واقعا:)
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٥
٠
٠
:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٧
١
٠
حس خاصی داشت..من تحلیلمو میگم..بعد بگو منظورت همین بود یا نه..خواستی بگی ما از بچگی با باور های بقیه بزرگ میشیم و نمیذارن که خودمون دنبال حقیقت بگردیم..که سر به هوایی درسته یا سر به زمینی یه سر به جلویی یا سر به پشتی یا سر به چپی یا سر به راستی!..که همش با یه سری قواعد از پیش تعیین شده که حتی خودشون هم نمیدونن دقیقا کدومش درست تره بزرگ میشیم و ما هم سردرگم میشیم مثل اونا..جوری که حتی کلیدمون که استعاره از باز کردن دری رو به حقیقت مثلا هست رو گم میکنیم و نه میتونیم تو اسمون پیداش کنیم نه زمین چون نذاشتن بفهمیم که میتونیم از جلو و پشت و چپ و راست هم استفاده کنیم..که شاید کلیدمون افتاده باشه روی بوته ای چیزی که فقط اگه جلومونو نگاه کنیم بتونیم پیداش کنیم نه اسمون و نه زمین :)
azadeh_tabrizi
azadeh_tabrizi
٩٣/١٢/٠٧
١
٠
عالللللللللللللللللللللللی گفتین ......:)
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
و یه چیز دیگه اول همش میگفتم تیکه ی اول برای چیه..الان یادم اومد که منظور به بچگیمونه که همش دوست داریم ادای بزرگا رو دربیاریم و زودتر بزرگ بشیم غافل از اینکه ...
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
«فهميديم كه بچه آدم بايد سر به هوا باشد، چون خود آدم هم سر به حوا بود» این تیکه هم عالی بود..حوا و هوا..خیلی حس خاصی داشت..
فو فا نو
فو فا نو
٩٣/١٢/٠٧
٠
٠
جدا خیلی عالللللللللللللللللللللللی نوشتین..جوری که دوست داشتم خودم اینو مینوشتم :) و یه چیز دیگه «فقط بايد كمي سبك بود اما ما خيلي سنگين بوديم.» این تیکه هم عالی بود..یعنی وقتی که تازه همه چی رو میفهمیم که دیگه دیر شده انگار..یکم ناامیدانه بود چون به نظر من هیچوقت دیر نیست ولی شما قشنگ نوشته بودین..برای تلنگر زده یه وقتایی این چیزا لازمه
پربازدیدتریـــن ها
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
شعری سروده خودم

ترافیک خیال

٩٥/٠٩/٠٧
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
پاییز را مرگ می دانم

پاییز لعنتی

٩٥/٠٩/٠٦
قرار نیست بیایی!

بامداد پنجم آذر هزار و سیصد و نود و قلب

٩٥/٠٩/٠٦
گپ و گفتی کوتاه با دانشجویانی که در کنار تحصیل کار هم می کنند

کار کن، دانش بجو!

٩٥/٠٩/٠٧
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
برای پدر مهربانم

خورشید ِ گل فروش

٩٥/٠٩/٠٩
اراده

می خواستم خلبان شوم

٩٥/٠٩/٠٦
یکی این را به زندگی حالی کند

برزخ

٩٥/٠٩/٠٧
چه کاریست؟

فهم

٩٥/٠٩/٠٨
وقتی در 24 ساعت یک ملت عزادار می شود...

تراژیک ترین دو روز

٩٥/٠٩/٠٨
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
وقتی آقا جان، خانوم جان، بابا و مامان با هم پرکشیدند

بلیط رفت و بی برگشت!

٩٥/٠٩/٠٩
بارانی که نمی بارد

این هوا خفه مان می کند

٩٥/٠٩/٠٧
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
هنوز درد می کند

چوب استاد

٩٥/٠٩/٠٦
قسمت اول: فراخوان

جایزه ادبی در قرون پیشین

٩٥/٠٩/٠٨