بخش هماتولوژی. تخت 21. مردی حدودا 35 ساله . فوق لیسانس فیزیك.سرطان خون پیشرفته. امید به برگشت از نظر علم پزشكی بسیار كم.

می‌خواهم داروهایش را بدهم تا بیشتر در این دنیا بماند. و او هنوز دارد كتاب «چگونه انسان موفقی باشیم» را ورق می‌زند.

من به این می‌گویم معجزه.

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
Nasrin-A
Nasrin-A
٩٤/٠٣/٠٧
١
٠
آدم هایی که با امید فوق العاده شون تو رو به زانو در میارن در برابر خیلی چیزها!!
tanin
tanin
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
واقعن معجزه!!
زهرا‌ آقايي
زهرا‌ آقايي
٩٤/٠٣/٠٧
٠
٠
احسنت به اين آدم احسنت....
ahoo_khademi
ahoo_khademi
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
با معجزه هایی از این قبیل زیاد آشنام...معجزه ی من کودک معلولیه که نه میتونه حرف بزنه و نه میتونه راه بره حتی قدرت تکون خوندنم نداره اما همیشه لبخند میزنه لبخندی که بهت امید و زندگی میده...معجزه ی من پرهامه
2nyadideh
2nyadideh
٩٤/٠٣/٠٨
٠
٠
دمش گرم...به این میگن روحیه...این دنیا رو به زانو درمیاره :))
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
چقدر جالب بود..... ممنون از این متن زیبا......
علیرضا
علیرضا
٩٤/٠٣/٠٩
٠
٠
^_^ اللهم اشف کل مریض
javad agha
javad agha
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
واووووو افض یادش که میفتم بازم که این همه گذشته بدنم میلرزه
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٤/٠٣/١٠
٠
٠
من بهش میگم امید... امید میشه نیرو محرکه معجزه. قشنگ بود. مرسی :-)
پربازدیدتریـــن ها
وقتی خیالش همراهت بود

ترسناک تر از نبودنت...

٩٦/١٠/٢٣
ساده می گویم...

یک «من» وسط زندگی‌ام گم شده است

٩٦/١٠/٢٧
دارید کم کم پیر می شوید

شما حواس تان نبوده

٩٦/١٠/٢٥
می توانستم راه بهتری را انتخاب کنم

جنگ و درخت انجیر

٩٦/١٠/٢٤
عشق نفس زندگی‌ست

جوانی فدای عاشقی

٩٦/١٠/٢٦
کوچ پاییزی؛ از رستوران به دفتر مهندسی

دیگر گارسون نیستم!

٩٦/١٠/٢٥
برای روز مبادا

همین یک لاخ موی مشکی!

٩٦/١٠/٢٧
در لحظه‌ای عاشق‌ات شدم

لحظه های ناب

٩٦/١٠/٢١
برای سانچی

نفرین این سرزمین تمامی ندارد

٩٦/١٠/٢٧
می‌پرسد ماجرا چه بود؟

مردان دریا

٩٦/١٠/٢٦
اندر احوالات تام کروز

تو چرا پیر نمیشی لعنتی؟

٩٦/١٠/٢٨
و چون می‌گذرد غمی نیست

به گذر ثانیه ها محتاجم

٩٦/١٠/٢٤
هرگاه خواستمش...

خدا را باید بی نهایت عاشق بود

٩٦/١٠/٢٣
بهترین و بدترین اتفاق های زندگی

فراموشی

٩٦/١٠/٢٧
کمی پیدا شو...

گمشده

٩٦/١٠/٢٨
پیر شدن...

از روزگار رفته حکایت

٩٦/١٠/٢٨
اندازه‌اش؟ حجم‌اش؟

می‌شود آن داستان اصلی‌ات را بگویی؟

٩٦/١٠/٣٠
روزمره هایم...

داستان کار در اسنپ

٩٦/١٠/٣٠
تظاهر کردن

ما مجبور نیستیم

٩٦/١٠/٣٠
عجیب غرق رویایت شدم

یک نفر هست که باید همیشه باشد

٩٦/١٠/٣٠