نه همین قبر زیباست نشان آدمیت...

نه همین قبر زیباست نشان آدمیت...

نویسنده : رضا تمجیدی

آدمهای غمگین، لباسهای یکدست مشکی، ناله و شیون، بوی مرگ. اینها صحنه هایی است که هر بار میروم قبرستان میبینم. قبرستان،گورستان، آرامگاه...

قبر، آخرین خانه‌ی ما خانه‌ای که هیچوقت آنرا نمی‌بینیم، چون وقتی می‌رویم ساکن شویم زنده نیستیم.

همیشه صحبت از مرگ سخت و درد آور است، آنقدر کوله بار گناهانمان سنگین است، آنقدر وابستگی‌مان به دنیا زیاد است که مرگ برایمان مفهومی بجز ترس ندارد. هدفم از این مطلب صحبت درباره ی مرگ نیست، قصد موعظه هم ندارم، که از مرگ نترسید و با مرگ زندگی کنید و... زیرا خودم از همه بیشتر میترسم. هدف من صحبت درباره‌ی خود قبرستان است.

جاییکه باید هرزگاهی رفت ودید آنهایی را دیگر نمیتوان دید. جاییکه پر است از آدمهایی که وقتی از کنارشان میگذری چیزی جز تاریخ تولد و وفاتشان بیشتر به تو عرضه نمیکنند و گاهی هم یک یا چند بیت شعر. قبرهایی که بعضی هایشان تاریخ تولدشان با تولد تو یکیست و شاید تاریخ وفاتشان با تولد تو یکی باشد. اینها همه نشانه هایی است برای تو، برای تویی که هنوز هستی و فرصت داری.

در میان قبرها که راه میروم جدای از همه‌ی پیامها و نشانه‌ها چیزی توجه‌ام را جلب میکند، قبرهایی هست که یک سنگ سفید بدون نام دارد، آنها قبرهایی است که خریداری شده یا بهتر بگویم رزرو شده‌اند. شاید مال همسر قبر کناری‌اش است که دوست دارد بعد مرگش کنار همسرش باشد، ولی آیا همین کافی است؟ پس بچه ها چه؟ برادرها، خواهرها، پدر، مادر؟

آنها هم بعد مرگشان کنارت باشند خوب است. اگر اینطور باشد باید یک قبرستان را رزرو کرد!

قبرهایی که شاید میلیونها تومان هزینه بردارد. بعضی جاها که قبرستانهای خانوادگی دارند که دورش را دیوار کشیده اند و شاید مثل یک خانه ساخته اند. دری و پنجره‌ای و گچبری‌هایی آنچنانی و .... خانه ای که شاید هزاران نفر وقتی زنده اند حسرت داشتنش را دارند تا هزینه‌ی اجاره خانه کمرشان را نشکند.

دوستان من بنظر شما اینگونه تفکر درست است؟

آیا این همه هزینه ها برای خرید و ساخت مقبره ی وی آی پی بهتر است یا اینکه بجای آن کمک کنیم به آنهایی که هنوز زنده اند و نفس میکشند، آنهایی که مریضند، آن بچه هایی که کنار خیابانها گلفروشی میکنند و همه ی آنهایی که همیشه در صفحه های اجتماعی برایشان لایک میزنیم، چون دلمان برایشان میسوزد. مقبره هایی با سنگهایی قیمتی و به اصطلاح با کلاس که روی آن فقط به نوشتن نام به صورت مورب بسنده شده واجب است یا تجهیز یک کلاس درس به یک بخاری که آتش نگیرد و دختری نسوزد و هزار لایک نخورد.

کجایِ دین ما به تجمل گرایی بعد مرگ توصیه شده؟

چرا یک مراسم تشییع جنازه باید چندصد میلیون هزینه داشته باشد؟چه تاج گلهایی که حتی یک شاخه ی آن میتواند عشقی را در دل معشوقی زنده کند، ولی روی خاک مرده‌ای میمیرند، چه غذاهایی که شاید هزاران نفر حسرت یک وعده خوردنش به دلشان مانده، چه مراسمهایی و چه تجملاتی... واقعاً چقدر از این هزینه ها باعث بخشیده شدن و آرامش متوفی میشود؟

دوستان من مخالف مراسم یادبود نیستم بلکه برعکس وجود اینچنین مراسمی باید باشد تا یادمان نرود کسانی را که روزی جزوی از ما بودند. حرف من، دغدغه‌ی من، باز شدن پای تجملات به گورستان است.

مگر برای کسیکه دستش از دنیا کوتاه شده چه فرقی میکند که سنگ قبرش چه شکلی باشد و یا کجا دفن شود؟ واقعا خیلی مهم است که نصف صفحه روزنامه برایش آگهی تسلیت چاپ شود که آقای فلان فلان زاده اصل، بزرگ خاندان فلانی ها

از طرف دکتر مهندس پروفسور... غالبأ از انسانهای بزرگ و با درجات علمی بالاتر توقع بیشتری میرود. میدانید پول همین آگهی ها چقدر میشود؟ میدانید چند صفحه در روزنامه ها به این امر اختصاص دارد؟ اگر من کنار همسرم دفن نشوم به آرامش نمیرسم و یا عذاب الهی شامل حال من میشود؟یا اگر سنگ قبرم گرانیت نباشد آمرزیده نخواهم شد؟ اینگونه تجمل گرایی ها مرا یاد مردم چندهزار سال پیش مصر می اندازد که همراه مردگانشان طلا و هر آنچه دوست داشتند بخاک میسپردند و حتی آب و غذا.

این مقبره های گران و آرامگاههای خانوادگیِ امروزی همان اهرام مصر چند هزار سال پیش است. ما که میدانیم بعد مرگمان از این دنیا آنچه که به ما خواهد رسید فقط دعای خیر است،پس چرا اینقدر تجمل گرایی؟ چرا پای تجملات به قبرستانها هم باز شده، با مرده ها هم پز میدهیم؛ چه سنگ قبر زیبایی، چه آرامگاه خانوادگی باشکوهی، چه قبر گرانی...

چه آدمهای عصر جاهلیتی. چه آدمهای مرده پرستی.

آیا این رفتارها ریشه در فقر فرهنگی دارد یا عدم شناخت مذهب؟ نمیدانم.

ولی اگر هر کدامش باشد باید درست شود، بحث شود، در جلسات سخنرانی، در برنامه های تلویزیونی، صحبت شود. واقعاً اگر این هزینه ها کم شود و مابقی کمک شود به افراد بی بضاعت، فکر میکنم یک گام به سمت آرامش متوفی و آرامش درونی بازماندگان برداشته میشود.

من خودم دوست دارم بعد مرگم هیچ خرجی برایم نشود و هر که میخواهد به یاد من باشد برود از کودکان بی سرپرست سری بزند و کمکی کند، ثوابش هم برای خودش.

از ته قلبم میگویم...

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
h.naderi
h.naderi
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
الهاکم التکاثر؛ حتی زرتم المقابر ...
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
كَلَّا سَوْفَ تَعْلَمُونَ ممنون جناب نادری
n_rohani
n_rohani
٩٤/٠٤/٠٢
٢
٠
کاش ویروس پز دادن و چشم و هم چشمی جای خودش رو به انسانیت و قناعت بده
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
کاش دعاتون مستجاب بشه ممنون بخاطر حضورتون
meshkat
meshkat
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
متاسفانه خیلی از ما متخصص به افراط کشیدن مسائل اینچنینی هستیم که نتیجه ش میشه رواج و رشد تجمل گرایی که نشأت گرفته از تغییر ارزش های زندگیه.
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
متاسفانه همینطوره ممنون بخاطر حضور و نظرتون دوست خوبم
نیما خان حقیقی
نیما خان حقیقی
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
درود آقا رضا. بسیار عالی نوشین . ریششتو هر دو تاست فقر فرهنگ و عدم شناخت مذهب. جاهلیت مدرنه دیگه
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنون نیما خان عزیز
jalal
jalal
٩٤/٠٤/٠٢
٠
٠
گاهی برای غم بیش از شادی هزینه می کنیم
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
البته همیشه اینطوریه ممنون بخاطر حضورتون
hadi_ghanbari
hadi_ghanbari
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
از دست این پز دادن های بازماندگان, معلوم نیست مرده ها اون دنیا چه زجری میکشن
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
واقعا همینطوره ممنون هادی جان بخاطر حضور و نظرت
سیده نعیمه زینبی
سیده نعیمه زینبی
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
حرفتون درسته. ولی کو گوش شنوا..ممنون از تذکر به جاتون.
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
ممنون از شما بخاطر حضورتون
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٣
٠
٠
سلام:سلامت وسعادتمندباشید
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
ممنون جناب حسنی و آرزوی توفیق برای شما دوست بزرگوارم
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
سلام قربان شما.ممنونم
Hamid_Bozorgvari
Hamid_Bozorgvari
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
به موضوع مهمی اشاره کردی آقا رضا .... امیدوارم قبل از اینکه این درد فراگیر بشه درمانی براش پیدا بشه
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
ممنون حمید جان منم امیدوارم
راتا
راتا
٩٤/٠٤/٠٤
٠
٠
موضوع قابل توجهی بود...ممنون ازنگاهتون
رضا تمجیدی
رضا تمجیدی
٩٤/٠٤/٠٥
٠
٠
ممنون بخاطر نظر و حضور شما
پربازدیدتریـــن ها
طنز

نامه ای منصفانه به استاد

٩٥/٠٩/١١
شعری سروده خودم

بعد تو

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

شاید دلیل خلقتت آغوش باشد!

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

حیف که روی من این جا به تو هم باز نبود

٩٥/٠٩/١١
میانه رو و دانا

امر به معروف و نهی از منکر وظیفه کیست؟

٩٥/٠٩/١٠
یک پارچ آب سرد!

شرط ثبت نام

٩٥/٠٩/٠٩
لطفا شفاف بگویید

مسابقه ی غسل

٩٥/٠٩/١٣
امان از این همه ناهماهنگی

یک نفر با من هماهنگ شود

٩٥/٠٩/١٣
شعری سروده خودم

سکوت پاییزی

٩٥/٠٩/١٤
گیج شده ام

حال این روز

٩٥/٠٩/١٤
بیا همت کن رفیق

با دود و غبار هم مدارا ؟!

٩٥/٠٩/١١
به دنبال آیه های عذاب

سید حسن آقامیری کیست؟

٩٥/٠٩/١٤
داستان کوتاه

به همین سادگی / قسمت دوم

٩٥/٠٩/١٤
لعنت به هرچه یاد تو را زنده می‌کند

تقویم های بی عدد / شعر

٩٥/٠٩/١٠
اگر ریزعلی می بود، شاید داستان طور دیگری رقم می خورد

جای دهقان فداکار خالی بود

٩٥/٠٩/١٠
بعضی ها

ساعت های بی صدا

٩٥/٠٩/١١
ترانه ای سروده خودم

دل بهونه گیر

٩٥/٠٩/١٥
گفت: «من به دنیا اومدم پیاده بیام تا حرم آقا»

مشغول می زدم

٩٥/٠٩/١٠
ترسیده ام انگار

دلم مى خواهد همه چيز را بسوزانم!

٩٥/٠٩/١٣
عمق فاجعه

آرایشگاه

٩٥/٠٩/١٥