به بزرگی دل تمام  آدم‌های چاق دنیا

به بزرگی دل تمام آدم‌های چاق دنیا

نویسنده : فو فا نو

دراز کشیده بودم و داشتم به بچه‌هایم رنگ می‌دادم که آمد. نسبت به قبل هم قدش بلندتر شده بود هم هیکلش پرتر. نمی‌دانم چه کلمه‌ای را به کار ببرم بهتر است. یک جورایی به قول آدم بزرگ‌ها می‌شد گفت چاق شده بود. من هم همین‌طور بودم. حدودا همسن‌های الان او بودم که به قول دیگران چاق شدم. یکی دو سال هم کمتر شاید. می‌دانستم پدرش چند وقت پیش از این دنیایی که ما در حال حاضر در آن زندگی می‌کنیم رفته است. به همین خاطر به رفتارش دقیق شدم، چون می‌خواستم بدانم حالش خوب است یا نه.

پشت سر هم داشت از مادرم راجع به صابون خیاطی و غیره سوال می‌پرسید. او هم با حوصله جوابش را می‌داد. دیگر بچه‌هایم را رسما فراموش کرده بودم و فقط زل زده بودم به او و به حرف‌هایش گوش می‌دادم که یکهو رویش را برگرداند به سمتم. بهش لبخند زدم. او هم جوابم را داد. تعجب کردم. آخر راستش بچه‌های امروزی غریبه که می‌بینند انگار جن دیدند و یک جوری به آدم نگاه می‌کنند که آدم جرات نمی‌کند بهشان لبخند بزند. نه همه‌شان ولی خب به چند مورد غریبه که برخوردم این طور بود.

خیلی وقت بود که با کسی لبخند رد و بدل نکرده بودم. لبخندش به دلم نشست. لبخندش را دوست داشتم. دوباره نگاهش کردم. داشت سعی می‌کرد لباسش را تنش کند ولی نمی‌توانست. تنگ بود. کلافه شده بود. آخر قرار شد برود پایین دم مغازه پدرم، پیش مادرش تا بلکه شاید او بتواند کمکش کند تا لباسش را تنش کند. رفت و ربع ساعت دیگر برگشت. دوباره چشم‌هایمان در هم گره خورد. این دفعه دیگر خودش پیش دستی کرد و زودتر بهم لبخند زد. من هم جوابش را دادم و بعد از این چون دیگر در این‌جا کاری نداشت، تشکر و خداحافظی کرد و رفت.

این دختر بچه 8 ، 9 ساله بدجور دلم را برده بود، با لبخندها و رفتارش. یادم است قبل‌ترها که یکی دو بار دیده بودمش، خیلی بازیگوش و به قول معروف شیطان بود. الان ولی همه شیطنتش فقط در سوال کردن خلاصه می‌شد. خلاصه هی یادش می‌افتادم و هی لبخند می‌زدم تا وقتی که پدرم آمد خانه و نمی‌دانم چطور شد که بحث به سمت او و مادرش رفت. پدرم گفت دخترک پایین که رفته بود، مادرش دعوایش کرده بود. کتکش زده بود. که چرا چاق است، که چرا لباس اندازه‌اش نمی‌شود. که جلوی او به بقیه زن‌های همسایه گفته بود که حوصله این دختره را ندارم ولی او بعد همه این کارها و حرف‌های مادرش باز هم آمده بود و به من لبخند زده بود. یک لبخند بزرگ. یه لبخند خیلی بزرگ. یه لبخند خیلی خیلی بزرگ.

======= 

«دل» داخل عنوان ایهام دارد.

 

 

برچسب ها
درباره نویسنده
نظرات کاربران
کد امنیتی
سمیرام
سمیرام
٩٣/١١/١٥
١
٠
:(
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/١٥
١
٠
چرا غمگین :(
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
٠
٠
کاش حس خوب متن هم دریافت میکردید..سعی کردم از دو زاویه ی خوب و بد بنویسم..ولی انگار هنوز موفق نیستم تو این مورد
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٣/١١/١٥
١
٠
خیلی حس خوبی داشتم به متنتون:) چقدر پایانش خوب بود:) فقط به نظرم بعضی توضیحات اضافه بود و باید درمورد یک سری موارد توضیح بیشتری می دادید.
سحر نیکوعقیده
سحر نیکوعقیده
٩٣/١١/١٥
١
٠
راستی تیتر رو هم خیلی دوست داشتم :)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
٠
٠
خوشحالم که خوشتون اومد از این دو مورد ( پایان و تیتر کار ) چون اصلا به خاطر همین دوتا نوشتم اینو..و همین طور حس خوب کار..چون دوست داشتم بیشتر حس خوب رو منتقل کنم تا حس بد رو..ممنون :) باید کار کنم هنوز رو خودم..شرمنده که همیشه متن هام ایراد دارن
(BOSHRA (janbarkaf
(BOSHRA (janbarkaf
٩٣/١١/١٥
١
٠
خوشمان آمد.... گاهی پشت بعضی لبخند ها کلی حرف برا گفتن هست....ممنون
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
٠
٠
امیدوارم معنی لبخندش رو غم معنی نکرده باشید !..خواهش :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٥
١
٠
سلام. بچه ها خیلی زود فراموش می کنن! *** توی یه متن که به زبان رسمی نوشته شده، به کار بردن کلمات محاوره ای اشتباه محسوب میشه. ( بهش - بهشان - هی - دختره) اینا کلمات محاوره ای هستند. نکته ی دیگه « بعد از این چون دیگر در این‌جا کاری نداشت،» این جمله صحیحش میشه « بعد از آن، چون دیگر پیش ما کاری نداشت!» *** مناز این متن تون نسبت به دو تای قبلی خیلی بیشتر خوشم اومد. خیلی خوب بود.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٦
٢
٠
من هم با شما موافقم اما احساس میکنم این اشکالات بعد از ویراستاری های (الزامی) سایت بوجود اومدن. یه حسی بهم میگه صاحب این قلم بقدر کافی توانا هست که این نکته رو آگاه باشه. امیدوارم اشتباه نکرده باشم.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
١
٠
سلام ..موافقم..خودم هم تصمیم گرفتم دیگه زیاد طرف طنز نرم..چون متن های جدی یه حس دیگه ای دارن هم برای خودم و هم مخاطب..راجع به اون اشکالات هم آره به خاطر سایت بود که زبان گفتاری قبول نمیکنه ولی با عرض شرمندگی به خاطر ناامید کردنتون باید بگم تو ویرایشی که خودم داشتم تا تبدیلش کنم به زبان نوشتاری ( تو وبلاگم گفتاری بود آخه ) این اتفاق افتاد..واقعا یادم نیست که از دستم در رفته یا خودم نمیدونستم چون موقع فرستادن تو خود جیم هول هولکی ویرایشش کردم..علی ای حال سعی میکنم از این به بعد بیشتر دقت کنم..ممنونم از هر دوی شما :)
مهراد علوی
مهراد علوی
٩٣/١١/١٦
١
٠
این محاوره ای نوشتن ها، گاهی از دست آدم در میره! خود من دیروز یه داستان رو ثبت کردم. زبانش رسمی بود ولی داخلش نوشتم "شاه پریون" که بعدا از ادمین خواستم ویرایش بشه.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
١
٠
اون که بعله..برای کسایی مثل شما خب معلومه ناآگاهانه نیس ولی من خودمم هنوز مشکل دارم تو نوشتن چون تازه شروع کردم..برای همین فکر کنم بیشتر وقتا اشتباه از خودم هست که مشکل دارم..
محمدرضا هاشمی
محمدرضا هاشمی
٩٣/١١/١٥
١
٠
محتوای متنتان بسیار شیرین و دلچسب بود. بچه ها شرینی زندگی هستند و این نکته متن را که بچه‌های امروزی غریبه که می‌بینند انگار جن دیدند و نکاتی که در موردش مطرح کردید، درست هستند، شاد و خرم باشید!
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
٠
٠
خوشحالم که حس خوبی ازش گرفتید :) ..البته نه در این حد..خودمم گفتم همشون اینطور نیستند..خصوصا تپلی ها و چاق هاشون :)..همچنین شما :)
faranak_b
faranak_b
٩٣/١١/١٥
١
٠
آخي. خيلي قشنگ بود. كيف كردم. حالا بچه هات كيا بودن كه داشتي بهشون رنگ ميدادي؟؟ :)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
٠
٠
خوشحالم که خوشت اومد :) ایناهاشون..معرفی میکنم..بچه ها جانم.. ( اشاره به فرانک ) فرانک جان..( رو به فرانک ) فرانک جان ..( اشاره به بچه ها ) بچه ها ( متاسفانه یا خوشبختانه اسم ندارن بچه هام ! ) http://8pic.ir/images/9vwt478mexfmi8qpd7ye.jpg
Narjes_sf
Narjes_sf
٩٣/١١/١٥
١
٠
چه قد قشنگ بود.....چه مادری!!!
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
٠
٠
مادر دخترک رفتارش غلط بود..درسته..ولی به این هم توجه بشه که شوهرش تازه فوت شده و بعد فوت شوهرش هم تازه بچه ی دومش به دنیا اومده و گرفتار اونم هست..من اصلا یادم رفت این رو داخل ماجرا بگم ..کاش گفته بودم..و خب با این حساب این که بی حوصله و خسته باشه طبیعیه ولی کتک زدن ! اونم جلوی بقیه!..امیدوارم الان خوب باشند هر سه شون :(
p_golpari
p_golpari
٩٣/١١/١٥
١
٠
چه جالب ^_^
ali_sh
ali_sh
٩٣/١١/١٥
١
٠
چچ خووووب :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٦
١
٠
سلام:دلتان شادوجانتان سلامت باد.ممنون
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
٠
٠
علیک سلام ..ممنون و همچنین شما :)
سلیمان حسنی
سلیمان حسنی
٩٣/١١/١٦
١
٠
سلام:سلامت باشید.
h_looshi
h_looshi
٩٣/١١/١٦
١
٠
آخی گنا داشتش :( طفلک
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
٠
٠
همین پیش پات فهمیدم مشکلم چیه که فقط حس بد ماجرا رو گرفتید..کاش میشد ویرایش کرد متنو :(
مهسـآ
مهسـآ
٩٣/١١/١٦
١
٠
ممنون:)
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
٠
٠
:)
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٦
١
٠
داستانک قشنگی بود... در حدِ چهار پنج جمله، اضافه داره این متن که اگر حذف میشدند کاملا بی نقصش میشد. انتخاب نوعِ راوی هوشمندانه و صحیح بود. موفق باشید.
k_shamshiri
k_shamshiri
٩٣/١١/١٦
١
٠
اصلاحیه:* کاملا بی نقصش می کرد.
fateme_a
fateme_a
٩٣/١١/١٦
١
٠
..همونطور که بالا گفتم شرمنده که متن هام همیشه ایراد دارن..دارم سعی میکنم بهتر شم ولی خب به هرحال یه شبه نمیشه ره صدساله رفت..پس از همگی میخوام لطفا فعلا ایراد هام رو تحمل کنید..قول میدم بهتر شم :)..ممنون ولی ابدا هوشمندانه نبود چون من اصلا به این فکر نکردم که راوی رو چجور انتخاب کنم..این داستان یا بهتره بگم متن یه جریان واقعی بود و راوی خودم بودم..برای همین عملا هیچ کار هوشمندانه ای انجام ندادم و فقط چیزی که دیدم نوشتم..بازم ممنون :)
Narges_V
Narges_V
٩٣/١١/١٦
١
٠
مرسي ،جالب بود
2nyadideh
2nyadideh
٩٣/١١/١٨
١
٠
خوبی بچه بودن همینه دیگه.... مهربانی را وقتی دیدم که کودکی قصد داشت با آبناب چوبی کوچکش آب دریا را شیرین کند..... مرسی از شما شیک نوشتین...قلمتآن مستدآم (^_^)
r_jafarpour
r_jafarpour
٩٣/١١/٢٣
١
٠
اوهه...........متن جالبی بود دیدی که به مسائل زندگی نگاه میکنی برام جالبه.
پربازدیدتریـــن ها
افشین یدالهی هم رفت

این سال کبیسه همچنان مسافر می گیرد

٩٥/١٢/٢٦
دردی که بزرگ تر می شود

هیس! اینجا گوش شنوایی... هست

٩٥/١٢/٢٦
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

همواره شک مهمان من است

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

نمی دانستم!

٩٦/٠١/٠٢
دیگران را فراموش نکنیم

آن طرف چهره نوروز

٩٥/١٢/٢٦
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

گوجه سبز

٩٦/٠١/٠٢
کار بزرگ پرسپولیس

نگاهی متفاوت به لیگ برتر ۹۵_۹۶

٩٥/١٢/٢٨
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

تردید، تصمیم و تغییر

٩٦/٠١/٠٢
احساس ناب یکی شدن

اگر روزی ازدواج کردم

٩٥/١٢/٢٦
ممنون از عشق...

انگار عاشقي

٩٥/١٢/٢٦
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

حجم نبودنت

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

یک جهان مقابل من

٩٦/٠١/٠٢
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

شاه بی سپاه

٩٦/٠١/٠٢
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

فقط به خاطر مانی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

دخترکی با چشمان آبی رنگ

٩٦/٠١/٠٣
یادداشت / راه یافته به مرحله نهایی

چهل سالگی

٩٦/٠١/٠٣
داستان / راه یافته به مرحله نهایی

آیه های زمینی در تردیدهای ناگریز

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

زنگ

٩٦/٠١/٠٣
شعر / راه یافته به مرحله نهایی

بهلول

٩٦/٠١/٠٣
دلم به حالش می سوزد

اسفند سوخته!

٩٥/١٢/٢٨
تبلیغات
تبلیغات